بس که دلبسته ی دیوار جهالت هستند،

بس که دلبسته ی دیوار جهالت هستند،
مردم کوچه ی ما
همه ی پنجره ها را بستند.


حسین_محمدی_فرد

تو هم با من چنان نامهربان بودی که آدم ها

تو هم با من چنان نامهربان بودی که آدم ها

رها کردی مرا در بین این غم ها، جهنم ها

 

صدایت کردم اما چشم هایت را به من بستی

جهان، تاریک شد درمن فراوان شد محرم ها

 

و من با بادها از یاد شب های جهان رفتم

و از من هیچ جا یادی نشد حتی به ماتم ها

 

منی، که چشم هایم ابرها را منتشر می کرد

تمام خویش را پیچیده ام در قطره، شبنم ها

 

منی، که کوه ها در شانه هایم واقعیت داشت

شدم چون سنگ های پیش ِ پا افتاده چون کم ها

 

مگر تو چشم هایت را به سمت من بچرخانی

که من آتش بگیرم زیر این باران ِ نم نم ها

 

مگر تو با چراغ روشنت، از کوه برگردی

مرا پیداکنی درجاده ی ِ تاریک ِ مبهم ها

 

مرا که درهراس باد و باران، گم شدم در مِه

به سمت شهر باز آری دوباره بین آدم ها!

(پاییز رحیمی)

اگر بروی

اگر بروی

دیگر بهانه‌ای ندارم برای زنده‌گی،

مثلِ ماهیگیر فقیری که

با تورِ خالی

رویِ بازگشت به خانه ندارد!


رضا کاظمی

به جز آغوش آرامت کجا دارم پناهی من

به جز آغوش آرامت کجا دارم پناهی من
به جز قلب پر از عشقم کجا دارم گواهی من؟


تمام عشق با دیوانگی هایش گناهم شد
به جز دیوانگی با تو مگر دارم گناهی من؟

بدون تو نمی خواهم هر آن چیزی که دارم را
به دور از صورت ماهت کجا دارم رفاهی من؟

به دور از تو به تلخی عجیبی اشک میریزم
مکان بوسه ات را خیس خواهم کرد گاهی من


به استقبال شادی میروم با لشکر غم ها
به غیر از لشکر غم ها مگر دارم سپاهی من؟

علی کوهی

غروب نکن نگاهت را...

غروب نکن نگاهت را...
خورشید نگاهت,
نتابد از من...
از این زار‌ مجنون تر...
تو خوب میدانی…
که خوب میدانم…
پلک هم که کی زنی, حتی یک لحظه,
مرا عمریست فصل زمستان...!
.

.
وآیا این زمستان است یا عصر یخبندان...!؟
میدانم...!
غروب کرده باز
خورشید نگاهت...!؟
که قندیل بسته, آتش هم...!

رسول امامی

غرق در دریای عشقت کن مرا

غرق در دریای عشقت کن مرا
تا ابد رسوای عشقت ‌کن مرا

واژه‌هایم با تو عاشق می‌شوند
شاعر دنیای عشقت ‌کن مرا

بی تو در صحرای کنعانم هنوز
در شبی بینای عشقت کن مرا

شهرِ قلبت کاشکی سهمم شود
عابر شب‌های عشقت کن مرا


فصل سرما را دگرگون کن کمی
غرق در گرمای عشقت کن مرا

مهدی ملکی الف

زندگی کوچ پرستویی ست

زندگی کوچ پرستویی ست
که با سردی دل
بی هدف
گاهی سکوت و بی صدا
از کمین حادثه
خود را به یغما می‌برد
گاه گاهی هم
خودش را تا به رؤیا
تا فراسویِ نگاه عاشقت
جا می‌دهد
زندگی ثانیه ای کوتاه است
تو فقط شاد بمان...

مریم‌ کرمی