-
صدایِ گامهایت، وزنِ شعرِ کهنهام شد،
سهشنبه 16 دی 1404 12:51
صدایِ گامهایت، وزنِ شعرِ کهنهام شد، هر آن آهنگی که میرفت، قافیه در تنم شد. نگاهت، مصرعی بود از غزلهایِ نهانم چو دیدم، گشت آن مصرع، عیان در انجمنم شد. چه بود آن جادویی در رفتنت، ای آشنایِ جان؟ که با هر ردِ پا، در جانِ من، مسکنم شد. زِ هر کوچه که رد شدی، شعرِ ناب سرودم، وجودت، قافیه، در دفترِ شعر های من شد. مبینا،...
-
در من منی است که شوق آمدنت را می طلبد
سهشنبه 16 دی 1404 12:50
در من منی است که شوق آمدنت را می طلبد از سحرگاه تا به شب تار پیمان و عهد را می طلبد در کوچه های خیال به دنبال تو می دود و خیالی نیست شاید آن دور دست ها تورا خواهد یافت شعر من به بی وزنی افتاده و من زار ونزار گشته ام قلمم هنوز اما دست به کار است هر کلمه را به یادت روی دفتر می نگارد ... فاطمه رضائی کالوس
-
بیا با نغمه ی باران برقصیم
دوشنبه 15 دی 1404 12:34
بیا با نغمه ی باران برقصیم توشادی ضرب کن،من مهر تقسیم هوای ابری و برق نگاهت کُند رنگین کمان عشق ترسیم آتنا حسینی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
دوشنبه 15 دی 1404 12:32
-
ای که چون ماه به کاشانهی ما آمدهای
دوشنبه 15 دی 1404 12:31
ای که چون ماه به کاشانهی ما آمدهای من طلب کردمت، از پیشِ خدا آمدهای در دلم نام تو افتاد و جهان معنا یافت گویی از خاطرهها سوی صدا آمدهای تو نهادی قدم اندر حرمِ چشمانم من که چشمم به تو بود، کی به کجا آمدهای ای امان زان خطواتِ دو کمونِ ابرویت که مرا محو بدان کردی و تا آمدهای چشم بستم که نبینم غمِ دنیا را باز تو...
-
گذراست شادی
دوشنبه 15 دی 1404 12:30
گذراست شادی گذراست ماتم بیا و در معبد زندگی برای خویش بقعهای بساز بر تیرگی بر نامرادی بر ناکامی بتاز بگذار روح ظریفت از شهد شادی سرشار شود بگذار چشمهایت از خواب بیخبری بیدار شود گذراست شادی گذراست ماتم بگذار خورشیدِ پرفروغ چون قلبِ یک انسان پاک دریچهٔ غرفههای نور را به رویت بگشاید بگذار حیات و شادی جاودانگیِ عشق و...
-
پاییز که رفت،
دوشنبه 15 دی 1404 12:29
پاییز که رفت، صدای خِش خِش برگ هایش زیر پای عابرین مثل نامههای ناتمام عشق روی شانههای خیابان را عاشقانه جا گذاشت… و زمستان آمد، با آغوشی سرد اما دلی لبریز از باران. برف و بارانش نام تو را آرامآرام بر پنجرهها نوشتند. زمستان آمد با بارانی که بوی دلنوازیش همه جا پیچید ومنتظرانش را شاد وزمین تشنه را سیراب وبه لب های...
-
بشنو ای سوزِ
دوشنبه 15 دی 1404 12:28
بشنو ای سوزِ زمستانی چه میخواهی تو؟؟؟؟ از گندم زارم، با وزیدن بادهای سرد و حریصت هنر دیگریت چه باشد؟ پوران گشولی
-
روزگار غریبی است
دوشنبه 15 دی 1404 12:27
روزگار غریبی است همه در هیاهو درگیر با ساعت شنی این میان صدایی می شنوم می گوید سکوت ، صدای خسته زمان زمان هم در خاموشی سپید است هر چه گشتم نیافتم کسی ، زمان را بفهمد گویند چه زود ، دیر شد برای من این دیر شدن خود عمری طولانی از من هزینه کرد می گویم سکوت ، صدای خسته زمان است چرا انسانها زیاد سخن می گویند ؟ اگه خرد شده...
-
هم که قندی در دهان، هم رامشی بر بازوان
دوشنبه 15 دی 1404 12:25
هم که قندی در دهان، هم رامشی بر بازوان گر چنینی، ور چنان، تو جان مایی جان جان این نوای پر طرب نت های موسیقی ست یا پژواک خنده های تو پیچیده در گوش جهان صد هزاران مرتبه از ریشه ریشه کن شدم خم نشد این قامتم، چون تو تنی را استخوان تا میشوم دور از تو من، آبی ننوشم چندگاه چون چشم سیرابم کند با گریه های بی امان هر چند چتر و...
