عاشقانه‌های تو،

عاشقانه‌های تو،
شاعرانه‌های من
و جهان، شعر می‌شود...
زمین در آغوش آسمان
می‌رقصد


طیبه ایرانیان

خنده‌هایِ نور

خنده‌هایِ نور
بر لبت
چون موج مرا می‌ برد
تا ساحلی بی‌نام


سیدحسن نبی پور

در محکمه خانه

در محکمه خانه
عاشقی
ماندن در قفسش
نوشتند به قصاصش


ملالم نباشد
هر چه که
خواهد باشد

بگذرم از
حکم
قاضی یانش

به جان خریدارم
تاوان حبسش

شاید
روزی بخواهد
که ببینمش


پوران گشولی

غوغـایِ چشم هایِ مـن و تـو سکـوت را

غوغـایِ چشم هایِ مـن و تـو سکـوت را
در دل کتـابخـانـه رعایــت نکــرده بـود

چشمت جنــونِ مــرا صیـد کرد و رفت
اینگـونه عشـق،که جنـایـت نکـرده بـود

آنـگونه عاشقـم، که کسی قبلِ من تورا
در شعـرهایِ کهنـه حکایـت نکـرده بـود


اینگونه عشـق، این مرضِ تلـخِ بی دوا
بـر جــانِ خستـه ، سـرایت نکــرده بـود

حتی که جـان، در آن واپسین دَمَـش
از زخـم هایِ کهنه ، شکایت نکـرده بود

بعداز حضـورِ فاجعه خواهی شنید که
تـا آخـرین نفـس ، رهایـت نکـرده بود

ساناز زبرشاهی

با مرغ دلم که از پر و بال گذشت

با مرغ دلم که از پر و بال گذشت
یک سال نبودن تو صد سال گذشت
ترمیم نشد دگر عذاب دل من
این فاجعه از معجزه و فال گذشت
مأنوس شد هر شکسته ای با غم من
از بزم و ترنم و صفا لال گذشت
پرسند اگر ز مویه و حزن و عزا
گویم همه عمر من در این حال گذشت
آن جان و جهان من کنون در بر توست
تنهایی من درون یک خال گذشت


حمید شیخی

عاشق شدن

عاشق شدن
آسان می‌گذرد
سختی آن
جایی‌ست
که قلب
بی‌هیچ منّتی
به تپیدنِ تو
عادت می‌کند


سیدحسن نبی پور

شب، مرطوب است.

شب، مرطوب است.

نه از باران، که از تردید.

تمامِ نگاه‌ها،

سنگی است بر شانه‌ی خلوتِ من.

من، جامِ خالی را برداشته‌ام

تا در آن پنهان شوم.

کی این ابر می‌رمد،

تا ماهِ سکوت، آوازِ تازه‌ی دلم را بیاموزد؟


مریم نقی پور خانه سر

بازیگران خوبی هستیم

بازیگران خوبی هستیم
کنار یکدیگر می نشینیم
با هم کپ می زنیم و می خندیم
نقش ها را خوب بازی می کنیم
و نقشه ها را فریبانه ترسیم می کنیم
آرام به نظر می رسیم اما
آتشفشانی در درون داریم
نقاب به چهره افکنده ایم
گریم به صورت داریم
بازیگران خوبی هستیم
در نقش‌های مختلف
گاه مواجیم و طوفانی
گاه چون ابر خیس و بارانی
روبروی هم نشسته ایم
پر از قهقهه ی مستانه
نقاب به صورت کشیده ایم
در پس نقاب به ظاهر زیبا
اما درونی داریم
پر از کینه و نفرت
همدیگر را پر از سکو تیم اما پر از پرخاش
باهم قهوه می خوریم
باهم حرف میزنیم
به هم ساعتها خیره می شویم
اما
نفاق را چتر نجاتی
ساخته ایم برای پرواز
برای فرار از کوچه پس کوچه های آشنا
بازیگران خوبی هستیم
با ژست های خاکستری
قرمز......
نقابی به صورت کشیده ایم
هنرنمایی ها کرده ایم
در جَشنوا ره های دروغ فریب سازی
سیمرغ بلورین
گرفته ایم برای این بازی
برگزیده ایم
ظاهرهامان با کلاس و شیک
ما بر گزیدگان نقاب به صورت افکنده ایم
وای به روزی که
برافتد از چهره هامان نقاب


نادر خدابنده لویی

پای دلم به کوی او با هیجان به تاخت رفت

پای دلم به کوی او با هیجان به تاخت رفت
سر‌ِ قُمارِ عشقِ او همه چیزام به باخت رفت

کوره عشق در دلم، چندی خموش بوده و سرد
آتش به این کوره زد و با رفتنش گداخت رفت

بنای عشق تازه ام با سَرسَرای اعظمش
ایستاده بر بامش منم، از پی بامن نساخت رفت


گر طلبِ عشقِ کسی با من نبودش تسویه
یکجا طلب و دیرکرد با تَهاتُر پرداخت رفت

با یک جِدالی ابدی، که در سرش با من داشت
مایل به بُردن نبودم هرگز به من نباخت رفت

به جستجوی یافتنش در ذائقه و خلق وخو
دیگر نشد، آه که نشد، آخر چرا نشناخت رفت؟

علی ساجدی