چشمانت هر بار، روایتی نو دارد،

چشمانت هر بار، روایتی نو دارد،
به تماشا می‌نشینم
کوتاه‌ترین سکانس‌ چشمانم تصویرت میشود

هروز بازی تازه ای داری
اما هیچگاه بازیگر نقش خودت نبودی


شاید کارگردان زندگی‌ام هستی،
که با هر پلک زدنت، جهانم را کات می‌دهی...

من
تماشاگر همیشگی فیلم‌هایتم،
اما افسوس...
که سینما پر می‌شود،
و فیلم‌های زیبا، هزاران مخاطب دارند.

مهدی خزائیلی

چشمی باز کردم و دیدم آسمان را

چشمی باز کردم و دیدم آسمان را
آبی نبود و
خورشید نداشت

قرمز بود
پر از بغض بود و
جای اشک
کبوتران فرو می ریختند


منِ بی تفاوت
با فنجانم
تماشا می کنم
سقوطِ آسمان و زمین را

من هر بار خودم را می بینم
در چهره مرگ
و بارها میمیرم
بدون آن که زنده باشم

حال تنها کسی که
می لرزاند وجودِ سردم را
در آینه نگاهم می کند
آن دیکتاتور

می خواهم از خودم
جویا شوم
این آرام گرفته
بی صدا را

که بودم و
حال که هستم

محمدعلی ایرانمنش

نگاهم کن دراین باران، نگاهت دوست می دارم

نگاهم کن دراین باران، نگاهت دوست می دارم
به همراهت ،هوای سرد را هم دوست می دارم

عجب حالی دهد، باشی به زیر چتر،همراهم
من این حال وهوای عاشقی رادوست می دارم

چه لذت می دهد باتو،سرودن در دِل باران
چقدر آواز وشعرم را، دراین همراه، دوست می دارم


تو از هر کَس جُدا هستی، سرآمد در جهان هستی
من این الگویِ احساس وعواطف،دوست می دارم

اگرعشق ات شود مجنون،بعیدش نیست،باورکن
به عشق وصل تو، دیوانگی را دوست می دارم

دلم خوش می شود هردَم ،دوا و درد من باشی
تو درمانی تو ایمانی،شفایت دوست می دارم

خدارا شکر کن عرفان، که عشقش را به تو بخشید
زِ وقتی آمدم دنیا، خدارا دوست می دارم

محمود به آیین

لب یک پنجره

لب یک پنجره
من و غوغای خیالی دور
از حکایت های قدیم مهربانی
گل اشکی در چشم
راز لبخندی سر راه
شاخه سبز نیایشی پر آهنگ
دست هایی لبریز
از تراوش های بلند آفتاب
و چشم هایی
که به آسمان نزدیک است
رمز آزادی و پرواز اینجاست
در هیاهو و سکوت ابرها
در آوای معصوم چکاوک
و جویباری که تو را خواهد برد
با نوازش های نورانی آب
تا حضور سبز یک دشت
برخیز
که در پهنه یکرنگی تو
نغمه های روشنی
از بیقراری و عشق
بی امان می بارند
لحظه ها در سفرند
مثل یک خواب لطیف
یک قطره آب
مثل عطر گل سرخی در باد
باز کن چشمه خورشید نگاهت
ای دوست
در پرتو این آب روان جاری شو
در صدای یک پرنده
در جلوه زیبای نیلوفر آب
که ترنم پاک حیات
از آسمان یک درخت
به تو سلام می گوید


عبدالله رضایی

تا غزل تعریفی از چشمان آهوی تو کرد

تا غزل تعریفی از چشمان  آهوی تو کرد
دل هوای خنده های بوسه پهلوی تو کرد

مبدا  عشق و  شروع  دلبری  را  بی گمان
حضرت باریتعالی،  طاق  ابروی تو کرد

بر لبت بنشست زنبور و دقیقا بعد از آن
ترک باغ گل نمود و میل کندوی تو کرد


عاشق چشمت شدم قاضی به جرم این گناه
حکم  بر اعدام من، با تار گیسوی تو کرد

شرح حالم را که گفتم،  ابن سینا بی درنگ
نوشداروی مرا ،   چشمان هندوی تو کرد

شهره ی آفاق شد قمصر اگر با عطر گل
این عنایت را به حقش ، خرمن موی تو کرد

دید معتادم به عشقت، پس خدای عاشقی
امر بر زندانی ام  ، در کمپ بازوی تو  کرد

محمد علی شیردل

نگو آرام باش ای درد، یعقوبم، تحمل کرده‌ام بسیار

نگو آرام باش ای درد، یعقوبم، تحمل کرده‌ام بسیار
ز خون واژه‌ها نوشیده‌ام شب‌ها، شبیه کوه، اما زار

دل از کنعان بریدم، بی‌صدا گشتم، نه یوسف، نه نجاتم بود
خدا را هم صدا کردم، ولی دیگر سکوتش شد خطابم تار

من آنم، شاعری با داغ‌دل، واژه به واژه شعله در پیکر
نه خوابم برد، نه آرامشی، در دفترم تب کرده هر اشعار

قلم چون عصای پیری‌ام افتاده گاه از دست، در طوفان
ولی باز از جنون نوشتمش… یعقوب اگر باشم، نروم از کار

یعقوب پایمرد

السلام علیک یااباعبدالله

دست بر سینه نهادم بحترامت یا حسین
تا که دستم را بگیری روز محشر یا حسین

آبروی رفته ام را باز گرداندی به جوی
تا قیامت شرمسار روی آبم یا حسین

خوش به حال شیرمردانی که تا شام غریب
سربه راهت داده و آزاده ماندند یا حسین

عشق زینب به برادر بر کسی پوشیده نیست
صبر نآید به قلم در هجر خوبان یا حسین.

محمد رضا الهی

تو حتی با نگاهت هم ، برایم شعر میخوانی

تو حتی با نگاهت هم ، برایم شعر میخوانی
تورَج رَج پر زِ جادویی ، شبیه سِحـر میمانی

درون چشمهایت ، قصه هایِ نیل خوابیده
پُر از رویـا و رازی تـو ، شبیـه مصـر میمانی

صدایم کردیو با تو ، مدارِ قصه ام چرخید
بهارِ جسمو جانِ من ،مگر تو سحر میدانی؟


به تو‌گفتم که دوس... توگفتی تا نفس دارم
خدایِ بی زوالِ من ، مگر تو فکر میخوانی؟!

شبیه کهکشانی دور و یا آغوش اقیانوس
برایـم بکــــر بودی و برایـم بکـــر میمانی

ساناز زبرشاهی