من ازروز اول ،گریان بودم

من ازروز اول  ،گریان بودم
همه خندان و من نالان بودم

نمیدانم چرا ،  دل بیقراربود
دانی که خسته وبیجان بودم

مرا توپارچه ی سفید گذاشتن
نمیدانم چرا،  اما نادان بودم

مرا  پیچیدند  وشیر دادند
گهی درگهواره ی دوران بودم

گذشت روزگار تادهانم بازشد
تنم جان گرفت ، اما بی دندان بودم

به چارچنگی  ، هی تشویق کردن
از اینسو به آنسو، کمی خندان بودم

چندسالی گذشت ،  از این تولّد
تن وجان قوی ،مدیونِ نان بودم

رفتم بر مکتب مشدِ قلی خان
حروف ابجد وهوّز  ،با شایان بودم

عجب روزهای پرنشیب و خوبی
قدم زنان باچکمه، دنبالِ باران بودم

عجب آب وهوایی داشت آنروز
درهوای مه آلود ،پیشِ جانان بودم

دوستان زیادی آمدندو رفتند
خوب وبد دیدم،دنبال مهران بودم

گذشت جوانی  رسیدم به پیری
مثل روز اول، ولی چوپیران بودم

هرچه داده بود،زمان ازمن گرفت
حال توّهم زر وزیور دوران  بودم

غالب گشت پیری ،دست وپاشد ناتوان
افتادم بر گوشه ای، گویا بیجان بودم

آشنایان ودوستان، آمدند بدیدنم
وقتِ رفتن بود ، دروجه یاران بودم

ازته دل گفتم  ای خدای باصفا
آنچه دادی کو؟ گویا نالان بودم

ندا آمد  (ولی )اینست چرخِ روزگار
روزگار می چرخدو منم چَرخان بودم

ولی الله قلی زاده

بنام خالق ویادش، عشق هاآغاز شد

بنام خالق ویادش، عشق هاآغاز شد
دل بااو رازگفت، راه عقل هم باز شد
سِرّ وراز،  به هرکس نگوید این دلم
هردوست را نشایدگفت،که رازدل آوازشد

عشق دردلت ،هرگزنگرفت جای پا
کاش دل بادلت، درغمی هم سازشد

عشق گوید، گو ی راز دل ،با دلبران
ناز گوید رازنیست، آن دهان که بازشد

عشق گوید ،او هست دروجودِعاشقان
عقل گوید ،هست ونیست  بازراهی بازشد

عشق گوید اوست، راز ومرموز جهان
عقل گوید اوست ،که درناز، هم مُمتازشد

عشق گوید، اوهمان دلداده ی دلدارماست
عقل آزموداین وآن  ، گربی دلیل هم بازشد

او بی دلیل گشود ،هزاران راه بسته را
هر عاشق به معشوق آن کند، که ناز شد

عشق گویدآن که آورد،مرا عاشق هست
عقل گوید آنکه بُرد،پیش خود همساز شد

عشق گوید ای( ولی )کم بگو زعقلِ خویش
عقل گوید هرعشق ،روزی شُهره ی آواز شد


ولی الله قلی زاده

گر خوش رویان جمع شوند درپیشِ ما

عشق در زندگی باغم وماتم  بپاست
دل شادِ معشوق بعشقِ خاتم بپاست

گر خوش رویان جمع شوند درپیشِ ما
باز باخوشرویان ،نقد بحالِ حاتم بپاست

گر خوش هستی در روزگار وزندگی
یادآردلخوش در زندگی به طلاتُم ها بپاست

در زندگی غم وشادی بهم آمیخته است
آنچه درظاهربینی در درونِ روانم بپاست

گاه زیرو گه رو درطولِ این زندگی
غم نخور درهر اوج موجِ جانم بپاست

اوج عُمر زندگی درلرزشِ حیاتِ ماست
این هم بگذرد، آخر باخمِ مماتم بپاست

گر نبود درزندگی هیچ حمدوثنا
دلخوش به قُربانگاهش،درصلاتم بپاست

گر نبود درزندگی صراطی بجز راه نبی
ره اهدنا.. المستقیم درصراطم بپاست

گر نبود هیچ گیاه ونبات در روی زمین
خشک می شُد  زندگی، درنباتم بپاست

ای( ولی )خوش باش درچندروزِ دُنیای ما
گر نپرسد حالِ تو ،حالت بحیاتم بپاست


ولی الله قلی زاده

کدخدای ده که آن مُلّا بُوَد

کدخدای ده که   آن     مُلّا بُوَد
روزگارِ ده ما  گه گاه دولا بُوَد
هی دُعا خوانند ولب بازی کنند
خداگُفته کار باتلاش ودُعا بُوَد

کدخدای ده که صهیونی بُوَد
کارها ش پیچیده وجنونی بُوَد
هی کُشد کودک وزن را بی گناه
غاصب آخرش دیوانه ومجنونی بُوَد

کدخدای ده که آدم ترسو بُوَد
کدخداازروی ترس همسو بُوَد
آدم هرکار دلش خواست بکند
جاهل خوب وعاقل کم سو بُوَد

