تا سحر چشمِ من از گریه قرار نشد

تا سحر چشمِ من از گریه قرار نشد
شمع لرزید و دلم نیز به کار نشد
ماه بر بامِ شب آمد که بخوابم، اما
بی‌رخِ یار، مرا خواب بهار نشد
بالش از اشکِ من امشب نفسی خیس‌تر است
دیده یک لحظه ز دیدارِ نگار نشد
هرچه بستم به شمارِ نفسم پلکِ امید
شبِ بی‌تو به سر آمد، به کنار نشد
مرغِ شب گفت: صبوری کن و خاموش بمان
خنده کردم که مرا طاقتِ یار نشد
ساعت آهسته زد و ثانیه‌ها سوختند
شعله خاموش شد و سینه دچار نشد
صبح در آینه دیدم رخِ زردم، گفتم
این همه سوختن آخر به چه کار نشد؟
عشق بیدارگرِ نیمه‌شبِ خاموش است
هیچ شب با دلِ دیوانه مدار نشد


ابوفاضل اکبری

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد