به من بگو

به من بگو

این همه سال

به کدام سو تابیده‌ای،

که جوانی گل‌های آفتاب‌گردانم

به سرگردانی گذشت؟!؟


((لیلا نظارات))

وقتی در شب راه می‌رفتم

وقتی در شب راه می‌رفتم
و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
از کنارم گذشت
گفتم
هی نگاه کن ! روی مژه‌هایت دانه‌های برف ریخته است
و او گفت
این برف نیست
پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است

و سپس لبهای خندانش را گشود
تا برفی را فوت کند
و ما هر دو خندیدیم
بعد به چشمانش نگاه کردم
و دیدم که چشمانش ، گرمترین پناهگاه جهان است

شل سیلور استاین

نسیم خوش خبر! از نور چشم من چه خبر؟

نسیم خوش خبر! از نور چشم من چه خبر؟

همیشه در سفر! از بوی پیرهن چه خبر؟

تو پیکی و همه پیغام عاشقان داری

از آن پری، گل قاصد! برای من چه خبر؟

به رغم خسرو از آن شهسوار شیرین کار

برای تیشه زن خسته - کوهکن- چه خبر...

حسین منزوی

وقت تنهایی بود و

چیدمانِ
شبِ من بی تو
فقط تنهــــایی است ...
  
حمید_رها

دردم نهفتہ

دردم نهفتہ
بِه زِ طبیبی که بارها
درد مرا شناخت، ولی کمترش نکرد

غلامرضا‌_طریقی

و چه کسی خواهد گفت

و چه کسی خواهد گفت
که کدامین ابر ها برای تو گریستن
و کدامین سنگ ها
در بغض تو شکستن
و کدامین پیچک ها
به یاد تو خرامیدن
و کدامین رود
به شوق تو جاریست
و کدامین لبخند
در یاد تو ماندگار است
و دریغا
چه سکوت تلخی دارم
در میان خاطرات تو
در میان منحنی کنار لبت
و پیچ خوردگی های عجیب موهایت
و تارهای سفید کنار شقیقه ات
و زندگی همین‌جاست
جایی در میان بازوانت
عطر غریب تنت
و خاطراتت
آخ که سخت ترین بادها هم
نمی تواند از درخت ذهنم
اولین دیدار شیرینم با تو را محو کنند
و چه لذت غریبی‌ست
زیستن با خاطرات خاکستر شده

حیات بخش چو خون در رگم روانه تویی

حیات بخش چو خون در رگم روانه تویی

برای زیستنم بهترین بهانه تویی

 

ز همنشینی اهل زمان گریزانم

به آنکه می کشدم دل در این زمانه، تویی

 

به هر کجا که دهد دست خلوتی با دل

نظر چو بازگشاییم در میانه تویی...

محمد قهرمان