اما برای شادمانی
سیارهی ما
چندان آماده نیست
خوشی را باید
از چنگ روزهای آینده
بیرون کشید
در این زندگی
مردن
دشوار نیست
ساختن زندگی
بسیار دشوار است
طاهر شامی
تو صدام بغض غریبی
تو دلم حرفای پنهون
می شکنه شیشه عمرم
توی دستای زمستون
ابری و سرد و گرفته س
لحظه های بی تو بودن
بی تو مث یه غریبه
تو کوچه ها سرودن
روزایی که بی تو بودم
پر از اندوهه و درده
می دونی آخه هوا هم
بی تو خیلی خیلی سرده
یخ زده دستای رویا
مه گرفته روزگارم
سهم من از تو همینه
یه نفس تو انتظارم
غزل از تو جون می گیره
حتی وقتی که نباشی
عمریه دلم رو بردی
تا عزیز من نو باشی
میدیا جادری
صدای رعد و برق آمد
آه باز باران ،عشق من آمد
دویدم ،دویدم زیر باران
چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم
خندیدم و خندیدم و خندیدم
مادرم دلواپس نگاهم می کرد
ناگاه از پشت پنجره گفت :
دخترم هوا سرد است ،سرما می خوری، بیا چترت ببر با خود
گفتمش مادر ،باران عشق است و من عاشق ، چتر حائلی ست بین ما
بعد ساعت ها زیر باران ،آمدم داخل با تنی تب دار و خسته
مادرم گفت بیمار شدی ، سوپ آورد و حرف خوبی زد گفت دخترم عشقه یک طرفه بی معناست
عاشقی، باشد ولی او نیز باید تب کند پا به پای تو
حرف مادر ،حرف مادر به فکرم برد
عاقلم زین پس، عاشقی از یادم برد
مریم محمدصالحی
کورسوی امید اگر نمی تابید
حجمِ پنهانی بودم از جنس مرگ
کتابی که فصلِ پایان آن
پوسیده است و ناخوانده برگ
کور سوی امید اگر نمی تابید
بیهوده رَهواری بودم ، نادیده فال
غَمواره اندودی از نسلِ درد
گم کرده راهی آشفته حال
کور سوی امید اگر نمی تابید
خشم بودم و خاک بودم و خون
و عشق دیگر مرهمِ دیوانگی نبود
هاله ی گمان بودم و سایه ی جنون
کور سوی امید اگر نمی تابید
ماه در دامنِ سیاهِ شب نمی خوابید
مرغِ آمین از شاخه ی معجزه میپرید
چنگالِ فراغ گریبانِ انتظار را میدرید
کورسوی امید همواره می تابد
که از ازل این حکم در جریان ست
که صبر در آیینه ی بی نهایت، برقرار
که راهِ عشق باشکوه و بی پایان ست...
هدیه قادری
روز بود و روزگاران میگذشت
آن یکی را لقمه نانی میگذشت
طفلان بودش چندی در برش
همسری بودش آن هم درگذشت
ماند حیران در پی نان ونمک
زانکه طفلانش بودن خورترک
سر براورد سوی میدان آن مرد
نی بکار بردن و نی دادند مدد
خلق جمله غافل از احوال او
هر کی را دردی بود خود داند او
مرد را هنر نبود و رنج بود
زندگی او چنین بهرنج بود
مرد عاقل در پی هنر دوید
مرد غافل در پی لهو دوید
شب شد و آن مرد را چاره نماند
سوی خانه بازگشت با دست باز
دید طفلان پشت در استاده اند
با صدای جحر نانی خواسته اند
مرد را رنجش فزون شد آن زمان
گفت یا رب تو مدد کن این زمان
عبدالصبور دانش
در پسِ پردهای از ابهام،
سایهها رقصِ جنون میکردند بر دیوارههای دلم.
نه شبی بود، نه روزی،
فقط هالهای از سکوت،
و نفسهایی که در هوای سرد،
بخار میشدند.
رویایی در دل شب داشتم،
رویایی بیهوده،
چگونه میتوان گلی کاشت
در بستری از یخ؟
چگونه میتوان عشق را آبیاری کرد،
وقتی که آب، خود، یخ بسته است؟
زیر چتری از ستارههای گمشده،
قدم زدم، بیصدا،
در مسیری که نه پایانی داشت، نه آغازی.
فقط بود، مثل نفسهایی که میکشیدم،
بیوقفه، بیانتها.
در این سفر بیمقصد،
یک قطره باران شدم،
رها در باد،
بیآنکه بدانم کجا باید فرود آیم.
بر شاخهای خشک؟
یا بر گونهای که انتظار تسکین دارد؟
در نهایت، دریافتم که هر قطره، هر نفس، هر قدم،
یک داستان است،
در حال نوشتن،
بر صفحهای از زمان،
که نه مرکبی دارد، نه قلمی،
فقط انگشتانی که رویاها را به واقعیت میبافند.
و من، همچنان میان سایهها میرقصم،
با امیدی در اعماق وجودم،
که شاید، روزی، گلی بروید،
در این بستر یخی،
و طلوعی رخ دهد،
در این شبِ بیپایان.
مسعود مالمیر
در تاب و تب زمانه غرقیم همه
با موج غم عاشقانه غرقیم همه
دریای نگاه ما ندارد ساحل
در خویش چه بی کرانه غرقیم همه
لیدانظری
کجای شهر حیرانیم؟ که دور و بی خبر از هم
پی خویشیم، پی فردا، پی تصویری از فردا
پی شکلی دگر اما خیال انگیز و وهم آلود
تمنایی نه جنس مرام و معرفت از آز
از احساسی که باران شسته ردش را و نیست حسی
گرفتاریم و در بند نگاه هیز و عصیانگر
نماز
عاشقی باید، نیاز عاشقی باید و بایدهای لبریز از تصلا و تمنای حضوری نو،
شروعی نو، و امیدی که جان از یادمان لیلی و مجنون و شیرین دارد و عطری خیال انگیز و رویایی
سلام باید، سلامی از دل و جان تا تومهرانگیز عاشق دل..
غلامرضا محمدی