آن شب که سرنوشتم

آن شب
که سرنوشتم
بر بی‌تقدیریِ اش
در اندوهِ شکست
زانو زده بود،

غمگاهِ چشمانم
بارانِ گه بی‌پایانِ
شب‌های پاییزی بود؛

بارانی که
نامت را هجا می‌کرد
و هیچ صبحی را دگر باور نداشت.

ماشیا
بر سر راهم رسید،
همچو دستی ناگهانی
در ازدحام تقدیر بی فردایی
آنجا که عصای موسی را در نهان دریای خروشان تقدیر به ساحل میلاد بودن ها می کشاند .

ضامنِ آهو
در چمنزارِ آرزوهایم دوید،
و من
میان معجزه ها و معمای سرنوشت تکراری ام
ایستاده بودم.

پدر
چارقدِ سپیدی
بر روی رؤیاهایم کشید،
تا آفتاب
چشم حسرت به سراب دنیایم نگیرد.

اما
تیغِ بادهای بهاری
گیسوان پریشان افکارم را برید؛
تا بهار به شکوفه های گیلاس
لبخند دوباره کشد
و رویای بهاران را به کویر تنهایی هایم بکشاند ...

آن شب میلادِ آمدن‌ها
رخ نمود،

ذوالفقار
تمام فریادهایم را
به سکوتی سربریده سپرد.

ماندگارِ بی‌ماندن‌ها
قد کشید،

و تردیدِ خرداد
در قابِ تنهایی‌هایم
خطی ممتد
میان «بودن» و «نرسیدن» کشید

خرداد
تیر را رنجاند،
مرداد را فراموش کرد تا
شهریور دوباره
بال گرفت،

و من
در تقویمی که ورق نمی‌خورد
سال‌های هجر را گذراندم و بزرگ شدم.

محبت
خوشه‌های سرخ‌گونِ
تاکستان شد؛

انگورهایی که
با لبخند باور دوباره چیده شدند
و با اشک عمر
شراب گرفتند.

تو می‌دانی

من
در باورِ گذران
نشسته‌ام؛

جایی میان رفتن و ماندن،
میان گرمای سوزان یقین و یخ‌زدگی کوهستان دماوند باور

دلم
در ناباوری‌هایش
سوار بر ابرهای بارانیِ باور
آرام گرفته است؛

ابری که
هر بار می‌بارد
تا خودش را
از نو انکار نکند.

آنجا
که رعدِ فراموشی
تازیانه می‌کشد،
و خاطره
چون اسبی رمیده
در دشتستانِ سرنوشتم
می‌دود

باورهای ناباورم با ابرهای تکرار
می‌بارند…
نه برای روییدن،
برای اثباتِ اینکه
حتی باران هم
گاهی
به زمین نمی‌رسد..‌


سمیرا بختیاری

یاد داری آن بازی‌های عاشقانه

یاد داری آن بازی‌های عاشقانه
صدایش هنوز می‌پیچد در آن خانه
آن خانه‌ای که هنوزم آشناست
چه کنم این دوری کار دنیاست
شب و روزم آرزویم دیدن توست
حسرت آن خنده و مهر و روی توست
بعد تو عشقی نگیرد نگیرد این دل من
دور از روی تو بمیرد دل در سینه من
خوش باشه و بگو عاشقم شعری سرود

از شعر عاشقانه برایم از ته دل سرود

صدیق خان محمدی

بر نگاهت دل سپردم، در عبور لحظه‌ها

بر نگاهت دل سپردم، در عبور لحظه‌ها
باز شد بر من جهان، از رهگذار سایه‌ها

در سکوتی بی‌نشانی و بی‌کلام و بی‌خبر
خاطراتی گم شدند از لابلای قصه‌ها

راه‌ها چون رشته‌های خامشی در هم تنید
با سلامی ناتمام از صبح بی‌همتا جدا

این وطن با لحظه‌های گمشده در کوچه ها
در دل این پیچ ها، پیدا شهیدی بی گناه


در عبور سایه‌روشن، ردّ پا گم می‌شود
هر نگاهی می‌نشیند در مسیری آشنا


محمدرضا گلی احمدگورابی

عشق شاید هوس است !

