گلی به قابِ جمالت، چنین جمیل ندیدم
به پایِ حُسنِ تو هرگز، کسی بدیل ندیدم
دو چشمِ روشنِ نازت، عسلفشانِ بهار است
بهار را به جز این جلوه، بیدلیل ندیدم
چنان به مِهر و متانت، نشستهای به تماشا
که در صفایِ نگاهت، کسی بخیل ندیدم
بخند تا که ببارد، هزار گوهرِ نایاب
که غیرِ لعلِ لبت گوهری شکیل ندیدم
کمانِ ابرویِ نابت، کشیده راهِ تمنا
برایِ غارتِ دلها، جز این عدیل ندیدم
شکنجِ گیسویِ تو، شرحِ قصههای دراز است
که جز به شانهیِ مهرت، رهی نبیل ندیدم
به سجدهگاهِ جمالت، هزار نکته نهفته
که در طوافِ رخت، حاجتی قلیل ندیدم
تو مقصدِ غزلی و تمامِ واژهیِ نابی
برایِ وصفِ کمالت، بجز علیل ندیدم
تنت شکوفهیِ گیلاس و پیرهن، پرِ قو است
لطافتِ سخنت را به سلسبیل ندیدم
هزار نقش کشیدند و نوبتت چو درآمد
به پایِ صورتِ ماهت، رخی اصیل ندیدم
بمان که با تو بماند، نشاطِ عالمِ هستی
که من سعادتِ خود را، جز این سبیل ندیدم
تـمـامِ عـمر بـه شـوقِ تـو زنـدهام کـه بـدانـی
به راهِ عشقِ تو فرجام یا رحیل ندیدم
مهرداد خردمند
زندگی چیست؟!
واژهای بیمقداریست...
به گمانم خواب پریشان شدهی
کسی میبایست باشد؛
اشتباهی رخ داده در جبر زمان،
عمر مرا شامل شده است...
سیمین زندیه
چشم تو هیچ نبود و من بتش میساختم!
میتراشیدم و در عشقِ تو دل می باختم!
مکّهای مشرکِ بت هایِ نگاهِ تو شد و
منِ بیچاره به شوقِ نگهت میتاختم...
کعبه از شرکِمن و معبدِچشمانِ تو پر...
و من عمری به گداییِ تو میپرداختم...
حیف!عمری رَکَب از چشمِتو خوردم اما؛
با تبر آن بتِ چشمانِ تو میانداختم...
میشود آتشِ نمرودِ نگاهت ، باغی...
وَ من آنگل که زِ سُرخیِتو جان میباختم!
متین رضائی عارف
پدرم حیدرِ کرّار، علی بود علی
پدرم فاتحِ خیبر، علی بود علی
پدرم همسرِ زهرا، دلِ غمدیده بود
پدرم آنکه سرش در ره حق دو نیمه بود
ظرفِ شیر آوردند، ولی چه دیر شد
نوشداروی پس از مرگ، چه بیفایده شد
همه یتیمان تازه فهمیدند بعد از غم او
که پدرشان به حقیقت، علی بود علی
آه از قومِ جفاکار و حقکش، به جفا
حقّ تو در دلِ خانه نشستن نبود، هیهات، کلا
کس ز دانشت پیِ نبرد، یا علی
بعدِ رفتن تازه فهمیدند، چه حیف شد، یا علی
همدمِ تو بعدِ زهرا، یک چاه شد
آه، از گریهی شبهای تو، چاه هم شرمنده شد
فاطمه احمدی
به ذهنِ کنجکاوِ من دوباره می رسد ندا
چه می کنی در این سرا؟؟کجاست مقصدت کجا؟؟
زمین زمان مکان زبان بیان روان وزان جهان
قضا قدر خبر بشر نِما هوا صفا وفا
درونِ کهکشانی از مقوله ها معلّقم
بیا اِراده باز هم بِبر مرا از این فضا
مردّدم مردّدم میانِ عقل و وَهم و دل
هراس دارم اندکی که رو کنم به ناکجا
زِ فرشِ پر غبارِ دل مصمّمم سفر کنم
به عرشِ فطرتم روم رِسَم به چشمه یِ بقا
سفر زِ مَبداِ خودم به مقصدِ وجودِ خود
