حسین جانم تو را بر خانه دل جای دادم
برای بندگی مادرت زهرا سر و پای دادم
به پیشانی سربند نامت ای حسین جان
شدم سقا به زائران راه کربلایت آب دادم
حسین جان تو را از کودکی ام می شناسم
من فدای نام زیبایت ترا به قلبم راه دادم
منم عاشق و دیوانه ضریح شش گوشه تو
همه آرزوهایم به جز عشق تو را بر باد دادم
در آغوش گرفتم پرچم یا اباعبدالله الحسین
تورا ای بهترین مخلوق شاه خوبان نام دادم
فدای پیکر غرق در خون و سر از تن جدایت
شمر ملعون و یزید را از ته دل دشنام دادم
آمدم با دلی محزون کنار مرقدت حسین جان
به قلبم حب تو و اهل بیت غریبت یاد دادم
مجید فخرائی مقدم
من
کجای این جهان ایستاده ام
که هی
تکان می خورم
در سقوط بالهای پرنده های وحشی
شب
لالایی اش را
کجا گم کرده است
که من
خوابم نمی برد از خیال بدخیم انتظار
ذهنم پر می شود
از صدای سرخ جیغ کودکانه ای
که تکان می خورد
روی تابی زخمی
و دهانم گَس می شود پر از کلماتی گندیده
که آرامش را
آرام
آرام
زیر دندانهایش می جَوَد
و تُف می کند
در نیمه شبهایی
که طبل می کوبند بر پایکوبی پاهای لرزانِ
شهری خاموش
اینجا ستاره ها
راه می روند در مَداری کج و نامعلوم
من
دستی می خواهم
تا مرا بگیرد
و بردارد از این خاک تَرک خورده ی خیس
تا بالا بروم
در آسمانی صاف
نه ابری
نه دودی
نه پرنده های متوهمی.....
من
آبستن درد عمیقی شده ام
ببین
زهرا شکاری
بیت بیت غزلم ؛ کلبه ی احزان شد و رفت
شعر این سینه درید؛باعث طوفان شدو رفت
هوس بوسه ز تو ؛بند دل از سینه برید
قلمم سست شد و قافیه لرزان شد و رفت
واژه به واژه ی این شعر اگر رنگ غم است
سر آن بغض شد و گریه فراوان شد و رفت
هوس بوسه ز تو ؛ شعله کشید بر تن من
غزلم مست شد و قافیه عریان شد و رفت
هر نفس یاد تو شد رنج و عذاب بر لب من
خواندن شعر و غزل؛ بهرتوآسان شد ورفت
وحید مشرقی
اندیشه ی دیگرم به تو از برای تو
بِشِنو صدای به باورم از هوای تو
شکسته شاخه ام از مشق تاب شبانه ها
به گران شکایتم از سوز سزای تو
غنیمتِ از تو تنِ گرم اقاقیا
که پُر شده از گل به بوی آشنای تو
تاول زده از زخم زبان دهان مرا
گلو به استخوان چه ملال از بلای تو
زخمه زده ام تار غزل از شب تا سحر
زخمِ کاری ام تن ِتاکِ انزوای تو
عادل پورنادعلی
رؤیای شب های برف و بارانی ؛ هنوز هم بی ما ولی بر مایی
یلدای بی تو چه بر جان من دارد جز سوز و باد و سرمایی
دیشب در خوابم بودیُ چون همیشه دیرُ با کمی تأنی رسیدی
همچون خاطره ای خاک خورده رسیده به رنگ معنی رسیدی
گفتی گر تو صیاد ؛ من باشم آن گمشده در دشت جیرانی
حرف های دلت را از چه راهی بر من میرانی؟
گفتم هر آنچه که زبان عاجز از گفتنش می باشد
شعر به جایش حرف های من به تو از راه دورش می باشد
گفتی عاشق آن نیست در خفایی بماند دل نگرانم
شعر بگوید دائم خود بنویسد من نه اینم من نه آنم
گفتم در خفا نیست اینبار به قصد رسوایی عازمه میدانم
به وقتی شعر ؛ به وقتی من آن خط شکنِ سلحشوره میدانم
گفتی این تو و این پیکار که آتشش از هر سمت بر پا است
ببینم در سختی و جنگ هم این عشق هنوز بر جا است
گفتم تو خود دانی مرد گذر از این آتش و هر آتشم من
تو بخواه چو آرش تیری تا ورایِ توران در کشم من
گفتی یلدای دگر در کنار دانه های اناری در برت نشسته ام من
از شور شعر و قصه ی آن عشق نابت نرسته ام من
گفتم دانی ماه از تو کامل می شود ؛ رنگِ گُل از گونه هایت؟
من دلباخته روی تو و بوی تو و خوی تو و آن سُرمه هایت
سید علیرضا دربندی
من این لبخند پرتقالی را
رها نمیکنم هرگز
که این دو شیار مورب
ارتشی شدند مغرور
تاخته
به جهان کوچکم
که
با سلامی زنجفیلی
سر به زیر میگوییم
ما همه در برابرت تسلیمیم
کیخسرو آریایی
گاهی
صدای خدا
نه شبیه رعد است
نه مثل نسیمی در گندم زار
صدای خدا گاهی
تنها یک تَرَکِ مویین است
روی لیوان چای
وقتی خبر بد را شنیده ای
یا ناله ای خفیف
در سطر سوم یک شعر
که نمیدانی چرا اشکت را در می آورد
گاهی صدای حضور ، سکوت است
اما نه هر سکوتی
سکوتی که شبیه به جواب است
که نه می گوید "آری " و نه می گوید "نه"
اما دست خطش را می شود روی زخم ها خواند
گاهی خدا فقط می گذرد
آهسته از میان روزمر گی ها
و تو
از لرزش ناگهانی پنجره
میفهمی
کسی رد شد
یگانه نجفی
نمی شد باورم هر گز تو بی مهرو وفا بااشی
چنان زیبا رخان جانا تو هم صاحب جفا باشی
سپردم بر تو دل چون فکر کردم با صفا هستی
ندانستم که این اندازه باید بی صفا باشی
از آن رخسار معصومانه ات خوردم فریبت را
چو من پنداشتم باید ز نیرنگی جدا باشی
ترا در بینِ زیبایان پسندیدم ندانستم
تو هم باید چنین عاری ز هر لطف و عطا باشی
گرفتارت شدم با صد ، اُمید امّا نفهمیدم
که در دنیا چنین باید بلا بر جانِ ما باشید
ازآن لطفی که می کردی چه دانستم توهم جانا
به ظاهر مهربان امّا به باطن پُر جفا باشی
به دل گفتم به هرعهدی که می بندی وفاداری
چه دانستم تو هم باید چنین سر در هوا باشی
چه آسان با (خزان)عهدی نمودی زودبشکستی
نمی دانم ز هر شرطی چرا باید رها باشی
علی اصغر تقی پور تمیجانی
بنوش از عصاره ی جاری در تنم
شاید مثل خودت
از پیله ی صبرم
پر بکشم
به مقصدی آرام
آنجاکه جهانش
بوی صلح و آشتی می دهد.
#مطهره احمدی