نه به آن چشم تر پنهانی

نه به آن چشم تر پنهانی
نه به این تیغ که بر دل رانی
نه به آن گوشه‌ی خلوت تا صبح
نه به این تیره شب ویرانی

گرچه تلخ است زبانت اما
من تو را با دل و جان می‌خواهم
هر چه دورم بکنی می مانم
من تو را در دو جهان می خواهم

من تو را با دل و جان می خواهم
با همین زخم زبان می خواهم
با همین داغ که بر دل مانده
با دلی در خفقان میخواهم


طعم آن لحظه که در دل دارم
طعم آن شب که تو را بوسیدم
جان من شد تو و آن چشمانت
طعم آن بوسه که با جان چیدم

من تو را با دل و جان می خواهم
با همین زخم زبان می خواهم
با همین داغ که بر دل مانده
با دلم از دل و جان می خواهم


زهره بلقان ابادی

کمی بیدار بمان با من

کمی بیدار بمان با من
تا کمی دردِ دل کنیم با هم

غمی باشد منم هستم رفیق
از احوالت بگو تا من بخوانم ز دردت رفیق

کجا بوده آسمانت را بارانی
چطور شب‌هایت را گذراندی به تنهایی رفیق

بر نگاه ات بغض خستگی دارد
بسانِ رنج هایت کیست مرهم رفیق

تو را خورشیدِ وجودت گرفتگی دارد
بحالِ زخم هایت چیست مرهم رفیق

ما راه های نرفته زیادی داریم
هر چند که روز و شب‌های زیادی دادیم

ما تلخی و شیرینی های زیادی داریم
هر چند که روزگار را تاوانِ زیادی دادیم

دلی که میانِ آشفتگی ها رها کرده ما را
جای خالی اش رنج نشسته سینه ها را

چشمانی که خشک کرده دریاها را
جای اشک خون می‌چکد خاکِ زیر پا را

رفیق
حرف های تو عمری حرف‌های ماست
زندگانی را انگار بن بست های ماست

غربت را درونِ خود یافتن
غریبگی کردن با دنیا را عادت‌های ماست


محمدعلی ایرانمنش

سکوت، دروازه‌ای‌ست

سکوت، دروازه‌ای‌ست
به دنیای ناتمام دل‌هایی که
هیچ وقت به زبان نمی‌آید.

سیدحسن نبی پور

چرا رفتی، که بعد از تو، دلم در حسرت دیدار است؟

چرا رفتی، که بعد از تو، دلم در حسرت دیدار است؟
جهان بی‌تو غمی بی‌پای، درون سینه تبدار است

به هر سو از غمت رفتم، نشانی جز سکوتی سرد
نماند از عشق در قلبم، جز آهی که گهربار است

خیالت هر شبم را برد به دنیایی که بی‌رنگ است
که بعد از تو، شبی بی‌نور، غروبی تلخ و خون‌بار است


بیا ای یار دیرینم، که قلبم بی‌تو بی‌تاب است
که جای خنده‌ات اکنون، سرابی خفته بر خار است

ببین داغی که بر دل ماند، ز آتش‌های بی‌پایان
که این شعله، بدون تو، همیشه در دل زار است

ابوفاضل اکبری

چون باد، سبک‌ خیز و ز هر بند رها شو

چون باد، سبک‌ خیز و ز هر بند رها شو
با موج، سفر کن، و شب و روز فنا شو

هر نور که تابید ز خورشید درخشان
در آینه‌ی صبح، ز غم‌ها جدا شو

دریا بنماند به جهان، جز نفس موج
در پیچ و خمش غرق، در آغوش دعا شو

خورشید چو بیند که تو پنهان شدی از نور
با اشک فرو ریز و به آیینه وفا شو

از خویش و ز بیگانه نپرسیم که هستیم
در کوی خداوند به امید دوا شو

محمدرضا گلی احمدگورابی

گاهی دلم از خودم می‌گیره،

گاهی
دلم از خودم می‌گیره،
وقتی
برای کسی وقت می‌ذارم
که حتی حوصله‌ی نگاهمو نداره،
و اون کسی که دوستم داشت…
رفت،
نه به‌خاطر بدیش،
به‌خاطر خوبیِ بی‌صداش.

دلم رفت
سمت کسی
که نبود،
که نخوند،
که نخواست.
و جا گذاشتم کسی رو
که با نگاش،
تمامِ نداشتن‌هامو می‌فهمید.

بعضی وقتا
آدم
دنبال عشق نمی‌گرده…
دنبال زخمی می‌گرده
که
اونو باور کنه.

من
اشتباه نکردم که دوست داشتم،
فقط
خودمو
جا گذاشتم.


هامون حافظی

کودتا چی شود دل تا که بی‌دلبر شود

کودتا چی شود دل تا که بی‌دلبر شود
فعل هرگاه از زمان افتد، فقط مصدر شود

باز استعمار چشمت مالیاتی وضع کرد
نرخ ارز با هر نگاهت باز بالاتر شود

اعتراضت در زن، یک بایگانی ثبت شد
یک دبیرخانه غزل از شعرها پرپر شود

شاعری از قطب می‌خواهم بگوید حال من
حال من ای کاش با احوال او ضربدر شود

پای من سیگارهایم تا به آخر سوخت بعد
شمع هم در پای پروانه شب آخر شود

من که می‌نویسم، ستاره کار شب‌های من است
ورنه هر مستی تواند راوی ساغر شود

از آنارشیست لبانت تا رژه بر قلب‌ها
رد خونت روی پیراهن برایم شر شود

مست می‌خواهی دو چشم باد پیمای مرا
کار شیراز و شراب حافظ و خلر شود

والی گیلان و مازند شعر می‌خواهد چکار؟
یک خزر پر از غزل خود عاشق بتگر شود


خدایار قلیزاده

می‌رسم به تو

می‌رسم به تو
تویی که نیستی، اما
در تمام من رخنه کرده‌ای
شاید خیال باشی
شاید دروغی لطیف از جنس رؤیا
اما برای من
تمامِ هست،
از نیستیِ تو
قد کشیده است
تو را زندگی نکرده‌ام
اما در هر تپش،
در هر سکوت،
در هر ترکِ روح
به تو برخورده‌ام
مثل سایه‌ای
که آفتاب را بلد نیست فراموش کند
تو نیستی،
اما من،
از تو پُرم

مهناز عبدی