عشق من وتو مثال سراب یا رویا شد

عشق من وتو مثال سراب یا رویا شد
عمر بر این روال گذشت ولی رسوا شد
انجام نگرفت وپایان نشد درد دل ما
چون دو پنجره محکوم به نگاه ولی حاشا شد

عبدالمجید پرهیز کار

اندکی بهار

اندکی بهار
ودرختی که عاشق سکوت است
همین کفایت می کند
که از افسون چشم هایت
تابی بسازم
وجایی نزدیک به مچ پای خورشید
هوای خود را در هوای تو در آمیزم


نازنین رجبی

جز خار و خسی چند درین سایه نرویید

جز خار و خسی چند درین سایه نرویید
من رخت ازین سایه ی نمناک ببستم
کنجی که به گرمی خرد گرم شود گاه
بهتر زکناری و بر ساحل خشکی
من آب خرد از بر خورشید بخواهم
نی صورت بی حاصل و نی جامه ی تقوا
در باغ گلی به ، که به تدبیر برویید
نی سرو دو صد قد که نبودش ثمر و سود


الهه رزاز مشهدی

مهربان تر نگاه اَم کن

مهربان تر نگاه اَم کن
سُراغِ ستاره را
درسوگِ شکوفه ها قاب کرده ایم
هاله ای / از دور
حیرانِ / میخ هایِ دیوار است
حیرانِ آونگی ست
که / درلفافه / زمانِ رفته را اعلام می کند

کمی / مهربان تر نگاه اَم کن
تاسایه یِ ستون هایِ /کالِ هراسِ معابد
تهدیدی / برایِ چهره های آشفته نباشد
ترس وُ سرسام
به لحظه هایِ آونگ نیآویزد
لب هایِ داغِ این واژه هایِ درآتش
چایِ سرد ننوشد

گمی ... کمی ... مهربان تر نگاه اَم کن
بی مرز وُ فاصله / حتّا اگر
همه یِ گُل هایِ جهان
سیمِ خار دار باشد
یا / هوسِ یک سبد خورشید
قطره هایِ اشک را
بتاراند ...


فریدون ناصرخانی کرمانشاهی

عشق با تو معنا می شود

عشق با تو معنا می شود
عاشق با تو صفا می شود
روح با تو رها می شود
خواب با تو رویا می شود
چشم با تو بینا می شود
گوش با تو شیوا می شود
زبان با تو گویا می شود
دل با تو دریا می شود

جان با تو جانا می شود
نی با تو نوا می شود
جهان با تو پویا می شود

حسین محمود

طوطیان را درکی از معنا نباشد در سخن

طوطیان را درکی از معنا نباشد در سخن
سگ به معنای وفا دارد از ذاتش سخن

جوهر ذاتی دارد از اصل ماهیت سخن
ره تقلیدندارد پاسخی به معنا از سخن



امیرعلی مهدی پور

آنقدر در یاد دارم تو را

آنقدر در یاد
دارم تو را
که روزی اگر
یا شبی حتی
به خوابم نیایی
چشمانم هرگز
بیدار نخواهند ماند.


عبدالمجید حیاتی

ماه چکه می‌کند

ماه چکه می‌کند
ستارگان می‌خروشند
دستی بر آسمان برده
جرعه‌ای ماه می‌نوشم

زیرِ مهتابین نورِ تابانِ این ماه
سمفونی جیرجیرک‌هاست امشب
و سیاه‌گربه‌ای میان شمشاد‌ها
دارد به دنیا می‌آورد گربه‌ای دیگر


پیرسپورِ لاغراندامِ محلهٔ ما
جاروی سردش را می‌کشد بر خاطراتم
ملایم نسیمی وزیدن گرفته
می‌دواند برگ برگِ گیسوانم

فنجان چای‌ام سرد گشته
افکارم اما گرمِ عطر چای است
سر بر بالشتم می‌گذارم
نمی‌دانم ولی چرا بالشتم بی‌قرار است؟

عرفان اکبری

برداشت صبح از رخ ماهش نقاب را

برداشت صبح از رخ ماهش نقاب را
دست بهار از گل رویش حجاب را

از بام شب ستاره ای افتاد روی خاک
آشفت خواب حضرت عالی جناب را

بیدار کرد در نفس مشت های شهر
فریادی از شقایق و خون و گلاب را


خون ستاره موج زد و سیل گشت و شُست
از جان خاک، وَهم حباب و سراب را

آیینه ای به پتک جنون خرد شد ولی
تکثیر کرد در دل شب آفتاب را

دستی شگفت، چوب الف را شکست و ریخت
آن ترس های زنگ حساب و کتاب را

در گیسوان دخترکان نور می وزد
از چشم های ظلم گرفتند خواب را...

بهروز جلیلوند