-
به آن نگاهِ نخستین، که جان گرفت از تو
دوشنبه 15 دی 1404 12:25
به آن نگاهِ نخستین، که جان گرفت از تو به آن نسیمِ نخستینِ آشناییها دلِ مرا مبر از خاطراتِ شیرینت که زندهام به امیدِ همین رواییها غمِ نبودن تو، شعله میزند بر دل ز بغضِ دوری و از زخمِ این جداییها قسم به عطرِ گلِ سرخِ چشمِ روشنِ تو نمانده طاقت دل در تبِ جدایی ها ولی چه زود رسیدند غبارِ فراموشی شکست و سردی و زخمی ز...
-
صبح زمستان است
دوشنبه 15 دی 1404 12:23
صبح زمستان است و مهِ تردید پنجره را پوشانده تو پشت این مه ایستادهای و من تشنه ی نوری هستم که از چشمانت میتابد دوستتدارم ای آفتاب پنهان..... حسین گودرزی
-
فرم شعرم شکستنِ قفلهاست،
یکشنبه 14 دی 1404 12:54
فرم شعرم شکستنِ قفلهاست، نه اغوا، نه دلبستگی، فقط حرکتِ ذهن و روان که گاهی نامش عشق میشود، گاهی بازتابِ تو. سنگیست در آبِ ذهن تو امواجش، واکنشیست نه عشق، نه تسخیر، فقط پژواکی از آنچه در تو بود شیوا فدائی
-
واژههایم تونلیست
یکشنبه 14 دی 1404 12:53
واژههایم تونلیست میانِ من و تو هرچه مینویسم پایانش دورتر میشود طیبه ایرانیان
-
من خوابیده ام
یکشنبه 14 دی 1404 12:53
من خوابیده ام برای بیدارشدن دوباره برای شور وهیجا نی که در خاطراتم که از تو در دل دارم دوستدارم باش نه برای این قلب های آزرده...! برای روح های از دست رفته ...! برای این درد های فزاینده...! برای برقراری دوستی با تنها ستاره بیا برای دیدار دوباره منوچهر فتیان پور
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
یکشنبه 14 دی 1404 12:53
-
شده این دل ز فراقت،
یکشنبه 14 دی 1404 12:51
شده این دل ز فراقت، بیت الاحزان بی آغوشت، پرنده ای بی آسمان بی هوایت، سینه ام اتاقی بی پنجره من، به عطر تنت محتاج بی نگاهت، در سایهسار موهایت، کوچههای غم را رهگذرم مبهوت بند موهایت که به دار آویختنم؛ تو مرا کشتی، در اسارت، در حصار لحظه ها… حسین ابوطالبی
-
هر طرف رو می کنم هستیّ و اما نیستی
یکشنبه 14 دی 1404 12:50
هر طرف رو می کنم هستیّ و اما نیستی ادعای عاشقی داری و با ما نیستی با من از پیمان محکم داستان ها گفته ای لیک هستی امشب و تا صبح فردا نیستی در خزان، از وعده های نو بهاران دَم زدی سرشده پاییز، در مهتابِ یلدا نیستی عاشقیِ آدمی باشد بهایش بندگی حیف، آدم هستی و همپای حوا نیستی تازگی ها می روی محفل به محفل بی خبر فرق ما...
-
گفتی فصلِ ما گذشته، اما من هنوز
یکشنبه 14 دی 1404 12:49
گفتی فصلِ ما گذشته، اما من هنوز بینِ برگهای پژمرده دنبالت میگردم تو نمیدانی چقدر دلم میخواهد یکبار ردِ قدمهایت را روی برف دنبال کنم جایی که هیچکس نباشد جز من، جز تو، جز نفسی که یخ میبندد از شوقِ رسیدن چقدر دلم میخواهد نامت را بر شیشهی بخارگرفتهی دلتنگیهایم بنویسم و نترسم از اینکه کسی بفهمد من هنوز دوستت...
-
خاموش میشوم،
یکشنبه 14 دی 1404 12:49
خاموش میشوم، آرام، با نگاهت، با سکوتت؛ پَر می گیرم، بال پروازم شو، بال به من بده با هر آرزو، با هر (دوستت دارمت)؛ من با دقیقه های بودنت، ساعت ها در نبودنت در فکر تو میروم؛ مرا دوباره آتش بزن به گرمای دستانت؛ زمستان قلبم را، یخ های سر نگون در اشک هایم را آب کن، بخار کن، ابر کن، مرا دوباره، بباران و متولد کن. علیرضا...
