میانِ طوفان و آتشِ قهر، مرا رهایم نمی‌کنی

میانِ طوفان و آتشِ قهر، مرا رهایم نمی‌کنی
مرا ز سایه‌ی لطفِ خودت جدایم نمی‌کنی.

ز سوز و ساز جهان، گرچه خاکستر افتادم،
تو آتشم بزنی، لیک خودت رهایم نمی‌کنی.

اگرچه تارِ دلم، بند بسته بر سرِ مویی‌ست،
تو زآن نخی که به ما بسته‌ای، جدایم نمی‌کنی.

به بحر حادثه‌ام، لیک چون کشتی نوحی،
غریقِ موجِ گناهم، ولی رهایم نمی‌کنی.

گریختم ز تو بسیار، لیک باز رسیدم،
که خویش را به کسی جز خودت، رهایم نمی‌کنی.

چراغِ سوزِ منی، شعله‌ور ز نورِ حضوری،
میدانم که حتی،در دوزخ نیز رهایم نمی‌کنی.

اگرچه لایق وصلت نبودم، ای همه هستی!
ز لطف خویش مرا با وفا، رهایم نمی‌کنی.

گناهکارم و با این همه، هنوز امیدم،
که چون پدر، ز خطای پسر، رهایم نمی‌کنی


ابوفاضل اکبری

در تاریکی شب رها شدم، بی‌هیچ دستِ آشنایی

در تاریکی شب رها شدم، بی‌هیچ دستِ آشنایی
نور آمد و بردم زِ خاک، اما نداشت هم‌صدایی

پیکرم میانِ کهکشان، آرام می‌لرزید و سرد
گویی دلَم فراموش شد، در خلأیی که حدّی نداشت، درد

چرخیدم و فهمیدم،ای کاش برنگَردم بر ،زمین
جایی که هر ثانیه‌اش، زخمی به جان من نشاند

این نورِ خاموش، گرچه مرا زِ خاک برد به عالم دیگر
اما چه سود وقتی که نیست، دستی برای مرهمِ درد؟

شب با تمامِ ستاره‌اش، تنها مرا تماشا کرد
انگار فهمیده‌ست هنوز، انسان چه‌قدر تنهاست، در درد
انگار فهمیده ست ، گاهی انسان در عذاب است در دردش


شیوا نره ای

نه عشق بود،

نه عشق بود،
نه نفرت
فقط لرزشی شبیهِ ایمانی
که نمی‌دانست
از آسمان افتاده
یا از زخمِ کهنه‌ای سر برآورده است.

بر ساحلِ تاریک نشسته‌ام،
مِه در ریه‌هایم می‌چرخد،
و چراغی کوچک
در کلاسِ خاموشِ روح
با یک سرفه خاموش می‌شود؛
اما تا روشن است
جهان را
در اندازهٔ لرزشِ انگشتانش
تعریف می‌کند.

آب‌ها در عمقِ من
پنهانی جریان دارند؛
تاریکی‌های بی‌نام
مثل موجی که نمی‌خوابد
مدام تکانم می‌دهند
صدایی می‌خواهد گفته شود،
صدایی مطلق
که از میانِ سایه‌ها
بالا می‌آید.

شمعی درونم می‌سوزد،
نه برای نور،
برای اعتراف روشنایی او
سوخت تا مرز میان تاریکی و آینه
جایی ایستاده باشد
که چشم ما فرصتِ دیدن بیابد
صفحه‌ای که با قضاوت‌های ناخن‌دار
پاره می‌شود
و باز
از زیرِ خاکستر
نفس می‌کشد

و من،
در این مهِ آویخته بر جهان،
به آن روشناییِ سوزان
آرام می‌گویم:
دوستت دارم
نه چون انسانی،
نه چون خاطره‌ای،
چون نور هستی
که هر بار می‌شکند
و هنوز
چیزی از تو می‌مانَد
که به‌اندازهٔ یک آه،
یک لرزش،
یک نقطهٔ سفید
از جهان
بزرگ‌تر است.

موج‌ها
در تنِ سکوت می‌پیچند
و می‌گویند
روشنایی ممکن است،
حتی در تاریک‌ترین آب‌ها؛
و من
به این امکان،
به این نورِ لرزان
دوستت دارم می‌گویم،
بی‌آنکه صاحبش باشم،
بی‌آنکه صورتی داشته باشد.

