یادت باشد که

یادت باشد که

باران

تنها فصل مشترک من با توست

پرویز صادقی

تو در خیال من چنانی

تو در خیال من چنانی

که قرص ماه در برکه ها

می بینمت اما

دستم به تو نمی رسد


پرویز صادقی

در سرم چیزی به جز رویای چشمت نیست نه

در سرم چیزی به جز رویای چشمت نیست نه
صحنه‌ای زیباتر از دریای چشمت نیست نه

عشق در من شعله ور شد لحظه‌ی دیدار تو
مثل من اینجا کسی شیدای چشمت نیست نه

در نگاهت آتشی از عشق داری دائما
نوبهاری بهتر از گرمای چشمت نیست نه


عشق تو مضمونِ اشعارم بمانَد بهتر است
قصه همچون قصه‌ی زیبای چشمت نیست نه

از تو امشب هر چه این دیوانه می‌گوید کم است
شعر من بالاتر از معنای چشمت نیست نه

مهدی ملکی

صد آغوش یک تن فروختن

صد آغوش یک تن فروختن
چشم باز دیده از دور دوختن
لحن به رقص لکنت آه بلندی
سرنوشت بخت بی هم سوختن
تکرار آن نفس نفس زدن ها
از سوء سوء زدن چشمان من
کمی نزدیک تر آشنا صد سیل غریبانه
کمی دورتر غریبانگی میل من آشنا
فتاده گمانم غیظ آن سایه آخر
غلیظ تر از باور ساکن سکوت مطلق


سیدعلی کریمی

آهسته درآغوشِ شب جان می کَنم بی تو

آهسته درآغوشِ شب جان می کَنم بی تو
خون می چِکد از دکمه ی پیراهَنم بی تو

ردِّ تبر درجای جایِ پیکرم پیداست
خو کرده ام باتک‌ تکِ زخمِ تَنَم بی تو

زخمِ زبانت عُقده های کهنه را وا کرد
صدها دَهَن شد زخم های اَلکَنم بی تو

درپشتِ پرچین نگاهم یک جهان درد است
برشادی ام سنگ فلاخن می زنم..بی تو

مستاصل ازسرمایِ جانسوز زمستانم
در زیرِ بارِ توده هایِ بهمنم بی تو

شداندک اندک،خوشه ی اندوه من بسیار
ابرم که تکه تکه ازباریدنم بی تو

رفتی و با رویایِ شیرین تو همخوابم
ازنطفه ی غم ،صدجنین آبستنم بی تو


قصه بکند

عشقِ من نمی دانم بعد از مرگم

عشقِ من
نمی دانم بعد از مرگم
چند خورشید طلوع خواهد کرد وُ چند ماه
کامل خواهد شد
برف
زمستان را به شانهٔ
کدامین کوه خواهد نشاند وُ آلاله ها
تنِ کدامین تپه را
مزین خواهند کرد به ردای بهار
اما می دانم
دلم در جوارِ دلت
خنده ها خواهند کرد بر غمِ ایام


علیزمان خانمحمدی

بسیـار تنهـایـــم

بسیـار تنهـایـــم

دلـم ؛
   دریـای خون ،
         دشتِ جنـون ،
              صحرایِ محشر بود...
                    چه بُغضی در بـرادر بود...


شبی که شامِ آخر بود ...
شبِ سختی مُقّدر بود ...

شب هجران و خاموشی...
شبی که مـرگِ مـادر بود...

فضـا غمگیـن ...
هــوا سنگیـن ...
که شمعِ پُرفروغِ مهرِ مادر رو پایان است
نفس در سینـه ها حبس و ...
سکـوتِ سـردِ وحشتناکِ غمباری ،
فضایِ خانه را پُر کرده بود آنشب...

          و تنهـا اضطـراب و التهـاب
               از تیـک تـاکِ سـاعتِ
         ماتمکده ، بـر گوش می آمد...

نـسیـمی مُشکبـار آمـد ...
و عطـرِ یـاس و شب بـو درهم آویخت...
نگاهم با نگاه مهربانش درهم آمیخت...
دلـم یکبـاره از هـم ، پـاره شـد...
اشکـم فـرو ریـخت...
                           0
                        0
                     0

نـوازش کـردم آن دستانِ لَرزان و نحیفش را
و عطـر بـوسـه پاشیـدم ،
سـرانگشتـانِ پُـرمهـرِ ضعیفـش را...

هـزاران نـکتــه ی نـاگفتـه را گفتـم
هزاران درد پنهـان در سینـه را گفتم
شنیـدم ، در زبان اشک مادر پنـدها را ...
نفس میـزد ...  به سختـی ...
ولیکـن ؛
بـاز میکـرد ، به آرامش یکایک بندهـا را ...
من اما گریه میکردم ، شبیهِ کودکی هایم.
نـه مـادر جـان نـرو ...
تمنـا میکنـم ...
         سنگِ صبـور ...
            سلطـانِ غمهایـم...

کـه مـن ،
بعـد از تـو ای مـادر ...
ببیـن...
     بسیـار...
             تـنهــایــم...

امین کرمانی اول

کمانم نیست رو به ویرانی ام

کمانم نیست رو به ویرانی ام
از تبار آرشم ایرانی ام

از زال و رستم و اسفندیار
بدارم شاهنامه گران یادگار

به قدمت در آوردم کهن پارسی
به شیرین بیان و زبان فارسی


از قزاق و روس و شیخ و شیوخ
ندارم هراس و نگویم دروغ

من از روس و چین و ماچین سرترم
من از اصل شمشیر عرب تیز ترم

چو کوروش درآورد دنیا را به چنک
با زبان عقل وبی تیر و تفنگ

توانست به دنیا عدالت دهد
نهان آدمی را بشارت دهد

توانا بُوَد هر که دانا بُوَد
که دانا به از توانا بُوَد

به نام نامی مردان نور
به پرچمداران صبر و شعور

به انان که نماد دانایی اند
پُر از عاطفه و توانایی اند

به آنان که افتخار ایران شدند
که رفتند همرزم عیاران شدند

به سنگربانان غیور ایران
به آنان که رفتن گذشتن زجان

به آنان که حامی و جان برکفن
گذشتن ز جان و دریغ از کفن

به پهلوانان خیبر شکن
به آنان که دادن عزت به وطن

به آنان که طوفان تند غیرتند
چو شیران نامی پر از هیبتند

نوید پایدار عفت کلام
بگفت از ایران به ایران سلام


اصغر بارانی زاده