-
یکجایی از شلوغیِ روز
یکشنبه 14 دی 1404 12:47
یکجایی از شلوغیِ روز باید چیزی کوچک پنهان میکردم نه برای دنیا برای دوام آوردن جهان بلد است چطور آدم را بیسروصدا از خودش کم کند اما هنوز در من صدایی هست که با هیچ حسابوکتابی کنار نمیآید من یاد گرفتهام دلخوشی را مثل نفس قطع نکنم ا گر چیزی مرا نگه دارد نه فرار است نه ضعف نامش زندهماندن است فرید کیومرثیان فریدران
-
باران که میبارد تر میشوم از غم
یکشنبه 14 دی 1404 12:42
باران که میبارد تر میشوم از غم غمگین عمری که، رفت از سرم نم نم کاش عشق می بارید، در طول روز عمر پیوند ها می شد، در طول شب محکم مانند ابر عشق، یک قلب می بارید آن دیگری می شد، لبریز او کم کم صد غصه را خودم، صد رنج را بردم صد قصه ام طی شد، تا چشم زدم بر هم بابا بزرگم مرد، بابا بجای او حالا شده م بابا، در این میان من هم...
-
خانه ات غارت شده
شنبه 13 دی 1404 12:52
خانه ات غارت شده در سینه غم داری، ولی خاک پایت شده ام امروز ور نه مرا به شیدایی چه؟ نه ریا دارم و نه حس وهوای ماندن. و بدان همین بس که در این ویرانی کسی هست هنوز که خانه را با نام تو فریاد کند... مهدی عارفخانی
-
السلام علیک یا صاحب الزمان
شنبه 13 دی 1404 12:52
-
دلتنگی خوب بلد است
شنبه 13 دی 1404 12:51
دلتنگی خوب بلد است روی ویرانهها قد بکشد؛ مثل پیچکی عاشق که خودش را به نبودنت میپیچد و از آوارِ من بالا میآید تا جایی که اسم تو گل میدهد نازنین رجبی
-
باشهدا
شنبه 13 دی 1404 12:47
-
دیوانگی در من مرز ندارد.
شنبه 13 دی 1404 12:46
دیوانگی در من مرز ندارد. من مرز بین دیوانگی و عشق را شکستم؛ به چیزی فراتر از آن رسیدم، به آنجا که دیگر از خودم خبری نبود. در آنجا بود که تو را یافتم. ترس من از شب، نه برای سیاهی است؛ ترسم، از نبود تو در تنهایی خویش است. تنهایی بیتو، تنهایی بیانتهاست، و گمشدن در اعماق سیاهی، گاهی برای گذراندن، با خیال توست. سیاهی...
-
در فرازم خم ابروی تو در سجده به خوابم آمد
شنبه 13 دی 1404 12:45
در فرازم خم ابروی تو در سجده به خوابم آمد حالتی رفت که همراز ، گلناز به محرابم آمد تو به تاراج دلم لشکر اغیار آفتاب امروز بتاب ز عشقت در دلم غوغا به پا شد، گل آفتابم آمد تو به ویرانی من سیل غمم، خانه خراب بنگر که فروغی رفت که جانباز دلم به سیلابم آمد من ز هجرت دیده گریان همچو تو صاحب سحاب به نظرم خم ابروی تو در خلوت...
-
وقت سحر است و غزلم نیمه تمام است
شنبه 13 دی 1404 12:44
وقت سحر است و غزلم نیمه تمام است هر بیت در این دفتر من باز درام است گویی که مرکب زقلم پر شده از خون شاید که خوشی بر من غمدیده حرام است فریاد به دل دارم و تاب سخنم نبست شاید که سکوتم همه فریاد کلام است می خواستم از این دل خونین بنویسم افسوس که این قصه ی ما درد مدام است این ناله ی مرع سحری از غم و درد است اینک تو مپندار...
-
با کفشهایی که شک هنوز در آنها راه میرود
شنبه 13 دی 1404 12:43
با کفشهایی که شک هنوز در آنها راه میرود روی لبهی ثانیه قدم میزنی و زمان مثل جانوری تیرخورده مدام خودش را تکرار میکند بیآنکه بمیرد نفست نه هواست نه امید ریسمانیست نازک که سکوت را بیصدا به دار میکشد کمی بایست جهان با عجلهی تو به فهم نمیرسد دستهایت را از آینده پس بگیر هیچ فردایی آنقدر نزدیک نیست که از لمس...