سفر به سوی رازها سفر به عمقِ این سرا
سوار بر پرنده ای به نامِ فکر می شوم
به سوی علم می پرَم برای کشفِ ماجرا
خیال در کنارِ من نشسته حرف می زنَد
خیال می کند که هست امین و یار و هم صدا
هزار شبهه مُستقَر هزار راهِ پر خطر
فقط یکی شنیده ام که می رسد به آشنا
به دورِ خود تنیده ام هزار تارِ آرزو
زِ شهد و گُل رمیده ام زِ باغِ سبز و با صفا
امیرِ شهرِ باطنم همیشه حکم می کند
به رویِ چشمِ خود ببین امیرِ عشق و عقل را
در آینه نگاه کن تو قطره ای زِ بی کران
تو بهترین نشانه ای تو جلوه ای و رهنما
اسیرِ ماه چهره ام ریاضت است چاره ام
به لطفِ عشق می شوم زِ غصه ها رها رها
علی باقری
شب شد و این سینهی تب دار ما را میکُشد
قلب خسته از غم دلدار ما را میکشد
زخم ها خوردم من از هجران ولی
آخرش این بغض پر تکرار ما را میکشد
آنکه آرام دلم بود و قرار دیدهام
نیست دیگر ،هر شب این اقرار ما را میکشد
ماندهام تنها میان سیل صدها خاطره
غرق در گرداب دل ، دشوار ما را میکشد
یک صدا میگوید آهسته به گوشم در سکوت
او نمیآید ، و این افکار ما را میکشد
مینویسم شرح دل خون میچکد بر دفترم
عاقبت این تلخی اشعار ما را میکشد...
بیتا خزلی
نگین چشمانت را به خواب می بینم
مرواردید چشمانت
را زیر نور مهتاب می چنینم
سوز نگاهت را به دفتر شعرم می کشم
تو آهی، تو خسته جانی
تو چشمان خسته راهی
بستر میان من و تو همین جاست
زیر پوسته این بستر بی خانه
صدایم کن بکارت سکوت را بشکن
گرمای آغوشم رو به ویرانی ست
حسین اصغرزاده سنگ سپید
آیینه میداند که رویم خاک دارد
دریای بی سامان قلبم چاک دارد
در خانه ام اما برون از مرز خانه
جغدی به روی لانه من کاک دارد
فرقی میان داخل و خارج نباشد
وقتی که فرش من خس و خاشاک دارد
روحم تمام مدت از عشقش سخن گفت
روحی که قلب مرده ای نمناک دارد
دارد امید این دل که معشوقش بیاید
تا میرسد دل ضعف و استهلاک دارد
لیلای مجنون مرده ای در سینه ماست
این درد وامانده دلی سفاک دارد
گرد و غبار خانه ام از غیبت اوست
این خانه، رویایی پر از ادراک دارد
حتی بنای سینه ام از هستی اوست
این سینه یک دلواپسی پاک دارد
هر شب تمام بیستون در من تنیده است
لیلای من عاشق کشی چالاک دارد
رفت و همین دلواپسی ها ماند و عرفان
شاعر درونش آدمی شکاک دارد
عرفان اسماعیلی

حوض آبی
حوضِ آبیِ میانِ حیاط،
دلیست که هنوز
صاف مانده است.
آسمان
هر صبح
خودش را در آن میشوید،
و ابرها
لحظهای مکث میکنند
تا ببینند
چقدر شبیه رویاست.
کاشیهای لاجوردی
زیرِ آب
نمازِ نور میخوانند،
و ماهیها
رازِ خانه را
به هیچکس نمیگویند.
حوض آبی
یادِ ما میآورد
که آرامش
گاهی فقط
یک مربعِ ساده است
میانِ دیوارهای گلی،
جایی که زمان
کفشهایش را در میآورد
و آرام قدم میزند
زهره تقدسی