-
عمونوروز سلام خوبی کجایی؟
جمعه 19 دی 1404 12:02
عمونوروز سلام خوبی کجایی؟ میگن عید اومده توهم تو راهی عمو نوروز هنوزم سرحالی؟ بیا روراست باشیم باهم خدایی اول تو حرف بزن عمویِ شادی یادش بخیر که خوشحالی میدادی چقد شکسته ای رنگت پریده گمونم غمتو هیشکی ندیده ما هم که دلخوشی دیگه نداریم شبها با غصه و روز سرکاریم کرایه خونه و قسط فراوون به مویی بند شده دیگه دلامون...
-
شاید به دنیا آمده بودم که دریانورد شوم؛
جمعه 19 دی 1404 12:00
شاید به دنیا آمده بودم که دریانورد شوم؛ اگر از موج نمیهراسیدم ! یا پرندهای مهاجر اگر از اوج نمیترسیدم ! یا همراه و همسفر همیشگی تو، اگر یکبار، تنها یکبار خیره در چشمهایت میگفتم : دوستت دارم اما من خاموش ماندم و هر سال که میگذرد، خاموشتر میشوم سرانجام یا کوه خواهم شد یا درخت محمدعلى دهقانى
-
تو را میبویم
پنجشنبه 18 دی 1404 12:56
تو را میبویم میانِ خیال، میانِ تمامِ رویاهایِ دور و نزدیک، و تنِ دلتنگیام را آغشته به عطرِ واژههایت خواهم کرد. غمگینم و دور، مثلِ تشنهای میانِ سراب و خاطراتی دور. ایستادهام در دامنهی کوه، زیرِ سایهی پیچکهایِ بههمتنیده، و روزی که میانِ آن همه عطش، عشق جا مانده بود بین همه هیجانهای زودگذر. آمده بودم، تا که...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
پنجشنبه 18 دی 1404 12:55
-
این میوهی ممنوعه سزاوار جزا نیست!
پنجشنبه 18 دی 1404 12:55
این میوهی ممنوعه سزاوار جزا نیست! این لغزشِ ناگاه، به معنای بلا نیست! حوای دلم، گرچه هوایی شده، اما... آدم شده، این دفعه گرفتار هوی نیست! عمریست که لغزیدم و عبرت نگرفتم دیگر به من این محنت دیرینه روا نیست! بگذار که آسوده و دلداده بمانم... این عشق تهی از شرف و شرم و حیا نیست! بیرون شدهای از در این باغ بهشتی... در...
-
قلبم فقط واسه تو میتپه
پنجشنبه 18 دی 1404 12:53
قلبم فقط واسه تو میتپه بگو چند اصن کل نازتو میخرم قبلا فقط خوابتو می دیدم و تو تخت با تنهایی ها ناله ی بی اثر آخه نفس بدونه تو زندونم تو قفس بیا این تن لاغر و فقط ساده بگیر بغل واسه هوس نه این دلو بتو نبستم فقط خدای من باش من تو رو میپرستم ، کاشکی همیشه بمونی برام بشه اروم بگیره بازم این دل بیقرار ابراز کنم حسم و مو...
-
سر بسته میگویم به تو شاید بفهمی که
پنجشنبه 18 دی 1404 12:51
سر بسته میگویم به تو شاید بفهمی که این زخم سربسته اگر وا شد خطر دارد در سر هوای بودنت را پروراندم چون این ماجرای تو چه رویایی به بر دارد شاید نفهمیدی که از رویا گذشت اینبار آبی که از سر بگذرد لطفی دگر دارد گفتم که باران بزند سر به هوا میشم اینبار حرفم در دلت حتما اثر دارد از باغهای تشنه ی باران چه میخواهی وقتی که در...
