سرزمینی سبز و یک صبح فرح انگیخته

سرزمینی سبز و یک صبح فرح انگیخته

با هزاران گوهرو یاقوت و زر آمیخته

سرزمینی مردمانش باصفاو سخت کوش

بی ریا و ساده و دانا و هم فرهیخته

آسمانی صاف و خالی از همه غم ها و  درد

پاک یزدان برزمینش یاسمن ها ریخته

آسیابان گندمش را آسیا کردو سپس

آردها را بیخته بعدش الک آویخته

آرزومندم که  از آن تو گردد نازنین

سرزمینی سبز و یک صبح فرح انگیخته


زهرا روحی فر

عِنان از دَست دَر رَفت و دِل بی تاب را

عِنان از دَست دَر رَفت و دِل بی تاب را

سَرکِشان سویِ دَرِ خانه یِ یار ارباب را

لَعلِ سُرخِ لبِ مستش را چو من پیدا کنم

خونِ اَشکَم گَر چِکَد دریا کُند مُرداب را


حامی قهرمانی

بیـــــا بـــــا مهربـــــانی ســـــرکن ای دوســـــت

بیـــــا بـــــا مهربـــــانی ســـــرکن ای دوســـــت
کـــه بـــا مهـــرت جهـــان نیکـــوی نیکوســـت

بیــــــا بـــــا خنــــــده هــــــای شــــــادمانه
جهـــان را شـــاد کـــن ای دوســـت ای دوســـت

عطــــایی چــــون محبــــت در جهــــان نیســــت
محبـــــت مغـــــز باشــــد مـــــابقی پوســـــت

بیـــــا خـــــوبی بـــــه غیـــــر و آشـــــنا کـــــن
جهــان در کــام هــرکس خــوب و خــوشخوســت

ببخشـــــا تـــــا ببخشـــــد بـــــر تـــــو دنیــــا
کــه بخشـــشهـــای دنیـــا از همـــه سوســـت

نکـــــردی خیـــــر خیـــــری هـــــم نبینـــــی
خوشــــی آخــــر نبینــــد هرکــــه بدخوســــت

مگــــو حــــرف بــــدی پشــــت ســــر کــــس
تـــــو را یـــــک روز بـــــا اوی رودر روســـــت»

چــه خــوش باشــد کــه ایــن یــک روزه ی عمــر
کنــــار دوســــتان خــــوش باشــــی ای دوســــت

بـــرو خـــوش بـــاش دنیـــا شـــد بـــه کامـــت
جهــــان را دلبــــری باشــــد کــــه دلجوســــت


یحیی رشیدی

باد صبا گهوارۀگل را تکان داد

باد صبا گهوارۀگل را تکان داد
خار و پلیدی را از اطراف چمن راند

بلبل نشسته روی چوب گاهواره
باسوز دل لالاییۀ جانسوز را خواند

آهسته چشمه آمد و با دلفریبی
خود را به دور ساقۀ گل باز پیچاند

از یک طرف پروانه، سنجاقک دگر سو
خورشید نورش را به روی غنچه تاباند

گل از صدای غوکهابیدارشداشکی چکانید
باد صبا او را تکانش داد و خواباند

زهرا روحی فر

باد، خوابِ خاموش درختان را

باد، خوابِ خاموش درختان را
با دست‌های سنگینش
بهم می‌ریزد.

تو کجایی؟
پرسه‌زن در کوچه‌های درهم‌شده‌ی خاطره،
همانجا که عشق
مثل تکه‌ای سفال شکسته
زیر پای عابران، گم شده است.

من از زخم‌های ناپیدای جهان،
از تنگنای دل‌های عبوس
سخن می‌گویم.
و کلمات،
چون باران روی شیشه‌ی چشم‌هایت
می‌ریزند.

این شعر هم صدای سکوت است،
هم فریاد بی‌اثر بر دیوارها.
رازی که در واژه‌ها گم شده،
و در شب،
دوباره زاده می‌شود.

محمدرضا گلی احمدگورابی

درخیالات خام خود نیز نمی پنداشتم

درخیالات خام خود نیز نمی پنداشتم
که روزگار بتواند از من این من اینگونه ام را بسازد
عقل هم حیران این باد است و
احساس نیز مغلوب همین تاریکی
بادی که قایق کاغدی ام را هرگز به انتهای رودخانه نخواهد رساند
وتاریکی که تنها جرعه نور خاموشی اش تکرار این بازی شطرنج بی سرباز است!


سنا امیدی

دریا مزن به ساحل

دریا مزن به ساحل
دستان چون خزانت
شاید ‌که ردِّ پایی
ازعشق خفته باشد
بارانی ام که گفتم
‌ این رمزِ خیسِ عشّاق
یک نقطه می‌گذارم
پایانِ گفته باشد .

مریم عادلی

ازین اندوه پر تکرار

ازین اندوه پر تکرار
ازین آشفته ی غم دار
گریزانم
پراز شعر نوام اما
ازین اشعار طوطی وار
گریزانم
چرا فال خوشی هرگز نمی بینم
ته فنجان صبرم هر شب و هربار
نمیدانم
چه شد آن دانه های سبز ابریشم
چرا مشغول رویا بافی ام انگار
نمیدانم
تمام قصه هایم ختم شد اما
نه مجنون تر کسی دیدم نه لیلی وار
پریشانم
به لبهایم رسیده جان پر دردم
چه شد آن شاعر سرشار
حیرانم
نمیدانم.

مطهره احمدی