در انتهای جاده ی تردید
یک رهگذر یک آشنای دور
چیزی شبیه خاطرات من
در تار و پود هاله ای از نور
چشمش به چشمم آشنا آمد
حسی میان ما نمایان شد
اشکی به روی گونه ها لغزید
پلکی زدیم و لحظه پایان شد
علی کسرائی
نفس خود را حبس نموده،
رخ به دلهره نیمه تاریک خود،
مغموم،
پرتوهایش را نثار میکند.
سکوتی مخوف،
در سپهر اختر افروز شایع است.
لیک،
صدای آه است،
که از چینه های سیم خاردار زندان بگوش میرسد.
اضطراب سنگین آسمان،
در نجوای گوش خراش رعد،
ونم نم باران ،
درچشم ترک خورده یک محبوس،
آهاری خاطرم را میآزارد.
در دریای شامه نواز تنهاییم،
غوطه میخورم،
وچشم به مجمع الجزایر ستارگان دارم.
نگاه نجابت پر فتوح افق،
در سردی برف خفته است.
وآوازی حزن،
پیکره دلربایی را خونین میکند.
حجت جوانمرد
درآسمان خیالت دوباره
بال زدم
دوباره باغمتو دست بر
جدال زدم
شکوفه کردگمانت دوباره
درشب شعر
درآسمان غزل ماه را
مثال زدم
نشان پنجه ی دستم به
روی سرپیداست
چنانکه درغمتو روزو ماه و
سال زدم
رقیب،دست به دست توبود
خنده کنان
ومن به جمع رفیقان دم از
ملال زدم
علی مولایی
باید ندید و نِشَست
تا حجم انبوهی
از دلخوشی های نیامده
از سینه ی زمان
بجوشند
و از اسارت مُزمِن
در بن بستِ
خاکستری
رها شویم.
#مطهره احمدی
شب به شب در من هجوم سایههای روشن است
هر که خوابم را ربوده، از تبار دشمن است
در من این خاموشی ممتد، صدایی بیزبان
در گلوی زخمیام، فریاد و آه و شیون است
گاه بغض من به دریا میرسد بی ناخدا
گاه این اندوه پنهان، ناخدای توسن است
هر کجا رفتم، پناهی جز غبار راه نیست
خانهام شاید نه در این خاک، در باد کهن است
با من از رفتن مگو، من ریشهام در بودن است
جای پایم مرز بین خواستن یا رفتن است
در کویر بیتماشا، سوسن آوازم نخفت
هر که از گل دور گردد، همدم خار و تن است
خاک اگر با خَوی بیگانه شود، بیریشه نیست
خیزش از این رنج پنهان، زایش یک خرمن است
نه حقیقت در زبان آمد، نه معنا در سخن
پرده ای در بین ما باشد حجابش سَروَن* است
هر که با آیینه پیمان بست، خود را گم نکرد
نور اگر از خود نتابد، بیثمر چون روزن است
عقل، در تردید خود آئینه را گم میکند
آنچه با شک روشن آمد، خندهی یک دشمن است
پرسشی بیپاسخ از آغاز در من بوده است
آنچه آمد بیصدا، در ریشهی ما بودن است
تیر آرش در من افتاد از تنم چیزی نماند
مرز بودن را نشانم آخرین پیراهن است
عشق را بشکن اگر چون آینه بیچهره شد
حسرت بیجان شدن، در آینه هم بشکن است
نه سکوت آینه ام بود نه شک ایمان من
حرف ناگفته درونم آخرین فریاد من است
مهرداد خردمند
چون سیبی در بهشت
چیدمت
از چشمانِ تاریکِ شب
تا در خیالِ داشتنِ تو
آرام بگیرم.
#مطهره احمدی
ای کویر با من بگو آیا بهار را دیده ای
در تن خشکیده ات آبی گوارا دیده ای
وارث درد و فراق عالم و آدم شدی
آن به ره گم کرده در دور دست ها را دیده ای
در سکوت پر رمز و رازت آرزو موج میزند
حسرت خشکیده در قلب نهال را دیده ای
نه صدایی میدهی نه شکوه ای از روزگار
کوچ تلخ بوسه های باران را دیده ای
از فریب روزگار دوری و تو بی خبری
چرخش ایام بر شاه و گدا را دیده ای
ای کویر فصل بهار نیز بر ما افسانه شد
گر آب خوش ما دیده ایم نیز هم تو دیده ای..!
منوچهر برزگر
از قلبی که
می شود سنگفرش قدم یار،
مشتاق ترم به دیدار!
فرشته سنگیان