-
نوشته ای سرخ
پنجشنبه 18 دی 1404 12:50
نوشته ای سرخ در قطر چکان خونم مرکبش به رنگ عشق و نفرت تیزی سر بر خودنویسم فشارش موازات خطوط کاغذ تا سر حد خشونت گفتارم چنان بی رحم درونم گر گیرد ز آتش دیدن رخ دوست داشتنی ات کنار تار موی سپیدت درمانگر این بیمار فرگشت…. رضا سلطانی
-
یک باز آلی
پنجشنبه 18 دی 1404 12:50
یک باز آلی از ژنوم شعرهای من جا مانده گویی که «آر اِن آ» کد رمز تو را نمیخوانده یک حس گمشده در همه ی واژه های من است ویروس تازه ای بدنم را پر از تو گردانده امشب اپیدمی نگاه تو آغاز میشود دکتر به سینه ی من علامت بیمار چسبانده مصطفی طحان
-
شعرم از هجومِ شبِ بیرحم آمده
پنجشنبه 18 دی 1404 12:49
شعرم از هجومِ شبِ بیرحم آمده نه از ورق و دفتر و نه نظم آمده شب بود و صدا، پیشتر از عقل فریاد، از جایی ورای فهم آمده قانون اگر آینهدارِ حقیقت نشد زخم است که از ، صاحبِ اسم آمده نپرس زن است این صدا یا که مرد این پرسشِ پوسیده از وهم آمده وقتی قضاوت، نفسِ تیغ گرفت حق با طرفِ استخوان همقسم آمده این شعر اگر لغزشی از...
-
به نیابت از چشمهای تو
پنجشنبه 18 دی 1404 12:47
به نیابت از چشمهای تو به تمام رنگهای دنیا شوریدهام به نقاشان سپردهام ترکیب این رنگ را پیدا کنند برایم سوال است؛ ترکیب عسلی، نقره ای و آبی چه رنگیست؟ نامی برایش ندارم ، شاید تجلی.../ از شاعران میخواهم ترجمه این رنگ را زمینیتر کنند دیگر وجودم تاب مفاهیم بالا را ندارد آرش خزاعی فریمانی، میرزا
-
سمتِ آبیِ ادراک
پنجشنبه 18 دی 1404 12:46
سمتِ آبیِ ادراک بویِ هجرت میآید صبح بود و درون واژه، برگِ «نور»، لای ابعادِ «تماشا» میریخت یادم هست، روی دیوار سکوت، سایهای داد زد: «آهای! خانهیِ گمشدهیِ «خیر» اینجاست؟» و صدایش، مثلِ یک ساقه، در آغوشِ فضا، میلرزید من نگاهم، پیِِ یادآوریِ یک گُل بود پیِ آن خاطرهیِ سبزِ ازل ذهن، در سایهیِ بید، داشت، پیراهن...
-
شاعر که باشی سینهای بیتاب داری
چهارشنبه 17 دی 1404 13:00
شاعر که باشی سینهای بیتاب داری با آینه هممسلکی، محراب داری با اِرثِ فقرِ روزگاری بیتبسّم غمخانهای متروک در مهتاب داری خورشید اگر بر شانهات هم سر گذارد میسوزی امّا واژهای تبساب داری دلخستهای از جنگِ شهوت، مرگِ غیرت آبستنِ دردی، نگاهی آبداری بر دوشِ تو بارِ سکوت و طعنهی بغض در چشمهایت غصّهای بیخواب داری...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
چهارشنبه 17 دی 1404 12:59
-
عشق، زخمیست ،
چهارشنبه 17 دی 1404 12:58
عشق، زخمیست ، که هر بار با دستان خودم بازش میکنم چیزی از درونم میریزد، چیزی میسوزد، و بوسهها چون تیغهایی نرم در قلبم جا میگیرند بیآنکه جرأت کنم بیرونشان بکشم. عشق، هرچند بوی خاکستر دهد، همان زهریست که هر صبح مرا از مرگ پس میکشد و هر شب دوباره به لبهی پرتگاه میبرد. غربت، اتاقیست که نامم را نمیشناسد؛...
