اندیشه ها به جنگ جهانی رسیده اند

اندیشه ها به جنگ جهانی رسیده اند
در سنگری که خشم مسلسل شکسته است
بیچاره کاغذی که برآیند اره هاست
در مرزهای دانش گوگل شکسته است

تاریخ از تخصص دیوانه ها پر است
وقتی‌که در روایت آن دست می‌برند
دزدان علم فاجعه ها را رقم زدند
گرگان در بدر همه را لخت میدرند

دیگر زمان ماشه چکاندن گذشته است
در عصر ما تفکر انسان نشانه رفت
تابوت های حمل بشر لاشه می‌برند
مغزی که در مسیر فراموشخانه رفت

در ذهن ما همیشه سگی پارس می‌کند
دیکتاتوری که عادت گوسفند کرده است
می‌بازد از خطوط دفاعی ترین تیم
دروازه ای که روی خودش هند کرده است

در ریه های سالم ما غده های مرگ
هر شب هزار مرتبه سیگار می‌کشد
در ما هنوز هم سرطان ناشناخته ست
وقتی‌که پیشرفته شود دار می‌کشد

با حجم قار قار کلاغان زشت رو
در بزم بی بدیل مگس های در لجن
جایی برای خلوت باغات می‌رسد
دور از سیاه بازی جغدان بد دهن


احسان فلاح رمضانی

آدم همینکه فاتح مریخ و ماه شد

آدم همینکه فاتح مریخ و ماه شد
دنیا به قتل و غارت و وحشت رکورد زد
دانشکده اپیدمی جرم می فروخت
وقتی که علم نمرهٔ خود روی بُرد زد

بیماری روانی ماشین و صنعت است
شاید که در حکایت این عصر نو شده
مانند موش در صف آمپول خوردن است
انسانِ در وقاحت انسان دپو شده


برنامه جز خرابی در مزرعه نبود
وقتی به گاو فرصتی از میکروفن رسید
بر روی کوه شهر نشینی مجاز شد
بر قلب چشمه سار اگر چه بِتُن رسید

بی شک تمام عمر فقط ریسک میکند
با ما اگر درخت و زمین زیست میکند
موجود زنده ای که به ما اعتماد کرد
با دست خویش هستی خود نیست میکند

آهو خیال نامزدی را به گور برد
در جنگلی که گرگ به قدرت رسیده بود
آیینه بود جنس دل اما خبر نداشت
از نقشه ای که سنگ برایش کشیده بود

در نقش عاشقیست که بازی نکرده است
دوشیزه ای که مُرد ولی روی سن نرفت
کاش این شکستِ عشقیِ افسانه بود و بس
پاریس عاشقی که به قصر هلن نرفت

تا آمدیم عقدهٔ دل وا کنیم و درد
ما را سَرِ حسادت شیطان شنود کرد
دیوانه آنکه شرط ببندد به روی ما
این آدم است آنکه جهان در رکود کرد

احسان فلاح رمضانی

بیا به نقطه ای درآن شکیب ها شکسته اند

بیا به نقطه ای درآن شکیب ها شکسته اند
در این مکان عاشقی غریب ها شکسته اند

غمی که از جهان ما فراخ تر بزرگ تر
غمی که در تلاطمش ضریب ها شکسته اند

غمی که در تراکمش میان هر روایتی
فرازها فرودها نشیب ها شکسته اند

به دشت کربلا بلا و غربتی نشسته که
رقیه ها رباب ها حبیب ها شکسته اند

درون شیبِ حفره ای و شمرُ جالسٌ عَلیٰ
چه رفته بعد آن خدا که شیب ها شکسته اند

چه چشم های نافذی به تیر نانجیب هاست
کنار نهر علقمه نجیب ها شکسته اند

شریعهٔ فرات را نهیب ماه میبرد
و پیش چشم کودکان نهیب ها شکسته اند

و سی هزار لشکری به سوی خیمه میرود
به جرم آنکه عاشقان فریب ها شکسته اند

و مقتلی مسیح را نشانده بین سطرها
نه دست و پا وُ نیزه ها صلیب ها شکسته اند

نه تشنگی نه آتشی نداده پا به ظلم ها
به پیش استوارها لهیب ها شکسته اند

گذشته گر چه قرن ها به روی منبر رسول
هنوز هم به ذکر غم خطیب ها شکسته اند

نه ملک ری نه گندمش نصیب ابن سعد نیست
به آه شاه نینوا نصیب ها شکسته اند

اسارت است و شام ها جنون سنگ و خارها
به پیش درد دختری طبیب ها شکسته اند

و خواهری که میرسد کنار جسم بی سری
و بعد این حسین جان ادیب ها شکسته اند


احسان فلاح رمضانی

کش مو باز شد و سلسله انداخته ای/

کش مو باز شد و سلسله انداخته ای/
به گسل های دلم زلزله انداخته ای/

زیر آوار پریشان تو مدفون شده ام/
به خرابیم ولی هلهله انداخته ای/

بین انبوهی این زلف پریشان چه کنم/
باز بین من و خود فاصله انداخته ای/

کار برداری آوار شروع چون بشود/
میشود دید ز من شاکله انداخته ای/

جز خسارت که به معماری شهرم زده ای/
دل آرام مرا ولوله انداخته ای/

بوسه ای ده تو که جبران خسارت بشود/
آخر ای ماه تو خود غائله انداخته ای/


بوسه بر من بده آرام کن این شعر مرا/
فرض کن شاهی و بر من صله انداخته ای

احسان فلاح رمضانی