بشنو از دل چون حریم کبریا ست

بشنو از دل چون حریم کبریا ست
دل شکایت گوی این بی عهدیا ست
این که دل را جز به دلدار داده ایم
در هوای نفس بد کار بوده ایم
بس به دنبال زر و سیم بوده ایم
در پی باطل اصرار داشته ایم
پر کشیدن سوی یار گم کرده ایم
خانه دل را به اجرام داده ایم
دل بباید که زنگار پاک کنیم
خانه دل متصل افلاک کنیم

جمله باید این جهان رخت بر کنیم
تا سرای آخرت هجرت کنیم

حسین محمود

حرفی دیگر نمی ماند

حرفی دیگر نمی ماند
سکوت معنای تمام حرف هایم هست
حرف دل
حرف عقل
شاید باید می رفتی
شاید باید مرا می کشتی و میرفتی
پذیرفتم بی تو سر کردن را
بی تو خود به در کردن را
با نگاه به نگاره زیباییت زنده بوده ام
زیبایی رفت و تو رفتی
پس خوش بادا چنین جان از دست رفتنی
حالا دیگر درک میکنم
شکوفه سر بر باد داده را
مسیر طوفان دشوار تر از چیزیست که نشان میدهد
بوده ام و میدانم طوفان ناخدای خوب میخواهد
بلده نبوده ام
ساحل سرابت فریبم داد


امیر وصال پور

در آن شب‌های تاریک،

در آن شب‌های تاریک،
که هیچ نوری نمی‌رسد،
تو شدی خیالی
که در دیوارهای دلم می‌چرخد.

دستانت،
که از خستگی ایستاده بودند،
هنوز
در میان دستانم زمزمه می‌کنند،
و چشمانت
هدیه‌ای از روشنایی بودند،
که برگ خورشید را در هوای غروب می‌گرداندند.

ای یار،
آن واژه‌ای که در دهانم گذاشتی،
دیگر چیزی نگفتم،
چرا که در نفست،
خودم را یافتم.

بیا،
هرچند خانه‌ام شدی،
اما خیابانی‌ام
که برای قدم‌زدن در نام تو ساخته شد.

در آینه‌های حس،
تو
می‌روی، بازمی‌گردی، می‌خوابی،
اما هنوز تویی
که در دل من خانه‌داری.

علیرضا گودرزی

لبخند بزن یار، دلم تشنه‌ی جان است

لبخند بزن یار، دلم تشنه‌ی جان است
معماری سیمای تو اعجاز جهان است

با صنم پرستان خدا دوست بگویید
معشوقه‌ی من قبله‌ی بت های زمان است

مهدی مزرعه

آمدم سوی تو جانا ، تا به کِی مهجوریت

آمدم سوی تو جانا ، تا به کِی مهجوریت
تا به کِی باشد فغانم در فراق و دوریت

آمدم با تو بگویم از جفای روزگار
از رفیق بی وفا و شد غمی که ماندگار

آمدم گویم فراقت می کند جان را گداز
آن گدازی که بَرَد هر زنده را در زیر خاک

آمدم تا که نشانم آتش این سینه را
آتشی که گُر گرفته از فراقت بی شمار

آمدم تا که گذارم سر به روی شانه ات
سر به سوی کعبه ای که اینک است کاشانه ات

آمدم گویم که من مشتاق دیدار توام
بیدل از فردوس اعلی من خریدار توام

حیلتی می داری و هر سو می خوانی مرا
سحر و جادو می کنی یا خود گرفتار توام

هر طرف که چشم می دارد نظر آنجا تویی
گوییا نقاش بسته هر کجا نقش تو را

می فکندی در دلم لیلای مهجورت منم
ای به غم زنجیر را از خویش می رانی چرا؟

کلثوم پیکرستان

وطن

تورا همچون شمیم و عطر نسرین، دوست می دارم

از آن هم بیشتر چون جان شیرین، دوست می دارم

تو را وقتی نسیم صبحدم، در دشت می پیچد

سه رنگ پرچمت را، نیک آیین، دوست می دارم

غمت پیچیده در آغوش سرگردان امروزم

تو را نیلوفر پیچان غمگین، دوست می دارم

سپیدار تناور ، ریشه ات روییده در جانم

تو را چون لاله هایت، سرخ و خونین دوست می دارم

بتاز ای رخش با رستم، میان رزم در میدان

تو را ای تک سوار دشت زرین، دوست می دارم

درخشان باف ِابریشم، به زیر خُود ِسیمینت

من آن برفی دماوند مهین را دوست می دارم

سهند سرفراز، آن دشت های سبز و رنگینت

تو را نقش و نگار فرش هرسین، دوست می دارم

خلیج فارسی ، آبی دریا، بحر مکران را

تو را چون عاشقان، چون ویس و رامین دوست می دارم

تمام جنگل و کوهت، تمام دشت و صحرایت

تو را ای مادرم ایرانِ دیرین، دوست می دارم

سیدمحمدطباطبایی

چون حرمت عشق جا به جا شد

چون حرمت عشق جا به جا شد
غوغا به حریم کبریا شد
افتاد بقلب مردمان شور
آنکس که فتاده بود پا شد
از خواسته خدای باری
چوپان بنگر که مقتدا شد
تابنده شدند مردم ما
چون نور خدا در این سرا شد
از شور فتاد مجلس عیش
آن محفل جور  بی صفا شد
در هم بشکست عزم صهیون
آن گنبد آهنین فنا شد
شیطان بگسست مکر وغدرش
چون  راز عظیم برملا شد
حیوان صفتی بنام انسان
زین شیوه به  حل ماجرا شد
در خاک فکند کودکان را
از شیوه ای آدمی جدا شد
در شکلِ بشر چو گرگ باشد
قلبش بنگر که پر جفا شد
هرچند بکرد سعی بسیار
اما بشکست مبتلا شد
آنکس که بخواست خواری حق
سرکوب سجیل از سما شد
خفاش صفت به خیل شب زد
بازم بحساب در خطا شد
خاموش نمی‌شود حقیقت
بر او ستم ار چه ناروا شد
آن شیر دلیر عرصه رزم
جانش بره وطن فدا شد
خیزید زجا صلاح جویان
چون نوبت مرگ اشقیا شد

عباس کارگر

دین من بودی که حتی این خیال را هم وفا داند

دین من بودی که حتی این خیال را هم وفا داند
که این سوز از ازل با جان من عهدی به‌جا داند
خدا افروخت آتش را، و سوزاند از دلم کفرش
ز ره گم کرده‌است خود را، کسی عشق را جفا داند
فقیه از عشق می‌ترسد، نمی‌داند چه باشد آن
خدا در سطر تقدیرم، تو را نقشِ دعا داند
اگر این عشق، دامی شد، خوشم در دام او باشم
که صیّاد از برایم، مطمئنا، رحمتی بی‌انتها داند
نه هر راهی که بسته شد، نشانی باشد از جُرمم
گهی در بستن درها، شود حکمت، خدا داند
دهد عاشق سر خود را، به راه عشق و ایمانش
که عاشق را به حکم خود، دل خود کربلا داند
خدا ما را خطاپوش آفرید از لطف بی‌منّت
چه حاجت بر فقیهی کور، که ایمان را ریا داند
اگر گفتش خطا کارید، بگو ای شیخ واعظ گو
که آدم نیز چون ما بود، خطا را عیب ما داند؟!

علی انتظاری میبدی