عشق شعلهایست
که در نگاه آتش میزند
بر لبهای تشنه و سوخته،
که از بوسههای معشوق،
طعم گس را در دل میسوزانند.
سیدحسن نبی پور
با خنده های دل گشا هردم به رقص اور مرا
با شادی بی انتها هر دم به رقص اور مرا
شوری به پا کن در دلم شوقی بیاور درسرم
با نغمه های خوش نوا هردم به رقص اور مرا
هی شاد باش ودف بزن هی پا بکوب کف بزن
رقصنده و رقصان بیا هر دم به رقص اور مرا
از لحظه های خوب خوب از خاطرات خوش بگو
از غم مگو با غم میا هردم به رقص اور مرا
چون ابر پرباران بیا چون نم نم باران بیا
مثل نسیم وسبزه ها هر دم به رقص اور مرا
فصل بهاران امده شور امده شوق امده
چون چشمه ها ونهر ها هردم به رقص اور مرا
از دشت ها وباغ ها با گل بیا از گل بگو
با بلبلان شو هم صدا هر دم به رقص اور مرا
بی حسرت دیروزها فرصت شمار امروز را
بیهوده می پرسی چرا ؟هر دم به رقص اور مرا
از این زمین تا اسمان خورشید ومه اب وهوا
اینجا وهر جا مال ما هردم به رقص اورمرا
از ناکجا گویی چرا ؟ انجا خیالی بیش نیست
اینجا تویی تا هرکجا !هر دم به رقص اور مرا
وقتی رسیدی پیش ما باخنده های دل گشا
رقصنده و رقصان بیا هر دم به رقص اور مرا
یحیی رشیدی
آیینه باش، صاف و ز روی او
خورشید میدمد ز رب شوقجوی ره او.
هر چیز خوب، دیر ولی آمدن گرفت،
تا وا شود کلید، به قفلِ سبوی او.
لبخند بزن! زمان، ربنارفیق وفادار است،
با گل نشسته قصهی این رنگ و روی او
دل را رها بکن به نسیمِ رهاییاش،
بگذار مست باد شود گفتوگوی او.
هر روز صبح، پنجرهای تازه میرسد،
روشن شود به نور امید، آرزوی او.
با هر نشانه دانهی پیروزیات شکفت،
از خاکِ صبر رویید روزِ سبوی او.
آری، هنوز مانده به لب حرفِ ربنا
تا او شنید، تازه شود جستوجوی او.
عطیه چک نژادیان
سوز و گدازم از غمت فرخنده حالم در برت
ای ماه من جانان من جا ده مرا هم در سرت
در سر هوای دیگر است عقل هم جای دیگر است
عقل و سر و فکرت کنار جا ده مرا اندر دلت
عشق و عاشقی با من افسانه اش با تو....
می و مستی اش با من پیمانه اش با تو...
اندر این دوره ک جنگل شهر گشته است
شهود و شمع و شاعری بامن آوازه اش با تو
شنیدم آب خاموش میکند آتش را
ولی می سوزاند اشک چشم تو دلم را
زلال اشک تو رعدی است بر دل
که آتش میزند سر تا وجودم را
شاهین تجا
داشتن تو
آرزوم نبود
تَه آرزو بود
و عشق ...
چه غریبانه
در آغوش قسمت جان داد
بیچاره قسمت
بار همه نامردی های تو را
به دوش می کشه
دکتر محمد کیا
زندگی را باید کنار گذاشت
گاهی حواس را پرت میکند
آدم باید شش دانگِ حواسش
به دوست داشتن تو باشد
زهرا سرکارراه
قلمرو من است
بازوانت را می گویم
می دانستی این قلمرو
امپراطوری قوی و بزرگی دارد ؟!
خودم را می گویم …
سیما امیرخانی
وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومیست
و دوستت می دارم رازیست
که در میان حنجره ام دق می کند
و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟
حسین منزوی
تو فقط بگو دوستت دارم
من احساسم را چنان
به نگاه هایت گره خواهم زد
که خورشید هر روز صبح
قربان صدقه ی دلبری های ما برود
معصومه قنبری