لرزه بر جان شفق یاد نگاهت چه قشنگ

لرزه بر جان شفق یاد نگاهت چه قشنگ
چه بِروز دل بی تاب صدایت چه قشنگ
یک‌نفس واژه خودش حرف فراوان دارد
به دل شعر جنون کرده سِرایت چه قشنگ
لیره و اشرفی و سکه کجا می دانند
قدر الماس،خدا کرده خدایت چه قشنگ
یاد آن روز که پَهباد دلم قفل نمود
سمت رادار نگاه تو، هدایت چه قشنگ
حمل بر بی ادبی نیست اگر گویم که
بغلت امن و امانست و ولایت چه قشنگ
مشکل از چیست؟ به جرم نگه، متهمم
این گنه پاکترین جرم و جنایت چه قشنگ
دل من تا به جنون تشنه دیدار شده
راویش لیلی و اشعار ، حکایت چه قشنگ
یاد چشمان تو بر قلب غزل می رقصد
مثنوی گفته غزل گاه برایت چه قشنگ


حسین گودرزی

روزگار

روزگار

جوهرم عشق و قلم روح من است

دل   پر  از  فریاد  اندوه  من  است

 چشم من خون است ازاین روزگار


تیشه ام صبرو زمان کوه من  است.

#مطهره احمدی

باهمه رنج و عذابی که در این دنیا هست

باهمه رنج و عذابی که در این دنیا هست

نقش غمهای جهان هم همه جا پیدا هست


عشق! با تو چه خیالی! تو که باشی با ما

محفل شوق و طرب در دل ما برپا هست


با تو تا منزل مقصود رهی نیست دگر

خودِ مقصود تویی، قصدی اگر ما را هست


هرکسی رو به تو آرد بد و خوبش نکنی

لطف تو شامل حال همه ی دنیا هست


هان ! پراکنده و هر جای مباش ای دل من

با یکی هرچه بخواهی همگی یکجا هست


شور شوقی من و ،صد حسن دل افروز توراست

چه بخواهم زجهان تاکه مرا اینها هست


دیده بینا شده از دیدن این حسن وجما ل

تو که باشی همه جا در نظرم زیبا هست


گاه گر درد و غم و رنج وبلا هم برسند

ناامیدی زچه ؟وقتی که خدا با ماهست


یحیی رشیدی

هر دانه گر به باورِ امید جان دهد

هر دانه گر به باورِ امید جان دهد
روزی رسد که شاخه به بستان نشان دهد
در خاکِ تیره گرچه خموش است و بی‌صدا
اما چراغِ شوق، به دل نورِ جان دهد
از ذره‌ذره‌ی هوسِ سبز گشتنش
بنگر چگونه حوصله بر آسمان دهد
آری، اگر امید درونش چو نور است
روزی چو سرو، سایه به خلقِ جهان دهد
دل را به یک نگاهِ یقین سبز کن عزیز

کز چشمِ تو بهار، به جانِ زمان دهد
تا قطره‌ایست در دلِ دشتِ نهفته‌ای
امید، موج می‌زند و باد جان دهد
هر ریشه‌ای که در دلِ شب پا گرفته است
فردا به مهر، برگ و برِ بی‌کران دهد
باید به جان نهالِ دلت را نهی کز آن
یک باغ می‌دمد که به صد گل اذان دهد
خاموش باش، لیک درونت خروش کن
کاین تبار ز ره سرودِ طلوعی نهان دهد
هر دانه‌ای که با نفسِ عشق زنده شد
روزی به رنگ و بوی حقیقت نشان دهد
در هر سکوت، زمزمه‌ای هست پر ز نور
کز ژرفنایِ صبر، صدا بی‌زبان دهد
آن‌کس که دانه‌ریزیِ فردا کند به اشک
روزی ثمر ز شاخه‌ی صبرش چنان دهد
هر نَفَسِ زمین نفسِ روشن بهار است
هر برگ، درسِ سبز شدن را عیان دهد
باور، کلیدِ قفل شبانِ تیره‌روز
هر کس گشود، صبح به او آشیان دهد
ای دل، بکار دانه‌ی خود را به مهرِ ناب
کز مهر، آسمان به تو صد کهکشان دهد

