روزی در جایی میخواندم که
شیطان حضرت مسیح را
به بالای برج اورشلیم برد
و گفت: اگر تو وابسته و عزیز خدایی
از این بالا بپر تا خدای تو
تو را نجات دهد
مسیح آرام آرام شروع به پایین آمدن
از برج کرد.
شیطان پرسید، چه شد؟
به خدایت اعتماد نداری؟
مسیح پاسخ گفت:
مکتوب است که تا زمانی که
میتوانی از طریق عقلت
عاقبت کاری را بفهمی
خدایت را امتحان نکن
تا آنجا که میتوانیم برای هر کاری
سر به آسمان نگیرم و استمداد نطلبیم
چون او بزرگترین یاریاش را
که عقلانیت است
قبلا هدیه داده است.
امام صادق علیه السلام فرمودند:
«سِتَّةٌ لاتَکونُ فِى المُؤمِنِ
اَلعُسرُ
وَالنَّکَهُ
وَالحَسَدُ
وَاللَّجاجَةُ
وَالکَذِبُ
وَالبَغىُ»
شش صفت در مؤمن نیست
سختگیرى،
بىخیرى،
حسادت،
لجاجت،
دروغگویى
و تجاوز.
تحف العقول، ص377
موجی می برد
توفانی برمی گرداند
اما با تو هیچ نمی ترسم
بگو
ترا با وسعت دریائیت چگونه در آغوش گیرم؟
فاطمه دانشور
تا دیده ام به سیمایت گشوده می شود
صد شعر حزین در دلم سروده می شود
ز روی تو گر بر گیرم دو دیده ی گریان
خیالت به دیده ی دل نموده می شود
گر خواهم خیال خوشت ز دل بزدایم
زِ هَر صوت خوشی وصفت شنوده می شود
همره همواره ی خوابهای آشفته ام
چون هشیار شوم از دلم زدوده می شود
شعرم گرچه از هجر تو آوازیست حزین
زین حزن شیرین شوقم افزوده می شود
تورج امیری
شاه ما بنده نواز است غلامش باشیم
عاشق رفع نیاز است رکابش باشیم
هر چه زیبایی اعلاست در او جمع گشته
عاشق دلهای پاک است چونانش باشیم
شاه ما دنبال سود نیست فقط میبخشد
کافیه آنچه که نیکی است روانش باشیم
دوست ندارد شهِ ما بنده ای آواره شود
زین سبب لازم حتمیست کلامش باشیم
شاه ما مالک جان است و تمام بی جان
جان اوئیم به ما گفته که جانش باشیم
جانشین کرده به خود آنکه لیاقت دارد
عقل گوید که نشان دار نشانش باشیم
شاه ما چند هزار شاه فرستاده جهان
تا شناسیم شه شاهان را کسانش باشیم
یکصد و بیست وچهار شاه به معیار هزار
شاه فرستاد که محیای امام اش باشیم
لوط و ابراهیم و موسا و مسیح عبد خدا
عهد گرفتند از انسان ها به یادش باشیم
داود و اسحاق و اسباط و سلیمانِ هما
منصوب درگه اویند همه جانش باشیم
ذبیح الله خلیل الله صفی اللهِ خلیل
همه عبدان نشانند که نشانَش باشیم
شاهِ ما خیلی عزیز است فقط میخندد
مگر آنگه که خطا کاری تامَ اش باشیم
سهم ما عبدی درگاه شهِ جانان است
حق نداریم طلبیم آنچه که کامش باشیم
مصلحت اذن شهِ ماست و اطاعت واجب
آنچه شاه دیده صلاح است همانش باشیم
حافظا ربِ دو عالمها که سلطان دل است
ربنا گویی دل هاست که نشانش باشیم
حافظ کریمی
تازیانه می زند روزگار
جوانه ی نهال آزروهایم
دیری ست که جویبار خاطره,
حسرت رویش هر جوانه را,
به اشکی روان,
غرق می کند در کوی اندوه,
کاش پشت دریچه های بسته ی خیال
باز جوانه ها سبز شوند
من در انتظار رویش دوباره ی زردی ها
به بدرقه رفته ام خیالت را....
اعظم حسنی
برگ های احساسم
در نسیم یاد تو
والس می رقصند
منظره ای که
چشم هیچ خیالی
به خود ندیده است
حتی باران هم
چنین دست کوچکی ندارد
پرویز صادقی
عاشقی را گفت زیبا همسرش
گشته دلگیر از جدل با مادرش
خسته از آشوب و جنجال است و جنگ
از حضورش سینهاش آمد به تنگ
آن پسر هم تا دهد زن را سُرور
گفت او را میبرم یک جای دور
میبرم بر جنگلی پر دیو و دد
تا دگر نتواند آزارت دهد
برد او را جنگلی دور و کُهَن
تا نیابد راه خود را پیر زن
کرد مادر را رها آنجا و خویش
راه منزل خواست تا گیرد به پیش
دید از دستان مادر بر زمین
خون بریزد, گفت چون کردی چنین
گفت مادر, دارد این جنگل خطر
من هراسانم نگردی گم پسر
خون خود را ریختم من بین راه
تا نگردد بر تو راهت اشتباه
زودتر اکنون برو جانان من
تا گزند اینجا نبینی جان من
شد پشیمان از بدیهایش جوان
اشک شرم از دیدهگانش شد روان
مادرش را اندر آغوشش کشید
مهر مادر بر رگش چون خون دوید
گفت: مادر جان ببخشا, جاهلم
عشق پاکت بر خودم را غافلم
بوسه زد مادر به چشمان پسر
گفت کی میرنجم از نور بصر
قدر مادر را بدان در هر زمان
چون کسی چون او نیابی مهربان
میخرد صد درد و غم بر جان خویش
تا نیاید رنج و دردی بر تو پیش
پس مکن آزرده هرگز مادرت
چون بُوَد لطفی ز حق او بر سرت
فاطمه محمدی