-
تو اینجا باشی
جمعه 26 دی 1404 12:17
تو اینجا باشی تو را ببینم هر چه تو بگویی همان ! این را گذاشته ام برای وقتی رفتی وقتی حتی کمتر از حالا دوستم داشتی وقتی هیچ کس نمی داند چه کار کنم : " هر که دلارام دید، از دلش آرام برفت " - ظاهرا نوبت دیوانگی ست درد من ای و همدرد نیز هم | بهنود فرازمند |
-
محبوبم...!
جمعه 26 دی 1404 12:16
محبوبم ...! گفته بودی که دوستم نخواهی داشت؛ گفته بودی که نفرتی ملول را؛ جایگزین عشق آتیشنت خواهی کرد . و چیزهای بیشتری هم گفته بودی : " که روزی خواهی رفت که دور خواهی شد و از هزارتوی خاطرات جا مانده هیچ یک؛ مانعی برای این گسستگی نیست ..." گفته بودم تا به حال...؟ ! که رفتنت و دوری که نفرت بی کرانت و خاکسترِ...
-
وقتی به چشم هایت
پنجشنبه 25 دی 1404 12:27
وقتی به چشم هایت نگاه می کنم مثل این ست که باز عاشق می شوم تا به یاد آورم چرا دوستت دارم و راه دیگری وجود ندارد وقتی تو وعدهگاه می شوی و من پر از ملاقاتم ! پرویز صادقی
-
صدایت
پنجشنبه 25 دی 1404 12:26
صدایت در پیغامگیرِ تلفن ات مهربان است تمام دلتنگى ام را مو به مو گوش مى کند هر از چند گاهى خانه نباش تا سیر درد دل کنیم ! "بهرنگ قاسمى"
-
آنقدر زیبایی که سخت دیده میشوی
پنجشنبه 25 دی 1404 12:25
آنقدر زیبایی که سخت دیده میشوی مانندِ شعری ناب که کم خوانده میشود ... "سید محمد مرکبیان"
-
کاری به کارِ شما ندارم
پنجشنبه 25 دی 1404 12:25
کاری به کارِ شما ندارم تکلیف این شبِ اصلا از ستاره خسته که روشن است من با خودم به همین شکل ساده از چیزی که زندگیست سخن میگویم... سید علی صالحی
-
"جانم" ...
پنجشنبه 25 دی 1404 12:24
"جانم" ... و این اسم کوچکت بود که گاهی "جان" هم کوچک است برای لحظه ای که میخندی "حمید جدیدی"
-
بندِ دل من
پنجشنبه 25 دی 1404 12:24
بندِ دل من به لبخندهای تو بند است! برای دوست داشتنت اما لبخندهایت را نه دلت را لازم دارم "مهدیه لطیفی"
-
دست ها راست تر می گویند
پنجشنبه 25 دی 1404 12:23
دست ها راست تر می گویند تا چشم ها .. من زنان زیادی را می شناسم و مردانی را که عشق به چشم ها می چسبانند به گاهِ نگاه هایشان و دست هایشان مجسمه هایی ست فلزی رها شده در سرزمین های قطبی .. با دست هایت هزارباره مرور کن مرا .. مهدیه لطیفی
-
حالا تا ماه آمدنت
پنجشنبه 25 دی 1404 12:22
حالا تا ماه آمدنت باردار می مانم... /مینا امینی/
-
گاهی آدم نادانسته دنبال چیزی می رود
پنجشنبه 25 دی 1404 12:22
گاهی آدم نادانسته دنبال چیزی می رود وقتی آنرا پیدا نمی کند اصلا خود را گم شده احساس می کند … { بزرگ علوی }
-
... صیقلی خواهم داد دل رسوایم را
پنجشنبه 25 دی 1404 12:21
... صیقلی خواهم داد دل رسوایم را تا شود صاف و زلال که بها یافت چنین، گوهر نایاب که دوش بود سنگی که پسر بچه ای هر روز به آن ، لگدی میزد و خندان می رفت. شعر می گویم چون، عمر من کوتاه است و دلم می خواهد نام من گاه به خوبی به زبان یاد شود شاید اینگونه خدا از گنهم درگذرد وکمی آتش دوزخ به تنم سرد شود ... { بشیر امیدی }
-
رودها به دریا میپیوندند،
چهارشنبه 24 دی 1404 12:46
رودها به دریا میپیوندند، غبار به خورشید . و من … من نیز به او میپیوندم . رود میپیوندد تا محو شود، غبار محو میشود تا بپیوندد . من گنجینه دریافت میکنم تا بپیوندم . سیب خوردم تا آگاه شوم، هبوط کردم تا برخاستن را بیاموزم . عاشق میشوم تا عاشق بودنش را دریابم . در زمین ادراک میکنم آنچه را در آسمانها میآموزم . تا...
