مدتی گشته دلم بند کسانی حالش

مدتی گشته دلم بند کسانی حالش
مدتی بی خبرم از همه ی احوالش
وقت دلتنگ شدن، می کند او اصراری
تا که با جان بروم سمت همان اجبارش

مدتی گشته دلم از پی صوفی راهی
حکم کارش سرِ بر بی خبری می دارم
مدتی کرده دلم سخت هوا باران را
وقت خوبی که شود در گذری می بارم

مدتی گشته دلم واله و شیدا بی تو
من دلم منتظر از هر خبرت می خواهم؟
چاره کردم نظر از بد نظران یک راهی
راه بی راهه روم؟ هم نظری با آهم؟

ماهان خلیلی

باور عشقم به تو،برهمه حیران بود

باور عشقم به تو،برهمه حیران بود
آنقدرکه مرا دیوانه خطاب کردند
نمی دانستند،مبتلایت شدم
معنای این ابتلا را پرسیدند
گفتم،روزی که خاک مرا به زیرش کشید صداکنید جانم را
صدای سنگ در دستش برسنگ مزارم
زنده ام خواهدکرد

بهداد علم بیگی

سوی خیال تو هردم می رود یادم

سوی خیال تو هردم می رود یادم
من بمیرم زان دم که روی از یادم
یاد تو از روز نخست در دلم افتاد
آن روز هوای تو از این سرم نیفتاد
صد بار ز بی وفاییت دلم سوخت
صدبار دگر آتش عشق را بیفروخت
از حال من خسته ز جان خبر نداری
ای بی خبر از من مگر تو دل نداری
هم عمر گرفتی هم روح و روانم

وای از تو که آتشی زدی به جانم
خواستم که فراموش کنم یاد عزیزت
زورم نرسیده تو مرو جان عزیزت

رویا جلیل توانا

در انزوای خیالت4.4

در انزوای خیالت
به خواب شیرین
دچار می شوم
اما
موج می زند
جای خالی ات
در  گوشه ی خیسِ چشم هایم.

#مطهره احمدی

گویمت ای گیتار ساز امروزم

گویمت ای گیتار ساز امروزم

چه غمین ها می زنی به روزم

هر چه گریز تر از او می گریزم

غمش ریشه تر زند به جسمم

آخرش چه و تا چه مجال بمانم

در سکوتی پر از خوف سنگینم

نخواهم هیچ حکمی را به اجبارم

از این واپسین گویم عاجز عاجزم

چون نباشد دگر سویی به چشمانم

نه جرعه طاقتی مانده به این جانم

نه ذوقی دگری بیاید همراه اشعارم

بی حاصلم از نور مهتاب در شبانم

پوران گشولی

اشعارِ ناسروده ی آیینه وار را

اشعارِ ناسروده ی آیینه وار را

بیرون کن از قریحه، مرنجان غبار را

عاری شد امتداد غزل از ضمیر ما

بنگر ضمیرِ مفردِ زخمی چو مار را

جبرِ جدایی است که بیداد می کند

بی شانه دیده گریه ی بی اختیار را

نسلی نوین پس از گذرِ نسلِ سوخته

طی می کند گذارِ پر از انتحار را

کشتند پشت پنجره ما را و نسلِ بعد

خواهد چشید، مردنِ روی جدار را

اینها نشانِ زنده شدن بعدِ مرگ بود؟!

یا می چشد قبیله ی من احتضار را؟!

این باغ اگرچه رنگِ زمستان گرفته است

خواهد بهار و تجربه ی برگ و بار را

ما برگِ آخریم و ز حاکم به حکمِ دل

شاید که عاشقانه بَریم این قمار را


ناصر یوسف نژاد

در قصر دلم جای تو بر شاه ندادم

در قصر دلم جای تو بر شاه ندادم
حتی که خدا را به حرم راه ندادم

دل وسوسه میکرد بگویم تو خدایی
گفتم به یقین، گوش به اکراه ندادم

در سینه ی خود چال نمودم همه ی عمر
اسرار تو را ساده به هر چاه ندادم

خورشید نگاه تو که آتش به تنم ریخت
دل را به نوازشکده ی ماه ندادم

چشمان تو دزدید دل گمشده ام را
من هستی خود را که به دلخواه ندادم

جز شب نشنیده ست کسی راز دلم را
رویای شبم را به سحرگاه ندادم

میخواست جهان گرد غمم را بزداید
جان دادم و اندوه تو ولله ندادم


سرخوش پارسا

هر بار که گم می‌شوی

هر بار که گم می‌شوی
در گستره‌ای که به افق خیره مانده است،
در جنایت کوه‌ها،
که خورشید را به خون می‌کشند،
در بی‌کرانگی دریاها،
آنجا که خورشید را در آب‌ها سر می‌بُرند،
و بدین‌سان،
مغرب،همیشه خونبار است،
همیشه زخمی،
همیشه در سوگِ نوری که دیگر برنمی‌خیزد.

"و من، در این غروبِ بی‌پایان،
نام تو را در باد گم کرده‌ام."

میلاد آریانژاد