درد من درمان شود

درد من درمان شود

وقتی سلامم می کنی

می شود صبحم بخیر

تا عاقبت دارم زتو..

دم کن برایم چای با گلبرگ خورشید

دم کن برایم چای با گلبرگ خورشید

با حبه ای آواز گنجشکان عاشق

لبخند تو چیزی شبیه عطر نان است..

قدری بخند،ای خنده هایت جان عاشق

من تو را بیشتر از شعر وغزل می خواهم

من تو را بیشتر از شعر وغزل می خواهم

تو که سرچشمه ی زیبای غزل های منی...

سری به صحبت بیچارگان فرود آور

سری به صحبت بیچارگان فرود آور

همین قدر که ببوسند خاک پایی را

ای آشنای من!

ای آشنای من!

برخیز در این ازدحام گم شدم

در  دیار بی کسی

کسی برایم نمانده

وابسته تنهایی شدم

در شب مهتاب

با خواب وخیال تو خو کردم

همدم سکوت شدم

فرجام من وسکوت

تنهاتر از قبل بود

دستم به دو دست مهربانت نرسید

دستم به دو دست مهربانت نرسید
فـریـادِ دلـــم بـه آسمانـت نـرسید

گفتم که به گرمی تو رو خواهم کرد
افسوس که جان من به جانت نرسید



نیلوفر_سلیمانی

کار دنیا را می بینی؟

کار دنیا را می بینی؟   

یه امشبی که به خوابم آمدی

من از غصه تو بیدار بودم

حق با شاملو بود

هرگز کسی این گونه فجیع

به کشتن خود برنخاست

که من به زندگی نشستم

نسترن هایی که دوست داشتی

شکوفه دادند

بوی لبخندت را می دهند

قلمه زدم

تا وقتی ریشه کرد

برایت بیاورم

بپیچد لابه لای بید مجنونی

که حالا ریشه اش تو را در آغوش گرفته

هوا پر شده از بوی نارنج که نه

رایحه گیسوانت

حتی عطرش هم طاق می کند

قرار بی قرارم را

می بینی؟

هنوز هم زبانه می کشد

از لابه لای خاکستر خسته ای

که تمارض می کند سرد شده

از خودت بگو

آنجا هم آسمانش کوتاه است؟

اینجا که نفس بالا نمی آید

خورشیدم محض رضای خدا

چشم باز نمی کند

هنوز شب است

ظلمات محض

شبیه جامه تنم

راستی

خط اصلی خدا

از دسترس خارج شده

تو که همسایه اش هستی

سراغش را بگیر

شاید مساعدت شد

آمدنم تسریع شود

همین چار شوید موی باقی مانده هم

دارد سفید می شود
صدایم کن

سرو هزار ساله من


لقمان مداین

در باتلاقی راکد،

در باتلاقی راکد،

آبی مانده بود

که خدا

روزی دست‌هایش را در آن شسته بود.


محمد حسن طباطبایی جعفری

آفتاب آمد میان دشت، چشمانم نشست

آفتاب آمد میان دشت، چشمانم نشست
نغمه‌ات در گوش دل، چون لحن بارانم نشست

نسخه‌ی لبخند تو بر زخم جانم مرهمی‌ست
بوسه‌ات بر شعله‌ی شب‌های سوزانم نشست

دست‌هایت باز شد مانند شاخه در بهار
دست تو در سبزه‌زار گرم دامانم نشست

چشم تو آیینه‌ی راز جهانم گشته است
آه، وقتی خیره شد، آرام در جانم نشست

خواب دیدم با تو در ساحل قدم زد، موج دل
دیده وا کردم، خیال تو به چشمانم نشست

پیش تو، خورشید هم از چشم من افتاده بود
تا نگاهت بر دلم افتاد، ایمانم نشست

سایه‌ات وقتی گذر کرد از دل بی‌سایه‌ام
نور شد، بر تار و پود شب، چراغانم نشست

لحظه‌ای با خنده‌ات در خلوت دل آمدی
ناگهان آرامشی شیرین به طوفانم نشست

قلب من حیران شد از عطر نگاه روشنت
نور مه در سایه‌ی پلک پریشانم نشست

در دعای نیمه‌شب نام تو را آهسته خواند
عطر یاسِ ذکرِ تو بر لبِ قرآنم نشست

چشم بستی، کهکشان در آسمانم گُل فشاند
نقش آن تصویر شیرین بر زمستانم نشست

تار گیسویت چو شب بر شانهٔ آفاق ریخت

موجِ مهتاب شبانه در بن جانم نشست

تا نفس دارم، دلم با عشق تو هم‌خانه است
نام تو چون چلچراغی، بر شب جانم نشست

علیرضا گودرزی