-
نوری که از اعماق نگاهت
چهارشنبه 24 دی 1404 12:45
نوری که از اعماق نگاهت به تنهایی من تابید با من ماند تو رفتی …. و من با حسرت ِ نگفتنِ دوستت دارم با نگاه سبزت عاشقانه زندگی میکنم بی آنکه بدانی دوستت داشتم نادر بهبودی
-
خدایا
چهارشنبه 24 دی 1404 12:44
خدایا از آن پرندهی کوچک سبز اگر خبر داری بهار امسال را پر از سلام و ترانه کن ! | سید علی صالحی |
-
بغلم میکنی؟
چهارشنبه 24 دی 1404 12:43
بغلم میکنی؟ بغلم میکنی وقتی اضطراب، محاصرهام کرده و دارم رنج میکشم؟ وقتی از درون متلاشیام و از بیرون آرام؟ بغلم میکنی که دردهام بریزد و پاییز غمگینم بهار شود؟ دستانم را میگیری تا هزاران گنجشک غمگین، درون سینهی من آرام بگیرد؟ نگرانم میشوی؟ غصهام را میخوری وقتی که زل میزنم به نقطهای و آرام و بیصدا غصه...
-
بالاخره یک روز تمام میشود
چهارشنبه 24 دی 1404 12:41
بالاخره یک روز تمام میشود این دنیا با تمام سربالاییها و سرپایینیهایش ... آدمی که تو را رنجاند، اویی که تو را خنداند، کسی که قلبت را به درد آورد، اویی که آرامت کرد، کسی که اشکهایت را دید و لبخند زد، اویی که اشکهایت را پاک کرد و یا، با تو اشک ریخت کسی که تمام وجودش پر از مهربانی بود، و اویی که ... با همهی آنها،...
-
درخت پرتقال!
چهارشنبه 24 دی 1404 12:38
درخت پرتقال ! من از پشت پنجره نگاهت کردم دیدم که چگونه گنجشک های بیقرار دورسرت می گردند وپروانه ی خالدار به دیدارت می آید وعطر گل ها را تقدیم تو میکند وتوهرروز مغرورترمیشوی دیدم که چگونه زنبورحریص گونه های سبزت رانوازش میکند وباران غرق بوسه ات میکند وتوهمزمان با باد همنفس باآن میرقصی ! طاهره آقامحمدی
-
یک جرعه،
چهارشنبه 24 دی 1404 12:37
یک جرعه، فقط یک جرعه از تو، شاید التیام بخش این زخم همیشگی باشد، تا این درد بینام را تسکین دهد . شاید، در روشنایی نگاه تو، روزهای پوچ من، رنگی از معنا بگیرد . یک جرعه عشق، فقط یک جرعه، کافیست شاید تا دوباره جوانه بزنم، تا زندگی را با تمام فراموشیهایش دوباره بخوانم . اما ... عشق را ساده انگاشتم، عشق قصهای است پر از...
-
هیچ نیمهگمشدهای وجود ندارد.
چهارشنبه 24 دی 1404 12:36
هیچ نیمهگمشدهای وجود ندارد. تنها چیزی که وجود دارد تکههایی از زمان است که در آنها ما با کسی حال خوشی داریم. حالا ممکن است سه دقیقه باشد، دو روز، پنج سال یا همهی عمر... آنتون چخوف / زندگی من و دو داستان دیگر
-
خدایا...
چهارشنبه 24 دی 1404 12:34
خدایا ... ای رازدارِ خوابهای بیصدا مرا ببین، درختیام که سالها چشم به راهِ بهاریست که نیامده نه برگ، نه شکوفه فقط آغوشی باز برای چیزی که هنوز حتی نسیمش نوزاده ... در من، گوشهای هست که گاهگاهی نجوای نامی را میشنود نامی که هیچکس صدا نزده اما با آن، سینهام گرم میشود و اشکهایم بیدلیل میریزند ... خدایا، در...