کدخدای ده که آدم دانا بُوَد
کارها خوب  و دِلا    بُرنا بُوَد
خوشرویان با اخلاقِ خوش
آدما شادو لباپُرخنده وزیبا بُوَد

کدخدای ده که خوش اخلاق بُوَد
کارها سهل  وفکرها پُرخلّاق بُوَد
مردم ده در سایه ی مال ومَنال
شُکر  گویند، ساکنِ آن رزّاق بُوَد

ولی الله قلی زاده

خداکند که بیاید، عزیز ودلبر ودانایی

خداکند که بیاید، عزیز ودلبر ودانایی
دانم که چشم به راهست، عزیز ِ زهرایی

دردرون دوجَهل ،  اولیایی گیرکرده
یکی درجهل علم و دیگردرمَستِ دارایی

درجهل اول  بُت سنگ وچوپ بود ونادانی
درجهل آخر سگ واسب وخر شده غوغایی

خداکند که بیاید،عاشق عدل وعدالت
به اشاره بَرکَند هم فحشاءو هم نادانی

عجب جهان بهم ریخته نه قانون نه بحثی
یکی پول پرستد یکی سیاست به دارایی

سنگ وچوپ وبُت بهتر ،ز اسب وسگی
آن نه شری وخیری، این یکی بدترزنادانی

به سگ وگربه ای گوید ،عزیزو دلبَرَ می
نگویدبه بچه وکس نه بدلبرو به سامانی

ای خدا دلم گرفت ز دنیای تمدّن انسانی
به که گویم که کَس ،زکَس ترسد بتنهایی

خداکند که بیایی ،تاجهان را رهاسازی
انسان غرق شده درلجن وغرایز انسانی

خدا کند که بیایی ،کمک کنی بغزّه ولبنانی
جهنمی درست کرده، این صهیونِ آمریکایی

خداکند که بیایی وبَرده هارا رهاسازی
زازدواج سفید و  زلُختُ بیکَس وعُریانی

تمدن بشری ، روبه زوّال هست می دانی
گویا تمدن حیوان غالب گشته به انسانی

نه حیا وشرم دارند، این لائیکان جانی
گویند ز نسل میمون، در قالب یک انسانی

عزیزم خدا کند که بیایی تا نگشته رُسوایی
رُسوای دوعالم نساز مارا  ،بیا عزیز جانانی

دیدار به قیامت نماند ای عزیز مولایی
جوانان پیرگشتن، پیران بسوی دیداری

خدا کند که (ولی)بیند آن ماه مُنیر تابانی
امید هیچ کس نا اُمید نگردد بحقِّ مولایی

ولی الله قلی زاده

ای نگاهت به نگاهم ،کرده دل آغاز را

ای نگاهت به نگاهم ،کرده دل آغاز را
برق دریده ازنگاهم، کرده چشمِ  آز را

به هر سو آمدم ، غرق نگاهت غوطه ور
غوطه ورگشتم بحالت، دُنبک دَمساز را

 به هر سوکه دویدم ،یادتو درپیش من
هم کیش وهم ریشه من، بین طپشِ  آوازرا


ناز ورازگفتم برایت  شب و روز
گفتی کم کن،بیار آن دل با سازرا

گردلم بادلت ،دردل ندارد چاره ای
آواز سرکن، بی غلّ وغش هر راز را

دل بازکن به روی عقل وهوشت هرزمان
هی دولاگشتی وهی خواندی این آواز را

گاه تهلیل  گه تکبیرگویم از ته دل
توگو عادت، ولی عشق هست این دمسازرا

رازدل باهرکه گویی ،برملاست این سخن
مگر باخالقِ خویش ،هرچه گویی گوآوازرا

ای (ولی )در درگه(هومعکم )هست نُکته ها
دراین دنیا بجز حق ،نگو هیچ آزو آوازرا

ولی الله قلی زاده

(درجواب خدایِ کودکی)

