| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
قصه ها دارد دلم، عشاق را دل خون کند
چون بگویم، چشم را جیهون کند
هرکه با من همره و همراز شد
واندرین ره، عاشق و دمساز شد
درنمیگیرد کسش را آتش عشق و فراق
تا دلش با خوبرویان محرم اسرار شد
قصه ای دارم من از دوران خویش
قصه ای از کودکی تا بخت ریش
فال بینی اندرون خانه ای، مربگفتا که تو یک افسانه ای
دل به دستش داده، کین افسانه چیست؟
خط به خط دستهایم را بجست
کودکی از بهر من آسان شمرد
چون رسیدش نوجوانی را زپس
غصهٔ مرگ پدر را نیز گفت
گفتمش مرگ پدر را پاک کن
عاشقش هستم دلم را شاد کن
سربه زانوی تفکر برد و گفت :
دست تقدیر است این، زاری مکن
مادری چون شیر داری، بیقراری ها مکن
نوجوانی را سپر کرد و جوانی را بدید
گفت: عاشق پیشه ای در راه خویش
باکسی، بی کس، بمانی واندرین دوران خویش
رنج دوران، بینی و دل برنبندی بر کسی
جز خداوندت دراین عالم نباشد هرکسی
ازتو فرزندی بماند یادگار
نام او را می گذارندی، بهار
بهارت را خزانی هست در پیش
ازاین تکرار گردون، واندرین دوران خویش
(منظور: طالع تو برای فرزندت نیز تکرار خواهد شد)
دست از طالع کشیدم تا دگر، نشماردم
خط به خط روزگار و بخت بداقبال ریش
محمد رضا الهی