-
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید
چهارشنبه 24 دی 1404 12:33
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید یا تو به دم صبح سلامی نسپردی یا صبحدم از رشک سلامت نرسانید | خاقانی |
-
دل که نه، جانم برایش تنگ بود
چهارشنبه 24 دی 1404 12:30
دل که نه، جانم برایش تنگ بود عقل و قلبم دائما در جنگ بود حس ناب بوسه اش همچون نبات؛ آن دل پژمرده ی عاشق، چرا دلتنگ بود کاش یادی از دل صیاد دلْ خونش کند، دلبری که عشق و احساسش مثالِ سنگ بود یاد ما کن نازنین کاندر هوای عشق تو شرحه گشت آن دل که رنگارنگ بود ... حسین زراعت پیشه
-
زن، آینهست
چهارشنبه 24 دی 1404 12:29
زن، آینهست وقتی که ع ش ق نگاهش میکند . سیدحسن نبی پور
-
راهحلی داری؟
سهشنبه 23 دی 1404 12:38
راهحلی داری؟ راه نجاتی برای کشتی شکستهای که نه غرق میشود نه نجات پیدا میکند؟ | نزار قبانى |
-
دست، تنها برای شیون نیست
دوشنبه 22 دی 1404 12:31
دست، تنها برای شیون نیست روزی میآید که با آنها انار بچینیم رنگی که جهانم را در بر گرفته است از چشمهای تو سرریز میشود تو برای صدا زدن چ ه اسم قشنگی داری! من هم دستهای بلندی، نه برای چیدن انار، که برای دراز کردن به سمت تو دارم. چه چیزهایی ما داشتیم و بیخبر بودیم! | علی الفتی / ترجمه: محمد مرادی |
-
عشق را هنگام رفتن خوب باور داشتی
یکشنبه 21 دی 1404 12:06
عشق را هنگام رفتن خوب باور داشتی من نفهمیدم که جز من یار دیگر داشتی سخت بود اما بریدم مهر خود از قلب تو چونکه دیدم در سرت صد فکر پر شر داشتی دین و دنیای مرا آخر گرفتی با دو چشم در نگاه نافذت انگار خنجر داشتی گر چه دلگیرم ولی باید بگویم نازنین در دو چشمت بارها ماه منور داشتی رفتهای از دیدهام اما به خاطر دارمت با همه...
-
نیامد
یکشنبه 21 دی 1404 12:02
نیامد وقتی از پشت پنجره دیروز در انتظار او بودم به برگهای خزان سپردم که بیاید نیامد پرستو ها را گفتم تا شاید در بدرقه آنها بیاید نیامد در زمزمه های بی صدایم خاطره او را به باد دادم تا شاید در بهار اورا بجویم باز هم نیامد آهای راهیان مقصد دور غصه وقصه مرا دریابید که من در فراقش هنوز در کناره پنجره دیروزنشسته ام تا...
-
چرا دیگر شاد نیستم؟
یکشنبه 21 دی 1404 12:00
چرا دیگر شاد نیستم؟ چرا با غم مأنوس شدم؟ چرا تنهایی سرمشق انشائ من است؟ چرا بی اختیار اشک می ریزم؟ چرا و چرا و چرا؟ چه کسی در من می گرید؟ می دانم که من نیستم تجلی غروب افروز تنهایی ام مانند قصه فراق حزن انگیز شده است کمی خوشی برام بیاورید میخواهم لب طاقچه اتاق نمور و تاریکم بگذارم شاید لبانم کمی بخندد آخرین بار که با...
-
امشب، شبِ بیداریِ دل
شنبه 20 دی 1404 12:00
امشب، شبِ بیداریِ دل، شامِ دعایی دیگر است در جانِ شب، عطرِ خوشِ راز و نیازی دیگر است چشمِ فلک، روشن زِ نورِ استجابتهای ناب هر گوشهای، بانگِ امید و نوایی دیگر است دلها شکسته، اشکها جاری به دامانِ نیاز هر قطرهای، دریایِ بخشش، ساحلی دیگر است اینجا شبِ تقدیرها، شبِ تجلّی، شبِ نور هر لحظه اش، فرصت، طلوعِ ماهی دیگر است...