مِهر است که می تابد از آفاق، به سر
مهر است که می ماند از اعمال بشر
مهر آن که تو دریابی و تقسیم کنی
مهر آن که محبت است هم نام دگر
مشهور دو عالم است آن را مادر
هم در جگر سوخته و جان پدر
جامی که گرفته ای تو از هر دو عزیز
ترکیب کن و بریز بر کام دگر
کام دگری شاد کنی، خود شادی
دستی که گرفتی، گرفته است دگر
از عمر من و تو، همه این مانده و بس
اندوه و غمی زدودن از نوع بشر
نه نوع بشر، که از همه مخلوقات
هر گونه ی آفریده از زیر و زبر
مهر است که چون به قلب و جانت پیوست
می تابد از آن به مرد و زن، دخت و پسر
خورشید وجودت گر از عشق آکنده است
زان روشن و گرم است، زمین، بوم هنر
گشتم همه عمر مست و هم باده به دست
بخشیدم اش او داد مرا جام دگر
گنجی است، چو بخشی اَش دوچندان گردد
سودای زیان و سود، نِه جای دگر
گنجینه ی قلبت همه چون مهر و صفاست
دریاب دلم را و مده خون جگر
رفت است همه دور جوانی بر مهر
هم عمر که می گریزد از روزن و در
این باغ که در رهش خزانی پیش است
بر مِهر بمان و بس، مرو ماه دگر
مرتضی عربلو
ما از پشت اندیشه عطر بهار
با سکوت گل های رز و شقایق
به دنیا آمدیم
آمدیم ،
البته بی نام
با خرده هوشی ،
با اندک زمانی برای عاشقی
ما از پشت سکوت گلها آمدیم
با لبخند آرام
با برگهای خاموش
زمین با رایحه عشق ما
بیدار شد
باران ، رطوبت چشمان منتظر
زمان بود و بس
ما از پشت سکوت گلها آمدیم
جایی میان زیبایی و عمر کوتاه
با هر نظر عاشقی
پژمردیم
با هر بادی باپرواز آشنا شدیم
هر نفس از ریشه در گلدان
جانی بخشید به این سکوت گلها
قصه عشق گمشده
در پاییز ارغوانی
از تفکر زیاد گلها
از پی نیستی آنها بود
در آخرین شب شهریور
ما از پشت سکوت گلها آمدیم
پیش از ما
فاصله ای بود میان بودن و خواستن
جایی بودیم ، آرام
در خواب کودکی نو پا
تا با تولدش
رنگ و عطر و طعم عاشقی یافتیم
ما از پشت سکوت گلها آمدیم
آمدیم
تا معنا را بیاموزیم
مرز بین خاک و تولد دوباره
در زمان مابقی را
تجربه کنیم
بهای هر نظر مهری
سکوت گل شد
و پر پر شدن آرزوهایش
ما از پشت سکوت گلها آمدیم
تا ببینیم
زیبایی
صورت خاموش حقیقت پنهان
در چهره عاشق خسته
در آخرین روز قبل از تولد گل را
ما از پشت سکوت گلها آمدیم
جایی که هنوز کسی بیدار نشده بود
جهان یک رویای آفرینش بود
جایی که گل بود
عطر بودن بود
سرخی گل رز بود
اما من و تو نبودیم
حسین رسومی
دیشب به یاد روی تو تنها گریستم
عمری گذشت در دل شبها گریستم
رفتی و با فراق تو تنها شدم ولی
با یاد عشق، شام و سحرها گریستم
دیشب بیاد حسن تو در محفل فراق
با خاطرات عشق تو آنجا گریستم
نادیدنت به جان من افکند آتشی
سوزاند استخوانم و آنجا گریستم
پشتم خمید و تکیه به چوب عصا زدم
یاد جوانیم شد و یک جا گریستم
امروز من بیاد تو طی شد ولی چه سود
با یاد بی تو بودن فردا گریستم
صحراوسبزه زاربودوتوبودی وعشق
ماندم جدا ز یار و دامن صحراگریستم
مرغ فراق خانه دل را خراب کرد
بی خانمان و یکّه و تنها گریستم
محمود داد شرح فراق و به ناله گفت
پروانه سـان چـو ژاله ی گلها گریستم
سید مرتضی ذکاوتمند
به زبـانِ چشم هایت با من سخـن بگو :
در تــَن هایِ بسیاری بیـادت زیستــه ام
تنهــایی بسیاری را بیــادت زیستـــه ام
خسته از آشـوبِ جنگها
خسته از تکـرارِ مرگ ها
ای دورتــرین نزدیکِ مـن
ای با روحِ من آمیخته ، درپیکـرهایی که زیستـه ام..
