زِ اشتیاق تو

زِ اشتیاق تو
جانا دلم به جــان آمد
بیا که با غم تو بر نمی‌توان آمد ..

عراقی

بگو دو مرتبه این را که: «دوستت دارم»

بگو دو
مرتبه این را که: «دوستت دارم»

دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

نجمه_زارع

عهد بستم

عهد بستم
که تحمل کنم این هجر ولی
کِی کسی دیده که دلـ برسر عهدش باشد

پریسا_سیـروس

مژده ای دل سر امد دگر ان صبر و قرار

مژده ای دل سر امد دگر ان صبر و قرار
محترم شد دل ما در بر ان چشم نگار
گل و بلبل همه در باغ محبت شده جمع
بوی خوش می وزد از سوی گلستان بهار
درد هجران زوصالش برمید از دل ما
چون طلوع سحر امد شب تار از غم یار
بر کشید از رخ خویش پرده قهر از ره عشق
گشت خندان همه ان چهره خندان نگار
همه ان کینه و قهر از دل خود کرد برون

چونکه عاشق شدو شد عاشق بی صبر و قرار
اروزی دل ما وصل نگار بود که رسید
ای دلا زین به بعد غم به دل خویش مسپار
چونکه گشت محفل ما از شرفش شهره شهر
عالم از ما طلبید خلعت و روبند و سوار

قاسم بهزادپور

رمزِ موّفقیّت، در جهدِ مستمر بود

رمزِ موّفقیّت، در جهدِ مستمر بود
راهش گهی مسطّح، گه سخت و پر خطر بود

ذهنِ مریضِ من که، استادِ خود‌فریبی است
از این مسیرِ دشوار، همواره بر حذر بود

گفت آنچه را که خواهی، با قاصدک بیان کن
دیدم که بد نگوید، این حربه ساده‌تر بود

امیالِ خویش گفتم، با قاصدک که کارش

هم بردنِ خبرها، هم عودتِ خبر بود

طومارِ آرزو را، وقتی که قاصدک بُرد
بی کوشش و تقلّا، چشمم فقط به در بود

چندی گذشت و امّا، از او خبر نیامد
اسبِ زمان بسرعت، پیوسته در گذر بود

گفتم به خود که برخیز، رفت از کَفَت جوانی
ذهنم ولی کماکان، لجباز و خیره‌سر بود

یکمرتبه ندایی، در گوشِ بنده پیچید
لحنش عجیب و صوتش، مافوقِ یک بشر بود

گفتا که قاصدک بود، درگیرِ دردِ نسیان
از این جهت همیشه، بیهوده در سفر بود

این دفعه ذهنِ من گفت، بنشین و هی دعا کن
کارم دگر دعا در، هر شام و هر سحر بود

صدها دعا روان شد، پاسخ ولی نیامد
زیرا که مرغِ آمین، از هر دو گوش کر بود

القصّه عمرِ من رفت، در پایِ این خرافات
این انتظارِ موهوم، یک رنجِ بی ثمر بود

خواهانِ هرچه هستی، از خود فقط طلب کن

آیینه گفت و در من، دردا که بی اثر بود

حمید گیوه چیان

می‌زند سر از وجودم شعله‌های انتقام

می‌زند سر از وجودم شعله‌های انتقام
مهدی زهرا بگو کی می‌کنی آخر قیام

قرن‌ها ما غرقه در اشکیم و سوز وآه و درد
دیرگاهی بازمانده این حساب ناتمام

یادآور پهلوی مادر چگونه خرد شد
با هجوم بی‌امان وحشیان بی لگام

در نظرآور دمی فواره خون علی
در نماز صبحدم از فرق آن شیر همام

یادآور آن که را می‌زد به چوبش بر لبِ
حجت الله وبه دست دیگر خودداشت جام

وای از کشتار خوبان درزمین کربلا
آه از بی‌حرمتی‌های بد بازار شام

هشت امام دیگر از سم سوختند و گوشه‌ای
ماند این شمشیر شاهر در دل تنگ نیام

این چنین شد عرصه یاران اهریمن زمین
بر سرنوع بشر شیطان چنین گسترد دام

اینک این فرقه کمر بر محو انسان بسته است
مست کشتاراست وخون این فرقه تخم حرام

بازآ ای منجی موعود عالم کاین زمان
طشت قوم جانیان بدجور افتاده ز بام

منتشر کن در زمین نور خدا را باظهور
باحضور خود بده جریان نیکی را دوام

مهدی صاحب زمان چشمان ما برراه تو است
ای تجلای امید ومظهر حسن ختام

ختم کردم این غزل رااشک ریزان چون که نام
بردم از تو با درود و باتحیات و سلام


مهدی‌رستگاری

نگران آن نگاهت ، شده ام عزیز جانی

نگران آن نگاهت ، شده ام عزیز جانی
که به یک کرشمه ناگه نگران کند جهانی
غم دل گران و هرگز نرود امید و دانم
تو به لطف التفاتت ، غم از این جهان رهانی


غلامرضا رمضانپور

ایکاش نمی شکستی دلی را که مشتاق بود

ایکاش نمی شکستی دلی را که مشتاق بود
فردا برای تو عاشقی می‌کرد و او اشراق بود

کردی مذاب برای او جهنمی را مدام  سوخت
هاجر چو رفت و سارا هم منتظر اسحاق بود

من هم انیس تو بودم وهم چون فرشته ها
جن را هم  مطیع نکردی که در او سنجاق بود


سالها هم رفیق تو بودم و شعر ها سروده ام
کردی مرابه باتلاق لجن عاشقی  مصداق بود

فرسوده گشتم و ای کاش نمی آمدی  به پیش
زنجیرعشق را در دلم بسته بودی و ارفاق بود

ساعت به تندی گذشت و زمان هم پیر نگشت
باجعفری چه کردی سپیده با نام توقبراق بود

علی جعفری