پشت هر شیشه و هر پنجره ای منتظر بارانم
مثل یک شهر فروریخته از زلزله ای ویرانم
خوب میدانم هنوزم که هنوز است ندارم جایی
جز به قلب تو که هر لحظه من آن را وطنم می خوانم
نیست روزی که به شب آید و شامی که سحرگاه شود
من به فکر تو نباشم، به خیالم نگران تو نمانم...
گاهی اندازه یک لحظه تو هم حس مرا باور کن
به خدا قدرشناسی بلدم قدرِ تو را میدانم...
و به اندازه هر شعر، به اندازه هر آهنگی
یاد چشمان تو می افتم و از عمق دلم می خوانم:
تا زمانی که نفس خواهم داشت، منتظر می مانم
گرچه سخت ست ولی درد قشنگی ست خودم میدانم
حمیدرضا زلفی
پس از فربهی و گرانوزنی
ارادهای سخت کردم و
دست بر زانوی خویش زدم برای اقدام
آنگاه به تمامی
خود را شستم و شستم و شستم
و آرام و آرام و آرام سـر بریدم
و آرامتر و آرامتر پختم و به قوام آوردم
حال
با هر لقمهای
که از خود میخورم و به آرامی میجوم
لاغر و لاغـر و لاغـرتـر میشوم
بدان امید که دیگر هیچ منی از من نماند
طاهره (میترا) عرب
گفتم که سحرگاه به ساحل بروم
گفتا که غمم را دل دریا فکنم
گفتم که نباشد به دلم عزم سفر
گفتا که کنی قصد بیابی گذرم
گفتم که جوانی همه اش رفت به باد
گفتا که بیاید چو زلیخا بشوم
گفتم غزلی ناب بگو بهر دلم
گفتا که شقایق غزل است در نظرم
شقایق علافیان
ما مردم دنیا
در زندگی بیشتر خود بینی می کنیم
از اصل راهمان دور میشویم و
بعد بلند پروازی می کنیم
به ظاهر در کارهای خود کوشا هستیم
یا که در میان مردم دارای نام و نشانی
هستیم
ولی در اصل باید از خود پرسید که
همسایه ات را دیدی
آیا دیدی که چگونه حالی دارند
زمین زیر پایشان محکم است
یا اینکه آواره و در حسرت آرامشند
ولی افسوس
این جهان چند ڀعدی ست
و انسانها فقط یک بعد آنرا می بینند
برای همین است که این همه
جنگهای بیهوده و قومی پایان نیافته
فرقه در فرقه
ادیان زیاد شده و راه از راه گمگشته
اگر هر انسانی
فقط خودبین نباشد
از غافله زمان جدا نگرددو
انسانی نیک اندیش باشد
و در هر ثانیه از زمان
اول باخود
و بعد با دیگران
روراست و با محبت باشد
دیگر درجهان نیازی نیست
که به دنبال بهشت وجهنم خیالی
بگردیم
همه جای زمین بهشت می گردد
و دیگر نیازی نیست
که از جهنم بترسیم
اگر ما به همسایه خود
با عشق و علاقه آسمانی نگاه کنیم
خوبی کنیم و خوب بمانیم
این نوعی رسم می شود
کینه ها دور می گردد
بجایش صلح و آرامش پدیدار می گردد
فقط باید دانست
کلید حل اختلاف و تفرقه افکنی میان مردم
بدست نگاه و قلبی بخشنده و
پاک میباشد
حال از تو می پرسم
تویی که گاهی درخوابی
گاهی هم در بیداری درون خودی
همسایه ات را دیدی
دیدی که به راستی او تو را چگونه می نگرد
آیا وقت پیوند قلبها فرا نرسیده
آن گمشده در تاریکی قلب تو
به راه بیداری و
راه فراتر از نور نرسیده
اگر الان جوابی برای خود نداری
پس برخیز
و همسایه ات را
همانند خود ببین
خود را بر روی امواج بیکران رها کن
این روزگار و این زندگی
از مرز این زمین خاکی
تا فراتر از آن
گذر از نور و حتی تاریکی است
شاید که تو هم روزی به پرواز در آیی
و آنچه را که مردم دنیا نمی بینند
ببینی
اینک از شما هم می پرسم
ای کسانیکه در ایمان
به دنبال دقایق خوش می گردید
آیا
همسایه خود را دیدید ....