عشق شاید هوس است !
یا غریزه ، کششی حیوانی است!
یا که احساس قشنگی است همه از سر مهر
قدسی و رحمانی است!
ارمغانی ز خداوند لطیف
اختلاط هوس و دوستی و مهر و صفاست
پاسخی نیست مرا
هرچه هست
سبب رشد گل سرخ درون خاک است
گردش پروانه است ، دور یک شعله شمع
نغمه بلبل مستی است به نزدیکی گل
حس تب دار دلی سرد شده است
زندگی بخش دلی افسرده است
یا فراخی دلی تنگ شده است
ارتعاش قلبی است
که به هنگامه دیدار مراد
پر تلاطم گردد
آب تنگ ماهی قدر دریا گردد
مرغ عشق در قفس تنگ خودش
میگشاید بال تا عرش خدا
قدسیان و ملک و حور و پری
آمدند روی زمین ، در بر خاک
و زمین ، آسمان ، چه بهم نزدیکند
هرچه هست
جوهر عشق یکی است
عشق به خدا، عشق به خاک
عشق به یار ، عشق نوزاد به مادر
عشق پدری بر فرزند
ولی این عشق مراتب دارد
منحصر نیست به یک شی و وجود
عشق پیوند همه ذرات است
نخ تسبیح دراز " هستی " است
عشق همان دوستی ناب همه خوبانست
عشق ورزیدن، هنری است والاتر
تا که فرصت باقیست
عاشقی کن ، به همه عشق بورز


سید محسن اندامی

ای کاش همان کلاس ِ اوّل بودم

ای کاش همان کلاس ِ اوّل بودم

سرگرم به نقاشی و جدول بودم

این راهِ دراز را نمی‌آمده‌ام

در پیش تو می‌نشستم و شَل بودم


نعمت الله احسانی بنافتی

از ارتفاعِ چندمِ پاریس

از ارتفاعِ چندمِ پاریس
که پرت شوم
این «گوژ»
صاف می‌شود؟
(نمی‌شود)
و من که کازیمودو نیستم
فقط کمی
لکنتِ زبانم را
به گردنِ سنگ‌های کلیسا انداخته‌ام
تا تو بیایی
و برقصی
روی طنابی که گردنِ هیچ‌کس را نمی‌زند

فرض کن اسمرالدا!
فرض کن این سنگ‌ها
سنگدلی نمی‌کنند
و من
که صورتم را در صدای ناقوس‌ها جا گذاشته‌ام
زیباترین مردِ جهانم
(وقتی که برق می‌رود)
(وقتی که چشم‌هایت را می‌بندی)

بالا
پایین
بالا
پایین
این تاب خوردنِ من نیست
این شهر است که دارد گیج می‌رود
وگرنه این «قوز»
تنها یک کوله‌پشتی‌ست
پُر از دوستت دارم‌هایی
که سنگینی می‌کند
رویِ شانه‌یِ سمتِ چپِ کلیسا

بیا پایین!
(با توام کشیش!)
خدا آن بالا نیست
خدا
درست در زاویه‌یِ انحرافِ ستون فقراتِ من
نشسته
و دارد با کولی‌ها
تاس می‌اندازد

حالا هی ناقوس را بکُش
هی طناب را بکِش
صدایی که می‌شنوی
صدایِ شکستنِ استخوانِ من است
یا
آوازِ زنی
که فکر می‌کند پاریس
نامِ دیگرِ تنهایی‌ست؟

(نه!
این شعر گوژپشت نیست
فقط کمی
قوز کرده است تا تو را بهتر ببیند)

سید هادی محمدی

گرده ای سنگ

گرده ای سنگ
زمین بر
دوش من می نشاند
ماه خونین
درافق
سنگ فرش رویایم
اشک گل‌های ناز و سپید
به تصویر می کشاند.

نعره ای دهشتناک
آن فروغ
بی کم و کاست
زخم
شانه هایم را ستود
سودایی جانفرسا
به قلبم می رساند.

من بیمار و
ناخوش
آن طبیب خوشنام
شانه گیس
زخمهایی شد،
تیغی بس
سوزناک و آتشین
در خراش گرده ام
به یادگار می‌گذارد.


حجت جوانمرد

تا سحر چشمِ من از گریه قرار نشد

تا سحر چشمِ من از گریه قرار نشد
شمع لرزید و دلم نیز به کار نشد
ماه بر بامِ شب آمد که بخوابم، اما
بی‌رخِ یار، مرا خواب بهار نشد
بالش از اشکِ من امشب نفسی خیس‌تر است
دیده یک لحظه ز دیدارِ نگار نشد
هرچه بستم به شمارِ نفسم پلکِ امید
شبِ بی‌تو به سر آمد، به کنار نشد
مرغِ شب گفت: صبوری کن و خاموش بمان
خنده کردم که مرا طاقتِ یار نشد
ساعت آهسته زد و ثانیه‌ها سوختند
شعله خاموش شد و سینه دچار نشد
صبح در آینه دیدم رخِ زردم، گفتم
این همه سوختن آخر به چه کار نشد؟
عشق بیدارگرِ نیمه‌شبِ خاموش است
هیچ شب با دلِ دیوانه مدار نشد


ابوفاضل اکبری

و غصه ، بیخیال من نمی شود

و غصه ، بیخیال من نمی شود
شب تمام روز راشکار کرد
و نگاه من
هنوز به دانه های قهوه بود....


کشاورزی (آوا)