-
نه کسی ماند کنارم، نه نگاهی مانده
چهارشنبه 17 دی 1404 12:53
نه کسی ماند کنارم، نه نگاهی مانده کو مسیرِ دلِ من؟ راهِ پناهی مانده؟ من و یک جادهی تاریک و دلِ تنهایم من و این بود و نبودِ غمِ بیهمتایم دلِ من خسته شد از موعدِ بیپایانی از همین رفتنِ بیمقصد و سرگردانی دستِ تقدیر مرا سوی چه راهی برده؟ چشمِ من خیره به فرداست، ولی پژمرده دل اگر ناله کند، پاسخی از کس نرسد ماه اگر چهره...
-
آرزویم، زیستن یک عشق ماندگار بود؛
چهارشنبه 17 دی 1404 12:51
آرزویم، زیستن یک عشق ماندگار بود؛ اینکه در نگارش قصه عمرم، تنها تو قهرمان داستان باشی. لیک در ساعت چشمان سردت، ترک برداشتن غرورم را به گوش جان شنیدم؛ آنجا که گردش زمان با بیرحمی ایستاد. و اکنون چه بگویم... وقتی تمام قصه از هر کس خالی شد جز تو، که دیگر نیستی... رضا کشاورز
-
گشتم درمیان آدما.آدم نبود
چهارشنبه 17 دی 1404 12:50
گشتم درمیان آدما.آدم نبود آدم بامهرو باوفا.جانم نبود رفتم وآوردم،کتابی بزرگ هی دیدم شرطها، شرطم نبود دست روی دست گذاشتم اندکی هی نگاه انداخت جانا، ولی حالم نبود هی قدم زدم.درد ودل با کی کنم دیدم آه، کسی !!با مرامِ کارم نبود همه بودند اطراف و دور و وَرَم اما اِنگار نه اِنگار،حواسم نبود همه گوشی بدست،دردرون آنها درفضا...
-
ساعت در دهانِ اسکلتِ خیابان
چهارشنبه 17 دی 1404 12:45
ساعت در دهانِ اسکلتِ خیابان یخ میزند بخارِ قهوه شکلِ غریبهای شبیه تو روی شیشه میماسد صندلیها به مُچِ صدا زنجیرند همهمه، همهمِ همهم از حنجرهی فنجانها رد میشود و تهِ هر جرعه لاشه ای از فالِ قدمهای مانده در گِل باران لبههای سقف را با «س» میساید و صدای سازِ سراسریِ سرد را روی چترهایی که تا صبح کنجِ دیوار...
-
شب بود کشتیها رفته بودند
چهارشنبه 17 دی 1404 12:44
شب بود کشتیها رفته بودند قهوهخانه، میان ظلمت امواج، میدرخشید ناخدا ملول بود کشتیاش در گرداب چون چوب کبریت بود و او تنها بود صبح، چای بیبخارتر از هر کس بود چون ناخدا، بیصدا، منجمد شده بود! فرشید ربانی
-
گلی به قابِ جمالت، چنین جمیل ندیدم
چهارشنبه 17 دی 1404 12:43
گلی به قابِ جمالت، چنین جمیل ندیدم به پایِ حُسنِ تو هرگز، کسی بدیل ندیدم دو چشمِ روشنِ نازت، عسلفشانِ بهار است بهار را به جز این جلوه، بیدلیل ندیدم چنان به مِهر و متانت، نشستهای به تماشا که در صفایِ نگاهت، کسی بخیل ندیدم بخند تا که ببارد، هزار گوهرِ نایاب که غیرِ لعلِ لبت گوهری شکیل ندیدم کمانِ ابرویِ نابت، کشیده...
-
زندگی چیست؟!
چهارشنبه 17 دی 1404 12:43
زندگی چیست؟! واژهای بیمقداریست... به گمانم خواب پریشان شدهی کسی میبایست باشد؛ اشتباهی رخ داده در جبر زمان، عمر مرا شامل شده است... سیمین زندیه
-
چشم تو هیچ نبود و من بتش میساختم!