(درجواب خدایِ کودکی)
بخود آمد درآن عبد وبندگی
که  انسان چرا بیقراری میکنی

گفت مرا ازخدا  ترسانده اند
زآتش دوزخ مَنو  گریانده اند

گرخدایم بهردوزخ یا بهشت
برگیرد بمن سخت سرنوشت

نیَرزد این چندروزدر دنیایِ من
سخت گردد هر کارو نجوایِ من

کودکی بودم شیر خام کرده ناتوان
چشم بسته بودم  برهمه بی آب ونان

تا بخود آیم سالها طول می کشد
قد درازو عقل وهوش یول 1 میکشد

روزها ازپی هم مثل برق میگذرد
جوان درپی یارو پی جرق2 میگذرد

پیری آید دوباره کودکی برگشته شود

هرچه داده بود، دوباره گرفته شود

دست ها لرزش پا ها دگر خسته شود
عقل وهوش ازبین رود دلها بسته شود

آنزمان روی چارپایه باتو نجوامیکنم
موقع کار  هی با دیگران دعوا میکنم

مال مردمان خورم هی هی توبه کنم
با ریا وبارُبا ودزد  هم توروه کنم

هی جمع کن مال ومنال از این وآن
تا  وارث گیرن وگوین پیش این وآن

کَم گذاشت فلان شده ازبهر ما
از زَر وزیور  گویا  مُرده باغ ما

هی خورند هی باهم دعواکنند
پیش زنِ خود راز ها رُسوا کنند

بدبخت آدمی هرروز جمع وجور کند
بهر چندروز وصبا دلِ خود مغرور کند

این مال ومَنال تادم مرگ یاری کند
بارها بهر او فُحش ودشنام بازی کند

درپیری  دادوفریادش بجایی نرسد
هی زند برسرو رویش بجایی نرسد

پشیمانی درآنحال دگر راهی نداشت
خود کرده را خود خوری جایی نداشت

ای ولی خوب گفتی، هرچیز اندازه دار
تا نگردی چو این وآن،   طمع اندازه  دار


ولی الله قلی زاده

عشق تو امیدمن

عشق تو امیدمن
یاد تو سپید من
درد ودوای این جهان
گر کند دیوانه ی من

خدای من خدای من

شفای دردِمن تویی
عشق ووفای من تویی
گرچه بدرگهت نیام
باز هم امید من تویی

خدای من خدای من

درد وبلا زیاد شده
عشقِ فضا  بلا شده
گردستم وتو نگیری
غرق گناهم بلا شده

خدای من خدای من

گویی آخر ز ما آغازشده
دعا ونیاز  بی نماز شده

گرکه نیاید رهبری
دلها چو سنگِ آز  شده

خدای من خدای من

عشق ووفایِ من تویی
صبر وصلاتِ من تویی
گرکه نگویم راز وناز
بخشا که تو جانِ منی

خدای من خدای من

بهرکسی که  وفا کنم
به عشق تو صفا کنم
نه منتی  نه رغبتی
بخاطر خدارها کنم

خدای من خدای من

ولی الله قلی زاده

((درقفس باشد پرنده بال میخواهد چه کار؟

((درقفس باشد پرنده بال میخواهد چه کار؟
آدمِ  بیکس  باشد  مال میخواهد چه کار؟

باحقیقت زندگی کردی   این شد آخرش
این دوروز زندگانی فال میخواهد چه کار؟))1

عمرما رفت  و کنارقبرما گُل کاشتن
آدم مرده گُلِ هرسال میخواهی چه کار؟

تا انسان زنده هست قدر اورا خوب بدان
بعد مرگ آه وشیون و  منال میخواهی چه کار؟

در زندگی   تا توانی دست مردم رابگیر
بعد آن کی توانی؟ یار و بال میخواهی چه کار؟

گردست کوتاه شد زاین دنیا وجهان
بسوزن یابسازن قبر هال میخواهی چه کار؟

گر عشق وعاشقی   تو باعاشق بساز
بعد مردن عشق با جمال میخواهی چه کار؟
ای خدا مردن بهر هرکس حاکم است
حاکم ومحکوم باشی با کمال میخواهی چه کار؟

آنکه با ما یار بود هرگز نکرد یاد ما
یاد یار میمون بود اما خیال میخواهی چه کار؟

من چه گویم  ز مال ومنال بعدِ مرگ
آتش یاسَّم زند قیل و قال میخواهی چه کار؟

ای روزگار بعد ما هرکه آمد تو با اوبساز
بسوزی یا بسازی بادلش حال میخواهی چه کار؟

ای (ولی) دانی که این رسم ورسوم زندگی است
خواند یا نخواند فاتحه سئوال میخواهی چه کار؟

ولی الله قلی زاده

چشم گشودن بهر دیدار حق دلخوش است

چشم گشودن بهر دیدار حق دلخوش است
درابتدای عشق باجام  نوشیدن خوش است

گر نباشد عشق  با دنیای حیوانی چه  کار
دل برای دلربا  در دنیای   دگر خوش است

ای که دروادی عشق به سرو پامی زنی
سر وپا رادرکار بادل و دلبر خوش است

گر به امروزو فردا سپاری وادی وعشق وگذر
هان  وهون نیز بگذرد چو دلبروحالم خوش است

گر بپرسی  ازروزگار بی مروت  حالِ  من
حالِ من نابود گشت بادرد مردن خوش است

اونکه وعده داد بامن همنشین و هم یار شود
وعده اش بشکست با پولداران دلخوش است

دیگری بود بامن در ارتباط و ارتحال
هی گفت من باتو توبا من حالِ خوش است

گفتا مادرش این بطفلی   مالِ دیگر است
خوش نباش گر  باشی   اینهم ناخوش است

ای دنیا ترا باحال ونا خوش  میگذارم میروم
شاید باشددرجای دگرخوشی آنهم خوش است

(ولی) یادتو دل ندهد  به این شانس بد ِمن
گر خوب وخوشم ولی شانس من ناخوش است


ولی الله قلی زاده