ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
در پسِ پردهای از ابهام،
سایهها رقصِ جنون میکردند بر دیوارههای دلم.
نه شبی بود، نه روزی،
فقط هالهای از سکوت،
و نفسهایی که در هوای سرد،
بخار میشدند.
رویایی در دل شب داشتم،
رویایی بیهوده،
چگونه میتوان گلی کاشت
در بستری از یخ؟
چگونه میتوان عشق را آبیاری کرد،
وقتی که آب، خود، یخ بسته است؟
زیر چتری از ستارههای گمشده،
قدم زدم، بیصدا،
در مسیری که نه پایانی داشت، نه آغازی.
فقط بود، مثل نفسهایی که میکشیدم،
بیوقفه، بیانتها.
در این سفر بیمقصد،
یک قطره باران شدم،
رها در باد،
بیآنکه بدانم کجا باید فرود آیم.
بر شاخهای خشک؟
یا بر گونهای که انتظار تسکین دارد؟
در نهایت، دریافتم که هر قطره، هر نفس، هر قدم،
یک داستان است،
در حال نوشتن،
بر صفحهای از زمان،
که نه مرکبی دارد، نه قلمی،
فقط انگشتانی که رویاها را به واقعیت میبافند.
و من، همچنان میان سایهها میرقصم،
با امیدی در اعماق وجودم،
که شاید، روزی، گلی بروید،
در این بستر یخی،
و طلوعی رخ دهد،
در این شبِ بیپایان.
مسعود مالمیر
دل به دست سفر دادم، بازم راهی ایستگاه
جای گلولهی آخر، عشق تو توی خشاب بود
ایستگاهی پر از خداحافظی نابود
بلیتم دست خودم، دلم ولی تو تب و تاب بود
سفری دور و دراز، با تو اینجا خداحافظ
واگن سرد و خالی، دلتنگی من یه عذاب بود
ساعتا میزدن، وقت رفتن فرا میرسید
دست تکون میدادم، ولی دلم جنگ و جدال بود
روی شونههام یه بار، از دلتنگی سنگین
هوا معطر به دود، دلم گرفتار تو غبار بود
پنجره بارونی، تصویر تو میافتاد
چشم تو چشم من، آینهای به انتظار بود
روی صندلی خالی، هنوز عطر تو مونده
صدای قهقه رفتن، توی گوش من انگار بود
قطار میلرزید، دلم اما بیشتر
اون گلولهی آخر، به جون من اثر داشت یا به قرار بود
هنوزم توی ایستگاه، یه صدایی میپیچه
مث خندههات، که یادگاری جا میموند و آزار بود
میدونستم باید برم، تو نظر به راه بودی
زندگی قطار بود و عشق، تنها مسافر خوب این سفر دشوار بود
مسعود مالمیر
چشمانت دریایی از عشق و مهربانی
دلم را ربودهای با نگاه جادویی
لبخندت مثل نسیم بهاری میوزد
شوق دیدارت دارم، ای دلدار زیبای من
وصف زیباییهایت بس کنم که دیوانهام کرده
طنین صدایت آرامش بخش جان عاشق است
بوی عطر گیسوانت مستم کرده ای یار
در آغوش گرم تو، جاودان میمانم
با تو خوشبختترین موجودم ای زیباروی
تا ابد میسوزم در آتش عشق بیپایانت
مسعود مالمیر