عطیه چک نژادیان

قصه ها دارد دلم، عشاق را دل خون کند

قصه ها دارد دلم، عشاق را دل خون کند
چون بگویم، چشم را جیهون کند
هرکه با من همره و همراز شد
واندرین ره، عاشق و دمساز شد
درنمیگیرد کسش را آتش عشق و فراق
تا دلش با خوبرویان محرم اسرار شد
قصه ای دارم من از دوران خویش
قصه ای از کودکی تا بخت ریش
فال بینی اندرون خانه ای، مربگفتا که تو یک افسانه ای
دل به دستش داده، کین افسانه چیست؟
خط به خط دست‌هایم را بجست
کودکی از بهر من آسان شمرد
چون رسیدش نوجوانی را زپس
غصهٔ مرگ پدر را نیز گفت
گفتمش مرگ پدر را پاک کن
عاشقش هستم دلم را شاد کن
سربه زانوی تفکر برد و گفت :
دست تقدیر است این، زاری مکن
مادری چون شیر داری، بیقراری ها مکن
نوجوانی را سپر کرد و جوانی را بدید
گفت: عاشق پیشه ای در راه خویش
باکسی، بی کس، بمانی واندرین دوران خویش
رنج دوران، بینی و دل برنبندی بر کسی
جز خداوندت دراین عالم نباشد هرکسی
ازتو فرزندی بماند یادگار
نام او را می گذارندی، بهار
بهارت را خزانی هست در پیش
ازاین تکرار گردون، واندرین دوران خویش
(منظور: طالع تو برای فرزندت نیز تکرار خواهد شد)
دست از طالع کشیدم تا دگر، نشماردم
خط به خط روزگار و بخت بداقبال ریش

محمد رضا الهی

مار ا نبود جز غم ایام که زایل کردی

مار ا نبود جز غم ایام که زایل کردی

با آمدنت مهر جوشان جوانی مایل کردی

از بام زمین تا دامن هر دشت و دمن

از یمن حضور خود همه شامل کردی

دل آهی در گرو حال و هوای دیگری بود

چون پا قدمت دید به دیده قابل کردی

در پیشگاه توای ماه تمام قبله عشاق

بعد از همه دوری همگی را تو سائل کردی

هجران تو با پنجه جادوی خزان بود بدل ها

با حسن جلوست به جهان تو باطل کردی


عبدالمجید پرهیز کار

گر که ماشینت بشوری روز بعد بارون میاد

گر که ماشینت بشوری روز بعد بارون میاد
تو هوای صاف و بی ابر باز کمی بارون میاد

گر که برق اندازیش خودروی خود را مثل برق
بی صدا و رعد و برق باز هم کمی بارون میاد

گر که در خشکسال بشوری خودروِ خود را تمیز
چله تابستون تو گرما نصف شب بارون میاد

آنقدر باران نمیباره ، بشوید خودرو ام
قدر آنکه گل بمالد روی آن بارون میاد

آن به باران هم نماز و هم دعا کردش بپا
این فقط ماشین بشوره بی دعا بارون میاد

لوله آب دولت کشید از بندر و از چابهار
پول بدن ماشین بشورم صبر کنن بارون میاد

در اروپا صبح و شب بارون میباره العَجَب
فکر کنم ماشین میشورن صبح به شب بارون میاد

منصور رنجبر

بید زده است درخت بیدم را؛

بید زده است درخت بیدم را؛
مهمان ناخوانده، هم اسم.
از جنون تا مجنون
تنها یک حرف فاصله.
از بید مجنون
ماند تنها یک خاطره؛
گشته میزبان،
مهمان ناخوانده
شد جنون،
یک رسم وامانده.

نادیا دادفر