به نیابت از چشم‌های تو

به نیابت از چشم‌های تو
به تمام رنگ‌های دنیا شوریده‌ام
به نقاشان سپرده‌ام
ترکیب این رنگ را پیدا کنند
برایم سوال است؛
ترکیب عسلی، نقره ای و آبی
چه رنگی‌ست؟

نامی برایش ندارم ،
شاید تجلی.../
از شاعران می‌خواهم
ترجمه این رنگ را زمینی‌تر کنند
دیگر وجودم تاب مفاهیم بالا را ندارد

آرش خزاعی فریمانی، میرزا

سمتِ آبیِ ادراک

سمتِ آبیِ ادراک
بویِ هجرت می‌آید
صبح بود
و درون واژه، برگِ «نور»،
لای ابعادِ «تماشا» می‌ریخت

یادم هست، روی دیوار سکوت،
سایه‌ای داد زد:
«آهای! خانه‌یِ گمشده‌یِ «خیر»
اینجاست؟»
و صدایش، مثلِ یک ساقه، در آغوشِ فضا، می‌لرزید

من نگاهم،
پیِِ یادآوریِ یک گُل بود
پیِ آن خاطره‌یِ سبزِ ازل

ذهن، در سایه‌یِ بید،
داشت، پیراهن تاریکی را، به تن زخم ارسطو می‌کرد
و خرد، داشت در هاونِ سنگی، دانه‌یِ
شَک می‌کاشت

رفتیم تا لبِ رود
آب، موسیقیِ پیوسته‌گیِ رفتن بود

مردی آنجا، دست در آب فرو برده
و گفت:
زندگی، در بالاست
پشت این پیچک‌ِ تن
و فضیلت، شاید، چیدنِ سیبِ تعادل،
از سر شاخه‌ی خشک افراط

او به من گفت: ببین!
آب، در بند نمی‌اندیشد
خوبیِ آب، در همین جاریِ معمولیِ
بی‌اندیشه است

باد می‌آمد، و مسافر، کفش‌هایِ روح را
جفت می‌کرد
روبرو، غارِ تاریکِ توهّم وا بود
مردمان، سایه‌ها را، رویِ دیوارِ نگاه،
واقعیت دیدند

و سکوت، در آنجا
آخرین صوت خداوندی شد...!

محمد مهدی دلال زاده

شاعر که باشی سینه‌ای بی‌تاب داری

شاعر که باشی سینه‌ای بی‌تاب داری
با آینه هم‌مسلکی، محراب داری

با اِرثِ فقرِ روزگاری بی‌تبسّم
غم‌خانه‌ای متروک در مهتاب داری

خورشید اگر بر شانه‌ات هم سر گذارد
می‌سوزی امّا واژه‌ای تب‌ساب داری

دل‌خسته‌ای از جنگِ شهوت، مرگِ غیرت
آبستنِ دردی، نگاهی آب‌داری

بر دوشِ تو بارِ سکوت و طعنه‌ی بغض
در چشم‌هایت غصّه‌ای بی‌خواب داری

در دیگِ شعرِ مطبخی، غمگین‌تر از حال
قورمه‌غزل‌هایی لذیذ و ناب داری

با نانِ شب، گاهی خیالِ عشق را هم
در سفره‌ی دل ساده و کم‌یاب داری


نیلوفرانه راهیِ لبخندِ نوری
با اینکه نام و ریشه در مرداب داری
مریم کاسیانی

عشق، زخمی‌ست ،

عشق،
زخمی‌ست ،
که هر بار
با دستان خودم
بازش می‌کنم
چیزی از درونم
می‌ریزد،
چیزی می‌سوزد،
و بوسه‌ها
چون تیغ‌هایی نرم
در قلبم جا می‌گیرند
بی‌آنکه جرأت کنم
بیرونشان بکشم.

عشق،
هرچند بوی خاکستر دهد،
همان زهری‌ست
که هر صبح
مرا از مرگ
پس می‌کشد
و هر شب
دوباره
به لبه‌ی پرتگاه می‌برد.

غربت،
اتاقی‌ست
که نامم را نمی‌شناسد؛
سنگ‌هایی دارد
که به جای تاریخ
تنهایی را حک کرده‌اند،
و دریایی
که بوی نمک و مرگش
روی شانه‌هایم می‌نشیند
مثل دستی
که نمی‌دانم
دوست است
یا قاتل.


مرگ،
سایه‌ای‌ست
که با قدم‌هایم
قد می‌کشد؛
آرام،
بی‌صدا،
و همیشه
یک گام
پشتِ من.
نه دشمن است
نه دوست
فقط حضوری‌ست
که می‌داند
چه زمانی
چراغ‌ها
خاموش می‌شوند.


