در عطش سوخت دلم، دشت به دریا زده بود
کفن از موج برون آمد و بالا زده بود
باد میرفت به سمت حرمی بیسر و در
آسمان خیمهٔ اندوه، معما زده بود
جلوهگاهی شده بود آن تن صد چاک شده
هر که دیدش، دل خود به تمنا زده بود
چشمها خاک شد از نور طلوعی بیتاب
ذرهای سرمه اگر داشت، تماشا زده بود
نیزهها سایه ندارند، ولی ظهر غریب
با نفسهای علیاصغر ما، تا زده بود
ذکر یا لیتَنا بود به لبهای فلک
هر که با قافله آمد، به تمنّا زده بود
محمدرضا گلی احمدگورابی
تا به کی در پیلهای ای آشنا پرواز کن
زندگی را در همین لحظه ز نو آغاز کن
ساکت و تنها و بیدل از چهای ای جان من
صوت داوودی تو را باید بخوان اعجاز کن
هرچه داری در دل تنگت بگو با مدعی
قصه دلتنگی خود را به سیم ساز کن
گر هنر داری کجا احساس تنهایی کنی
رو به درگاهش برو چشم دلت را باز کن
ناز گل را کی کشد گلچین و دست روزگار
سوی آن شوریده بلبل رو بتاب و ناز کن
فروغ قاسمی
ترک خواهم کرد
افیون عشق را
دیگر نه
نگران رفتنی خواهم بود
و نه
چشم به راه آمدنی
وقف خواهم کرد
باقیمانده ی عمر را
وقف
زندگی
هوس
غریزه
رها از مرزهای خودخواسته
همانند کرم های دیگر
پروانه خواهم شد
رها از
وفاداری
پایبندی
اخلاقیات
شاید زندگی
آغوش بی منت زنی بود
که از خود دریغ کردم
مهدی تاجیک
حالیا در این شهر نابسامان چه کنم؟
بیتو در این شهر ویران چه کنم؟
نیستی که بفهمی چنین بیمارم..
بیطبیبم در این شهر غریب چه کنم؟
حالیا در این سینهزار پریشان چه کنم؟
با دل از درد، گریان چه کنم؟
شببهشب خواب تو مهمان من است
بیپناه و بیامان چه کنم؟
باد میبرد از کوچه صدایت
من اسیر این فغان چه کنم؟
نقش تو مانده به دیوار خیال
بیتو با این یاد جان چه کنم؟
فاطمه شکوری
تنها پناهِ من شده تکرار خودم
غرقم میان سایهی اسرار خودم
هر شب پناه میبرم انگار به خودم
هرگز کسی مرا نفهمید و من شدم
دشوارترین سوالِ تفسیرِ خودم
آیلین آزاد
خواستم بگویم
آن که گل را چید
آن که به لکه ی دل شقایق خندید
سنگی برداشت و
لک لک های مهاجر را کشت
آنکه در به در کرد
خانواده ی نجیب قاصدک را
آنکه دردی دید و دردها زایید
آنکه کج دید و کج تر شنید
آن من نبودم.
مرا ملامت مکن به جرم انسان بودن.
شرمنده ام اما
آن که مرا انسان آفرید من نبودم.
چه بگویم که کلام
بوی تکرار می دهد و
جهان صدای کینه.
آنکه کودک کینه را از مادر زایید
من نبودم.
تو را می بینم و می دانم
این تو نیستی که می خندی
می بخشمت
به خاطر اشکی که پشت چشم پنهان است.
می دانم
آنکه انتقام خلق کرد تو نبودی
آن که دل را تاریک آفرید
من نبودم.
سحر غفوریان
درره عشق بسی خوف و خطر
بسیار است
دلِ شوریده سروُ دیده ی تر
بسیاراست
هم به یغما بَرد و کشته و
هم زندهکند
مردمِ چشم تورا بسکه هنر
بسیار است
باغپیراهنت ای شوخچو
گل کرداینسان
مژده آورد دراین باغ ثمر
بسیار است
تو شدی دلبر بیگانه و من
درغم تو
سوختم بسکه بجان شورو
شرر بسیار است
باغ عمرم همه درآتش اندوه
بسوخت
ای کلاغان بشتابید خبر
بسیار است
علی مولایی
ناگهان آمدی
در آن شب های تاریک،
و رخ چون ماهت
به سیاهی های من که تابید
زنده ام کرد
و چون درخت سرو،
در خزان و در بهار زندگی،
سبز شدم
پویا مطوری