گفته بودم نیا
آیی، می روم
آمدی طوفان
ندانستی اما
شهر من
جایی که تو باشی
نیست.
حسین قاسمی
مهربانی را اگر دربین ماقسمت کنند
سهم تو آقا از من و ما بالاتر است
من یقین دارم،روزی مهرت به ماهم می رسد
آرزوی دیدن روی شماازصبر ما والا تراست
آدمی گر ایستد در راه دین و رهبر استوار
دعای تو تا عرش هم از آسمان بالاتر است
رؤیا جلیل توانا
نه دلشادم نه خندانم فقط در ظاهرم شادم ...
همان لیلای مجنونم همان شیرین فرهادم...
سمیه مهرجوئی
هیچ کس مانندِ تو سر به سرم نگذاشته
عشق تو کم زخم روی پیکرم نگذاشته
تیغ را هر وقت گفتم می فشارم بر رگم
اشک ها و التماس مادرم نگذاشته
شکیلا اسماعیلی
اندیشه ها به جنگ جهانی رسیده اند
در سنگری که خشم مسلسل شکسته است
بیچاره کاغذی که برآیند اره هاست
در مرزهای دانش گوگل شکسته است
تاریخ از تخصص دیوانه ها پر است
وقتیکه در روایت آن دست میبرند
دزدان علم فاجعه ها را رقم زدند
گرگان در بدر همه را لخت میدرند
دیگر زمان ماشه چکاندن گذشته است
در عصر ما تفکر انسان نشانه رفت
تابوت های حمل بشر لاشه میبرند
مغزی که در مسیر فراموشخانه رفت
در ذهن ما همیشه سگی پارس میکند
دیکتاتوری که عادت گوسفند کرده است
میبازد از خطوط دفاعی ترین تیم
دروازه ای که روی خودش هند کرده است
در ریه های سالم ما غده های مرگ
هر شب هزار مرتبه سیگار میکشد
در ما هنوز هم سرطان ناشناخته ست
وقتیکه پیشرفته شود دار میکشد
با حجم قار قار کلاغان زشت رو
در بزم بی بدیل مگس های در لجن
جایی برای خلوت باغات میرسد
دور از سیاه بازی جغدان بد دهن
احسان فلاح رمضانی
روزگاری که خشک سالی بود
جیب بابا همیشه خالی بود
گاه می شد شکستنش را دید
بس دلش نازک و سفالی بود
چهرهای مهربان و روشن داشت
دست هایش اگر زغالی بود
غصّه را زیر خنده جا می داد
این مرامش عجیب عالی بود
گاه می شد کشید دردش را
مثل پاییز ، پرتقالی بود
اشک غم می چکید از چشمش
در سحرگاه اگر مجالی بود
آفتابش غروب سردی داشت
قامتش همچو مه ، هلالی بود
رفت و تنها گذاشت واسع را
در کنارش چه شور و حالی بود
سید علی کهنگی
(چشم ابروت عجب تیرکمانی دارد)
هرکمان دار،چنین تیرکمانی دارد؟
چشم بیمار توگر قصد دل من دارد
در سر هر شکنش تازه روانی دارد
از سر چَشم تو دل رفت وبه جان تا آمد
تا دگر بر سر هر چَشم گرانی دارد
بر در وکوی تو هر شام به خون دیدم من
خاک پای تو چو اقبال نشانی دارد
روی و موی تو چو در چشم من آید گویی
طوطیی است که بر برگ گل جهانی دارد
میکشد تیغ ز مژگان به زبان دعوی عشق
عشق هر کس که نه عاشق به زبانی دارد
لب لعل تو چو سر چشمه حیوان دارد
خط سبز تو چوِ منشور جوانی دارد
امین طیبی
گفته بودی چشم بد از عشق پاکم دور باد
چشم بد خواهان تو. ای مهر بانم کور باد
هرکه را با تو سر جنگست نفرین می کنم
تا همیش جانش از زخم زبان رنجور باد
ای گل مریم نشان عشق پاک عاشقان
خنده های بر لبت از عمق جان مستور باد
چشم های پر فروغت آتش برزین مهر
گرمی اغوش تودرگرمی آغوش من مستور باد
آذر برزین عدیوی