خدایا...
ای رازدارِ خوابهای بیصدا
مرا ببین،
درختیام که سالها
چشم به راهِ بهاریست که نیامده
نه برگ، نه شکوفه
فقط آغوشی باز
برای چیزی که هنوز حتی نسیمش نوزاده...
در من،
گوشهای هست
که گاهگاهی
نجوای نامی را میشنود
نامی که هیچکس صدا نزده
اما با آن،
سینهام گرم میشود
و اشکهایم بیدلیل میریزند...
خدایا،
در دلم کوهیست
که همیشه جای چشمهای خالی مانده
ولی هنوز،
هر شب با ماه حرف میزند
با امیدی پنهان،
که روزی نغمهای خواهد رسید
از دل سکوت،
و خاکم را روشن خواهد کرد
برویانم...
سبزم کن ...
نه فقط این تنِ خسته را
که آن آواز بیصدا را نیز
تا جان بگیرد،
و زن بودنم
نه حسرتی خاموش،
که تولدی دوباره باشد...
الهه سعادت
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید
بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید
یا تو به دم صبح سلامی نسپردی
یا صبحدم از رشک سلامت نرسانید
| خاقانی |
دل که نه، جانم برایش تنگ بود
عقل و قلبم دائما در جنگ بود
حس ناب بوسه اش همچون نبات؛
آن دل پژمرده ی عاشق، چرا دلتنگ بود
کاش یادی از دل صیاد دلْ خونش کند،
دلبری که عشق و احساسش مثالِ سنگ بود
یاد ما کن نازنین کاندر هوای عشق تو
شرحه گشت آن دل که رنگارنگ بود...
حسین زراعت پیشه

راهحلی داری؟
راه نجاتی برای کشتی شکستهای که نه غرق میشود نه نجات پیدا میکند؟
| نزار قبانى |
دست، تنها برای شیون نیست
روزی میآید که با آنها انار بچینیم
رنگی که جهانم را در بر گرفته است
از چشمهای تو سرریز میشود
تو برای صدا زدن
چه اسم قشنگی داری!
من هم دستهای بلندی،
نه برای چیدن انار،
که برای دراز کردن به سمت تو دارم.
چه چیزهایی ما داشتیم و بیخبر بودیم!
| علی الفتی / ترجمه: محمد مرادی |
عشق را هنگام رفتن خوب باور داشتی
من نفهمیدم که جز من یار دیگر داشتی
سخت بود اما بریدم مهر خود از قلب تو
چونکه دیدم در سرت صد فکر پر شر داشتی
دین و دنیای مرا آخر گرفتی با دو چشم
در نگاه نافذت انگار خنجر داشتی
گر چه دلگیرم ولی باید بگویم نازنین
در دو چشمت بارها ماه منور داشتی
رفتهای از دیدهام اما به خاطر دارمت
با همه دیوانگی احساس محشر داشتی
من سپردم نام تو بر دفتر اشعار خود
حال و احوالی شبیه ماه آذر داشتی
بعد تو دلدادگی باشد حرامم تا ابد
صد هزار افسوس از من زود دل برداشتی
در پناه حق بمانی تا همیشه دلبرا
گر چه رفتاری شبیه یک ستمگر داشتی
فرحناز آقازاده
نیامد
وقتی از پشت پنجره دیروز
در انتظار او بودم
به برگهای خزان سپردم
که بیاید
نیامد
پرستو ها را گفتم
تا شاید در بدرقه آنها
بیاید
نیامد
در زمزمه های بی صدایم
خاطره او را به باد دادم
تا شاید در بهار
اورا بجویم
باز هم نیامد
آهای راهیان مقصد دور
غصه وقصه مرا دریابید
که من در فراقش
هنوز در کناره پنجره دیروزنشسته ام
تا بیاید
ولی نیامد که نیامد.....
محمود علایی منش
چرا دیگر شاد نیستم؟
چرا با غم مأنوس شدم؟
چرا تنهایی سرمشق
انشائ من است؟
چرا بی اختیار اشک می ریزم؟
چرا و چرا و چرا؟
چه کسی در من می گرید؟
می دانم که من نیستم
تجلی غروب افروز
تنهایی ام
مانند قصه فراق
حزن انگیز شده است
کمی خوشی برام بیاورید
میخواهم لب طاقچه
اتاق نمور و تاریکم بگذارم
شاید لبانم کمی بخندد
آخرین بار که با
شاپرک ها رقصیدم
همین چند روز پیش بود
پشت پنجره
باران زده
نگاهم به دور دوخته شده بود
میخواستم چند پیاله
از خنده کودکی ام
پر کنم ....
افسوس گریه امانم را بریده
چشمانم خسته است
از من طلب دیدن دارد
نه سبک کردن دل رنجیده ام
با خودم چند صباحی است
که قهرم
شاید نامه ای برای خودم نوشتم
وخواهش خواهم کرد
که زمان متوقف نمی شود
قدر لحظه های با خودم را بدانم
وای دوباره دیده گانم
بارانی شد
آسمان اتاقم ابری شده
کلبه چوبی ذهنم
آتش گرفته
چیزی بیاد نمی آورم
راستی نفهمیدم
چه کسی در من می گرید؟
نمی دانم شاید
خود فراموش شده ام است
انگار از من دلگیر شده
چون بجای دیدار دلدار
همچنان اشک ریختن آموخته
کمکم کنید
تا هوای اتاقم را بهاری کنم
بجای اشک
باران ستاره ببارد
عطر گل یاس بپیچد
و ترنم نگاه عاشقی
بر چشمانم بنشیند
حسین رسومی
امشب، شبِ بیداریِ دل، شامِ دعایی دیگر است در جانِ شب، عطرِ خوشِ راز
و نیازی دیگر است
چشمِ فلک، روشن زِ نورِ استجابتهای ناب هر گوشهای، بانگِ امید و
نوایی دیگر است
دلها شکسته، اشکها جاری به دامانِ نیاز هر قطرهای، دریایِ بخشش،
ساحلی دیگر است
اینجا شبِ تقدیرها، شبِ تجلّی، شبِ نور هر لحظه اش، فرصت، طلوعِ ماهی
دیگر است
از آسمان، بارانِ رحمت میرسد بر جانِ خاک هر دانهاش، پیغامِ وصل و
عطشی دیگر است
دل را زِ خود خالی کن و پُر ساز از یادِ خدا اینجا حریمِ قدسِ جان،
مأوایِ وی دیگر است
امشب، دلی را شاد کن، دستی بگیر از مهر این کارِ خیرت، در جزا، خود
عالمی دیگر است
ازعمقِ جان، توبه نما، رو سویِ حق آور این لحظهها، فرصت، برایِ آدمی
دیگر است
سمیه بنائیان دستجردی