خاورمیانه را برای ویرانی ساخته اند
سرزمینی ست برای به آتش کشیدن
و خطوطِ مخملینِ نگاهِ دخترِ شرقی
آیاتِ نانوشته ای ست،
که هم سرودِ مرگ است،
هم سرودِ زندگی
روح انگیز هاشمی
مرا پیچکی بنام
که بر پای یک فرضِ محال ،
پیچ خورده ام...
از اندامِ دلتنگی ها که بالا می روم ،
سپیدِسپید همرنگِ یاس می شوم
با زمزمه های آویزان از لب،
شعری شده ام پیچ در پیچ
حافظه ام گیج از سایه های سردرگم،
بی وقفه تو را بر دوش می کشم
مشتِ احتمال را که باز می کنم،
عطرِ تو را می پراکند...
مرا بخوان،
ای امیدِ محال
روح انگیز هاشمی
چه خواهد از من این زندگی وحیات
من غریبم دراین عصر و زمانه و حیات
دراین حجم و حرج و عزلت
سالیان در گذران است وگذر
راه ومسیرم در مستور است
چشم و امیدم به مالک است
گرچه باشد سخت و خطیر
من همینم و همانی که هست
خود سازیم برای خود هویت وعرضه
راه من صاف است و کلامم یمین
عمرمم باشد پای تبار و معاشر
توشه ام نیز باشد این چنین..
روح انگیز هاشمی
آنگاه که نت های احساس
باموسیقی بی کلام می آمیزد
در گوشِ جان
بدل به کلمات می شوند
گویی انگشتانِ خدایان
نوازشگر عاشقانه هایی ست موزون
بسانِ آواز پرندگان
وشرشر آبشار
روح انگیز هاشمی
سرزمینِ نگاهت،تبعیدگاهِ دلم شد
روحم از دهلیزهای قلبت گذشت،
تا در وجودت،لاله های سرخ بکارد
واژگانِ رسواگر،اندوهِ نهفته ام را برملا میکند ،
زمانی که خیالت،.چون پیچکِ بیقراری،
بر آندامِ واژه ها می تند
از راه می رسی
ماه در آغوشم حلول می کند...
محبوبم
طنینِ نبضم نگارگرِ نقشِ تو در جان من است...
دلتنگی هایم بی وقفه از فرازِ تنم بالا می رود،
تا از چشمانم ببارد
آنگاه که دوستت دارم می گویم ،
دلم به وسعتِ جهان فراخ می شود ،
تا در چشمانِ تو جاشود
روح انگیز هاشمی
آنگاه که درد،
رگهای متورّمِ جوهرین را،
در قلبِ شعر، پاره می کند،
گویی واژه های سربریده،
از جنگ برگشته اند ،
مگررسالتِ قلم،این بود
که نام وطن را
بریده بریده،سرخ بنویسد ؟
آزادیِ در بند،
درغزل هامان خون گریست...
روح انگیز هاشمی
هر زمستان با قدم های توشهر،
گریه خواهد شد تمامِ ابرها ...
عاشقانه هایم را،
قاب خواهی گرفت،
از میانِ خاطراتِ روزها...
بی تو اشکم ،با من از باران مگو...
بی تو آهم ،از عطش
با من از آتش مگو...
جوهر از دستانِ من تب می کند
پخش می گردد زِاشک،هر سطرِ آن
می شناسم کوچه ی بن بست را
می شناسم
می نبینی روزگار
عشق هم أسمانی می شود ؟
آن مسلمانی که چشمانِ مرا،
تا ابد ،با اشک کافر می کند...
روح انگیز هاشمی
با واژه های پهلو شکسته,
شعری شده ام از وصله های ناکوک!
آه ای قلم!
درد را گر بشکافم,
با جنونِ کلماتم چه می کنی...؟
روح انگیز هاشمی
مانده ام در زیرِ آوارِ سکوت!
عمقِ تردیدِ نگاهت,
گُسَلِ زلزله هاست...
روح انگیز هاشمی
وقتی درمن آشوب می شود،
پیامبری
درهجایِ رستاخیزِ کلمات،
برانگیخته می شود،
برای واژه هایِ سرگردانم...!
روح انگیز هاشمی