سهشنبه 16 دی 1404 12:57
چشم تو هیچ نبود و من بتش میساختم! میتراشیدم و در عشقِ تو دل می باختم! مکّهای مشرکِ بت هایِ نگاهِ تو شد و منِ بیچاره به شوقِ نگهت میتاختم... کعبه از شرکِمن و معبدِچشمانِ تو پر... و من عمری به گداییِ تو میپرداختم... حیف!عمری رَکَب از چشمِتو خوردم اما؛ با تبر آن بتِ چشمانِ تو میانداختم... میشود آتشِ نمرودِ نگاهت...
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
سهشنبه 16 دی 1404 12:57
-
پدرم حیدرِ کرّار، علی بود علی
سهشنبه 16 دی 1404 12:56
پدرم حیدرِ کرّار، علی بود علی پدرم فاتحِ خیبر، علی بود علی پدرم همسرِ زهرا، دلِ غمدیده بود پدرم آنکه سرش در ره حق دو نیمه بود ظرفِ شیر آوردند، ولی چه دیر شد نوشداروی پس از مرگ، چه بیفایده شد همه یتیمان تازه فهمیدند بعد از غم او که پدرشان به حقیقت، علی بود علی آه از قومِ جفاکار و حقکش، به جفا حقّ تو در دلِ خانه...
-
به ذهنِ کنجکاوِ من دوباره می رسد ندا
سهشنبه 16 دی 1404 12:55
به ذهنِ کنجکاوِ من دوباره می رسد ندا چه می کنی در این سرا؟؟کجاست مقصدت کجا؟؟ زمین زمان مکان زبان بیان روان وزان جهان قضا قدر خبر بشر نِما هوا صفا وفا درونِ کهکشانی از مقوله ها معلّقم بیا اِراده باز هم بِبر مرا از این فضا مردّدم مردّدم میانِ عقل و وَهم و دل هراس دارم اندکی که رو کنم به ناکجا زِ فرشِ پر غبارِ دل...
-
شب شد و این سینهی تب دار ما را میکُشد
سهشنبه 16 دی 1404 12:54
شب شد و این سینهی تب دار ما را میکُشد قلب خسته از غم دلدار ما را میکشد زخم ها خوردم من از هجران ولی آخرش این بغض پر تکرار ما را میکشد آنکه آرام دلم بود و قرار دیدهام نیست دیگر ،هر شب این اقرار ما را میکشد ماندهام تنها میان سیل صدها خاطره غرق در گرداب دل ، دشوار ما را میکشد یک صدا میگوید آهسته به گوشم در سکوت...
-
نگین چشمانت را به خواب می بینم
سهشنبه 16 دی 1404 12:53
نگین چشمانت را به خواب می بینم مرواردید چشمانت را زیر نور مهتاب می چنینم سوز نگاهت را به دفتر شعرم می کشم تو آهی، تو خسته جانی تو چشمان خسته راهی بستر میان من و تو همین جاست زیر پوسته این بستر بی خانه صدایم کن بکارت سکوت را بشکن گرمای آغوشم رو به ویرانی ست حسین اصغرزاده سنگ سپید
-
آیینه میداند که رویم خاک دارد
سهشنبه 16 دی 1404 12:53
آیینه میداند که رویم خاک دارد دریای بی سامان قلبم چاک دارد در خانه ام اما برون از مرز خانه جغدی به روی لانه من کاک دارد فرقی میان داخل و خارج نباشد وقتی که فرش من خس و خاشاک دارد روحم تمام مدت از عشقش سخن گفت روحی که قلب مرده ای نمناک دارد دارد امید این دل که معشوقش بیاید تا میرسد دل ضعف و استهلاک دارد لیلای مجنون...
-
حوض آبی
سهشنبه 16 دی 1404 12:52
حوض آبی حوضِ آبیِ میانِ حیاط، دلیست که هنوز صاف مانده است. آسمان هر صبح خودش را در آن میشوید، و ابرها لحظهای مکث میکنند تا ببینند چقدر شبیه رویاست. کاشیهای لاجوردی زیرِ آب نمازِ نور میخوانند، و ماهیها رازِ خانه را به هیچکس نمیگویند. حوض آبی یادِ ما میآورد که آرامش گاهی فقط یک مربعِ ساده است میانِ دیوارهای...