اسماعیل شجاعیان
من بعد از تو دگر ای مهربان
برای از دست دادن ندارم هیچ چیز
من به خاطرت ز همه چیز کردهام پرهیز
من تمام دنیا را از خودم دور کردهام جز تو
همه لحظههایم خوابند و خیال
همه دقایقم میگذرند پوچ و زوال
چگونه توانم بگردم دوباره من خوشحال؟
در آن حال که در پیش همه افسردهام جز تو
همه خیابان و کوچههای شهرم ساکتند و خموش
خیره به طلوع ماه و جام مشروب بر لب
با ذهنی بیدار و جسمی مدهوش
من با تو به یک دم ناگهان
جوان شدم
ریشه زدم
شکوفه دادم
مفید گشتم برای همگان
من همه را قسم دادم به خدای آسمان
من با همه کس دوباره تجدید کردهام پیمان
آری همگان مرا و من نیز خویشتن را بخشیدهام جز تو
گهگاه که رد میشوم از خیابانها
در حال قدم زدن ناخواسته و ناخواه
میبینم دخترانی به شدت زیبا
اما به ناگه در صورت تمامی آنان
تو با چشمان خندانت نمایان میشوی
و در آخر سر به انتهای خیابان که میرسم
گویی که اصلا هیچ کس را هرگز ندیدهام جز تو
گهگاه دلم میخواهد که از ایران بروم
به سوی مرزهای بسته با پای برهنه بدوم
اما گویی که انگار هنوزم به اینجا وصلم
آری من فقط با چشمان تو ز غمهایم رستم
اصلا تو در این دنیا هستی که منم هستم
آری من از تمام زندگانی دل بریدهام جز تو
ای مهربان ای همزبان
مرا از این ترسهایی
که در وجودم باقیست
مرا از این غصه و غمهایی
که مرهمش آن چشمان تو
مرا از این دیوانگیها
که علتش تنهاییست
رهایی بخش و سعادتمندم گردان
آری من طعم شیرین عاشق گشتن را
با هیچ کس تجربه نکردهام و نچشیدهام جز تو
دل من تنها با تو میگردد شاد
ذهنم همواره تو را میآورد در یاد
روحم به دنبال تو میگردد در خواب
این چه معماییست که با چشمان تو
من به یکباره به زندگی دوباره برمیگردم
آری من در همه چیز به پایان رسیدهام جز تو
برایت خواهم آورد
خورشید را از آسمان
نامت را فریاد خواهم زد
در دشتها و کوهستان
ز عشقت خواهم گفت
با (خداوند) مهربان
آری ای محبوب
در روز نخست
ز همه چشمان
چشم هیچ کس را
من نپسندیدهام جز تو
محمد رضا ذبیحی دان
در کلاسِ درسِ عاشقی
چشم هایِ سبزِ یک بلوط
پُشتِ سازهایِ دلفریب
و ساحلی نجیب
برایِ خاطرِ هزار شاخه ها
و دشت و چشمه ای زلال و بی ریا
می دهد نوا به هر کسی که روبرویِ آسمان
و باغ های مهربان
در انتظارِ تابشِ ستاره ها نشسته است
محمدرضا جعفری
تو چه باشی چه نباشی
هر لحظه توو آغوشمی
عطرت همیشه همرامه
بانوی مو ابریشمی
تو منو با موج موهات
سمت دریا می کشونی
بذار دستاتو بگیرم
نازنینم ماه پیشونی
آرمین محمدی
به داد من
برس ای عشق، بیش از این مَپَسند
که زندگانی من صرف خورد و خواب شود
صائب_تبریزی