تـورا در خوابی شیرین..
در قرن ها پیش..
در دشتی دور...
در رویایِ یک شب زمستانی...
زیر آسمانی پر از نور...
در رویایی دور
گم کرده ام..
ساناز زبرشاهی
رسید فصلِ رسیدن، دلم جوان شده باز
چهلوپنج بهاری گذشت و جان شده باز
میانِ زمهرِ دنیا، هنوز گرمِ توم من
همان زنی که پسِ رنجها، توان شده باز
هزار بار شکستم، هزار بار شدم نور
چه رودهای شکوهی که در زبان شده باز
به هر غروب که افتاد بر دلم، سحر آمد
که آفتابِ دلم در شبانزمان شده باز
جهان اگرچه نخواست و نگاهها همه سنگ
من از نبردِ نفسهایم، قهرمان شده باز
چراغِ خویش برافروختم به دستِ امید
که خانهام به شعف از خودش، امان شده باز
در آستانهی عشقم، هنوز میتپد این دل
چهلوپنج گذشت و دلم جوان شده باز
مهتاب قاسم زاده
ای پیرِ خرابات نگاهی تو به ما کن
بر ما نظرای پیرتو بی چون چرا کن
در دام بلایم نَبوَد راه گریزی
بَنمای محَبّت تو رهایم ز بلا کن
بستندمَیَستان همه یک عمرخُماریم
رَحمی تو به ما از سَرَ آن مهر وفا کن
بشکسته دلم بر دَرِ میخانه نشستم
برمن نظرایدوست تو ازروی سخاکن
مُردَم ز خُماری بَنَگر حال خرابم
جامی ز کرم بر مَنِ در مانده عطا کن
ازغم شده پُرسینه بکن چاره یِ دردَم
باجرعه یِ مِی سینه ز غمها تو رهاکن
ترسَم بَکَشاند به فنا غصّه دلم را
ما را به دو پیمانه ز هَر غصّه جداکن
دستم تو بگیرو بَرَسانم به خرابات
لطفی به(خزان) پیر تو در راهِ خدا کن
علی اصغر تقی پور تمیجانی
آه ناتمامم،
با همان خشونتِ خاموشِ دیدارِ خورشید و برف، از تو میپرسم:
آیا هنوز گوشهای از لحظههایت بوی من را میدهد؟
یا سالها پیش، مرا زیر لایههای سردِ خاطراتت خاک کردی؟
و تنها پژواکِ اسمم را زنده گذاشتی؟
زیبای بیرحم من،
بگو…
آیا تو هم، در نیمهشبِ گمشدهات،
خوابی دیدی که شبیه من باشد؟
خوابی که چیزی در گلویت گیر کند،
انگار روح من
برای لحظهای
به تپشِ قلبت چنگ انداخته باشد؟
زهراآذرنیا
باران شد و راهم به گیسوی تو پیچید
هر گوشه مژگان تو تیری شد و بارید
ناگه شب چشمان ت بر شهر دلم تاخت
دژبان دلم خسته و زخمی سپر انداخت
ویرانه ی من فتح شد و پرچم من باخت
هر گنبد و گلدسته که بود چشم تو انداخت
اشکان حسنی
در شهر، هیچکس به جواب سلام نیست
حتی برای رفعِ عطش، آبی به کام نیست
مردم همه به مستیِ جامی دگر خوشند
من مستِ داغِ هجرم و دیگر ختم کلام نیست
آغوشِ شهر نیز غمآلودِ دردِ توست
اینجا مجالِ لحظهای از انتقام نیست
گفتی رویِ تو بر خلق جلوهگر است
امّا نصیبِ دیدهام جز تمام نیست
بگشای لب که خندهات آیینهٔ بهار میشود
بیتو در این دیار مرا هیچ مقام نیست
نه شمعی مانده در دلِ این کوچههای سرد
نه شوقِ رفتن از این غصهٔ ناتمام نیست
در هر نگاه، خاطرهای از غمت مراست
امّا برای آمدنت فرصتِ التیام نیست
گفتم ز در بیایم و پیدا شود شبی
این شهر بیتو آینهای جز حسام نیست
ای عشقِ خفته در دلِ هر روزِ بینفس
بیتو برایِ هیچ نگاهی در نگام نیست
گویند اگر به صبحِ اَزَل خوش برآید دریا
دریاب قصّهٔ این درِ سوخته را که تمام نیست
سیاوش دریابار