با این همه،
به نام تو چنگ می‌زنم،
چون آخرین تکه‌ی تنم
که هنوز
از من جدا نشده
نه از سر امید،
بلکه از سر عادتِ انسان بودن
عادتِ ساختن معنایی
برای چیزی
که شاید هیچ معنایی ندارد


تو را دوست دارم،
چون شمعی در اتاقی سرد،
که شعله‌اش
خود را می‌سوزاند
برای روشن کردنِ تاریکی

عشق
همیشه بوی خاکستر می‌دهد

و عشق،
برای من همیشه
بوی پایان می‌دهد
پایانی که
هر بار
از نو
شروع می‌شود.


ریوان الهی

نه کسی ماند کنارم، نه نگاهی مانده

نه کسی ماند کنارم، نه نگاهی مانده
کو مسیرِ دلِ من؟ راهِ پناهی مانده؟

من و یک جاده‌ی تاریک و دلِ تنهایم
من و این بود و نبودِ غمِ بی‌همتایم

دلِ من خسته شد از موعدِ بی‌پایانی
از همین رفتنِ بی‌مقصد و سرگردانی

دستِ تقدیر مرا سوی چه راهی برده؟
چشمِ من خیره به فرداست، ولی پژمرده

دل اگر ناله کند، پاسخی از کس نرسد
ماه اگر چهره دمد، نور به هرکس نرسد


زخم‌هایم همه بی‌مرهم و بی‌نام و نشان
من و یک سایه که گفتی نرود لیک... نمان

اهورا مهجوری

آرزویم، زیستن یک عشق ماندگار بود؛

آرزویم،

زیستن یک عشق ماندگار بود؛

اینکه در نگارش قصه عمرم،

تنها تو قهرمان داستان باشی.

لیک در ساعت چشمان سردت،

ترک برداشتن غرورم را به گوش جان شنیدم؛

آنجا که گردش زمان

با بی‌رحمی ایستاد.

و اکنون چه بگویم...

وقتی تمام قصه

از هر کس خالی شد

جز تو،

که دیگر نیستی...


رضا کشاورز

گشتم درمیان آدما.آدم نبود

گشتم درمیان آدما.آدم نبود
آدم بامهرو باوفا.جانم نبود
رفتم وآوردم،کتابی بزرگ
هی دیدم شرطها، شرطم نبود

دست روی دست گذاشتم اندکی
هی نگاه انداخت جانا، ولی حالم نبود

هی قدم زدم.درد ودل با کی کنم
دیدم آه، کسی !!با مرامِ کارم نبود

همه بودند اطراف و دور و وَرَم
اما اِنگار نه اِنگار،حواسم نبود

همه گوشی بدست،دردرون آنها
درفضا دنبالِ کَس، دانم آنم نبود

هرروز بدنبالش بودن این وآن
اما نیافتن، آن را ،درخیالم نبود

آه!چرا مردم ،گویا درعشقِ مجازند؟
درحقیقت عالمی!! با عالم آدم نبود

ای( ولی) در مجاز دنبالِ آدمی نباش
در جهان بگردو بچرخ ، دانم یارم نبود


ولی الله قلی زاده

ساعت در دهانِ اسکلتِ خیابان

ساعت
در دهانِ اسکلتِ خیابان
یخ می‌زند
بخارِ قهوه
شکلِ غریبه‌ای
شبیه تو
روی شیشه می‌ماسد

صندلی‌ها
به مُچِ صدا زنجیرند
همهمه، هم‌همِ هم‌هم
از حنجره‌ی فنجان‌ها رد می‌شود
و تهِ هر جرعه
لاشه ای از
فالِ قدم‌های مانده در گِل

باران
لبه‌های سقف را
با «س» می‌ساید
و صدای
سازِ سراسریِ سرد را
روی چترهایی که
تا صبح
کنجِ دیوار خوابیده‌اند
منگنه می‌کند


تو
با گونه‌هایی که
از غروب
گندمی‌ترند
مرا
پشت پیشخوان
آچمز کردی
حالا
من و بخار
در دو سمتِ پنجره
به زمستانی فکر می‌کنیم
که از صدای کفش‌هایت
شروع شد


دکتر سید هادی محمدی

شب بود کشتی‌ها رفته بودند

شب بود
کشتی‌ها رفته بودند
قهوه‌خانه،
میان ظلمت امواج،
می‌درخشید

ناخدا ملول بود
کشتی‌اش در گرداب
چون چوب کبریت بود
و او تنها بود

صبح،
چای بی‌بخارتر از هر کس بود
چون ناخدا،
بی‌صدا،
منجمد شده بود!


فرشید ربانی