شیوا فدائی

حالا تو پُر از حال منی یا که رهایی؟

حالا تو پُر از حال منی یا که رهایی؟
کُشتی و مرا از قِبلت نیست بهایی

از قولِ من و عهد تو کو رنگ و نشانه؟
دردا که نبود در طُرُقت عهد و وفایی

بر دوش کشیدم غم عشقت به سراپا
حالا که تو از درد و غم و غصه جدایی

من سوختم از عشق تو در ظلمت و دوری
زین سوختنم نیست تو را نان و نوایی

چشمان تو آن روز که بر من گذری کرد
گفتند مرا نیست به جز وصل دوایی

چون باد شدی از دلِ من دور و گریزان
من ماندم و این سینه‌ی پر دردِ هوایی

ای کاش بدانی که چه بی‌تاب و پریشان
می‌لرزم و میریزم از این عشق کذایی

حالا به تو و آمدنت نیست امیدی
آرام شدم زینکه تو آرام و رهایی


سجاد ممیوند

که صدای گام هایت

که صدای گام هایت
در من ترانه ای می سراید
به بلندای دلشوره های شیرین
شکستن قلک های سفالی...
از سرآغاز بازدمم
سپر بر می دارم
دست در گردن ترس هایم می اندازم
هر بار بلندتر خود را فریاد می زنم
که جنگجوی اندوهگین م
صلابت تو هر بار زیباتر می شود


اشکان حسنی

ز نوای بی نوایی عشق را چنین بگفتم

ز نوای بی نوایی عشق را چنین بگفتم
دلی که دچار توست اکنون مَثَلِ مرده ای بگفتم

تو که بردی دل از جانم گمانت عقل را هستم؟
دلی را بردی که پیوند به عقلم بود از اینجا را به بعد مدیون تو هستم

تو حالم را چنین کردی مثال مستی ام کردی
چرا بردی دل از جانم که حالم را چنین کردی

تو در قلبت مرا حبس ابد کردی

گمانت هست که با این دل معشوقت چه ها کردی

چرا کردی چنین کاری که من در عشق تو حبسم
تو قلبت را به زندانیست که تا عالم در آن حبسم

عاشقان عشق چنین بودو چنین هستو چنین خواهد بود
عاشق عشق را جهانی که در این دنیا نیست خواهد بود

امیرعلی صالحی

رهایم مکن

رهایم مکن
در بریدگی فصل ها
بیستمین ماه دلدادگی را
ورق بزن
و کمی برهنه تر
دوره کن
آغوش تنهایی مرا

در اشغال انتظار پر دلهره
به انحصار عشق بسپار
بکارت بغض هایم را؛

چشم هایم رسوا
حرف هایم رسوا
و من
پنهانم
سر در گم
در رسوایی دقایق بی تو
لا به لای لایه های لالایی لرزان


بهــــاره طـــلایی

من ریشه‌ای در تاریکی

من
ریشه‌ای در تاریکی
اما
روییده به سوی نور
می‌دانم
حتی سنگین‌ترین شب‌ها
طرفدار روزند


محمدقائیدی بارده

الا یا ایها الساقی بکن فکری تو بر دلها

الا یا ایها الساقی بکن فکری تو بر دلها
که عشق از دست رفت است و رسیده وقت مشکلها
زتاب جعد مشکینش دگر بوی خُتن ناید
که در هر پیچش زلفش، فتاده فتنه بر دلها
دگر از منزل جانان، طنین عشق کوچیده
نمی آید دگر سوزی ز نای او به نافل ها
دگر مخفی شده پیر مغان، سجاده پوسیده
و سالک بی‌خبر مانده، ز راه و رسم منزل‌ ها
شب تاریک و موجی سخت و گردابی که پیچیده
عنان از دست قایقران و میخندند ساحل ها
ندارم بیم بدنامی ز فرجامم، که در اول
فتاده راز من از دست معشوقه، به محفل ها
اگر مشتاق معشوقی(شفق) بربند محمل را
رها کن عالم فانی، بکش دست از تقابل ها


جوادفضلی