با یاد تو شاد

با

یاد تو

شاد

و با

خیال تو

خوشیم

هرچه کنم نمی شود تا بروی تو از دلم

هرچه کنم نمی شود تا بروی تو از دلم

از تو فرار میکنم،باز تویی مقابلم

در شکار چشمت

در شکار چشمت
من هزار آهو به دامت دادم
هر بار
که خطا میرفت
تیر نگاهت بر دیگری
من جان و دل را
به هر تیر مژگانت دادم
چه حیف که از عشق تو
مرا سهم اندکی،
فقط نگاهت دادند
هر چه خدا داد رحمتی ست
چرا حالا دل مرا
به زخم زبانم دادند...


علیرضا پورکریمی

ای جان جهان، بیا که بی تو دل افسرده ست

ای جان جهان، بیا که بی تو دل افسرده ست
دل، در به در غزل، ولی قلم پژمرده ست

از وزن کهن گذشتم و قافیه را شکستم
در راه تو، حتی عروض هم آزرده ست

آب در دل کوزه رفت و باز نیامدی
عشق از نفس افتاد و شوق هم مرده ست


در چاه فضا، ساکنِ ماهِ خیال شدم
جانم به مدارِ دورِ تو آویخته ست

ای واژه گریزِ من، که در واژه نمی گنجی
شعری که تورا بگوید، هنوز نسروده ست

از نظم بریدم امشب،به رسم جنون
قصیده ام از ساختار زمان، وارونه ست

در دل شبانِ بی ستاره، صدای تو فانوس شد
فریاد سکوت، در کویر ذهنم طاووس شد

از قافیه ی هزاره، پَر زدم سوی بی کران
شعری که نه وزن داشت،نه قاعده_ مأنوس شد

در رضوان خیال، خانه کردم به موج نور
جایی که غزل، تفسیر یک آهِ محسوس شد

سیاره ی شعرم، نه به شرق و غرب
بلکه به نگاهی ست که از قاب تردید، مأنوس شد

بر پله ی دوازده، سایه ام را شکستم
تا سبک تر شوم برای پروازی که ملموس شد

علی سالاروند

باد می‌آمد و در کوچه صدا می‌پیچید

باد می‌آمد و در کوچه صدا می‌پیچید
شب،
پُر از واهمه و سایه و آه

من نمی‌فهمیدم،
آن زمان، معنیِ غم
شعر را، مرگِ نفس را، تبِ چاه

مادرم گفت:
چراغی بگذاریم به دل
پدرم
خیره به تاریکیِ راه

رفتی و بعد تو شب شکل دگر پیدا کرد
خانه پژمرد،
دل از خویش گسست

هر صدایی که رسید از درِ دور
باورش کردم و
گفتم که: تو هست

سال‌ها رفت،
ولی چشمِ من افتاده به در
هیچ‌کس از تو خبر،
هیچ‌کسی را نه نشان


من هنوز آن پسرِ کوچکِ بی‌تابم، باز
که سرک‌ میکشد از
لابه‌لای دگران

فرزاد دانشور

سکوت سنگین،

هیچ کس نپرسید:
"این سکوت سنگین،
برای چه،
روی شانه هایت می لغزد؟"

هیچ کس نپرسید:
"این چشم های باد کرده،
کدام شهر را زیر پلک هایت دفن کرده ؟"

هیچ کس نپرسید:
"این گریه های بی صدا
چگونه،
مثل رودخانه ای یخ زده
در گلویم می ماند؟"

هیچ کس نپرسید:
"آیا روزی این دلتنگی ها
خاموشی قلم ها را می شکند،
و نقشه ی گریز را با مرکبِ ستاره ها
روی پوست شب می کشد؟"

هیج کس نپرسید:
"این گوشه گیری تو،
آخرین سنگر است یا اولین شورش؟"

و من
با فریبی آرام بخش،
خودم را به نبردی تازه فرا می خوانم

"آرام باش...
اما نه مثل برف های آب شده.
سخت باش ...
اما نه مثل دیوارهای زمزمه گم کرده."

"و من
با تیغ سکوت، ابر را می شکافم
تا فریاد باران
به خاکستر خاموشی ام
رقصی دوباره بیاموزد."

و آسمان،
با انگشتان بارانی اش
نقش سبز رویش را
بر پیشانی خاک بنویسد.


طیبه ایرانیان

*امدی عشق از دلم پیمان گرفت

*امدی عشق از دلم پیمان گرفت
باشروعت شعرهایم سان گرفت
آبشاردیدگانت راچودید این دیدگان
غصه از سینه برون شد ناگهان باران گرفت
دلبری کردی.و از بهر تو مردن آرزوست
کفتر چاهی من شعر سپیدم جان گرفت
جنگل سبز بهاران زندگیست، رویای تو
آن ترنم های شاد هرشبت جانم گرفت
پر شد از عکس رخت کاشانه ویرانه ام
تا بیایی شاد گردانی مرا قلبم گرفت
من *ترابم* به سر کوی توحیران وپریش
سالیانی درنبودت غصه خوردن خواب را از من گرفت

مهرداد ترابی ابیوردی

باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم

باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم
خاک عقبی و جهان را به سرت می بینم
.
کویِ اندیشهِ خوشْ باشیِ ایام شدی
من ز ویرانیِ گل در به درت می بینم
.
فکرِ پروردنِ گل را ز سرت رانده ای
فکرِ ویرانیِ خود را به سرت می بینم
.
همه ی عمر در اندیشهِ عیشی و معاش
من بدین کارْ تو را بی بصرت می بینم
.
تو به تزویر و تبه کاریِ خود دلْ بستی
من تو را بی نظر و بی ثمرت می بینم
.
باغبانا تو چرا باغ به ویرانه کنی؟
آخرِ شامِ سیه خونْ جگرت می بینم
.
ناله ی این همه گل های جوان نشنیدی؟
من به پندار، تو را کور و کرت می بینم
.
گُل بچینند و تو از ناله ی گُل بی خبری
من بدین شیوه ی ره چون حَجَرت می بینم
.
دل ز بُستان خودت بسته و مأمور شدی
دیده ی قلب تو را پر شَررت می بینم
.
آخرِ عمرِ تو و قصه ی اعمالِ تو است
من تو را پای به گور و سفرت می بینم
.
علفِ هرز به ویرانه بَرَد دسته ی گل
ترس داری و تو را من پَکَرت می بینم
.
وعده ی صادقِ پروردنِ گل ممکن نیست
من بدین راه، تو را خوشْ نظرت می بینم
.

باغِ ویرانه به آباد شدنْ محتاج است
آتشا، در ره خود تکْ نفرت می بینم

امیرسام نامداری

ای دوام آورده من را پابه‌پای پیری‌ام

ای دوام آورده من را پابه‌پای پیری‌ام
شادی از دست رفته در هوای پیری‌ام

خط رویم دفتر مشق شب لبهای توست
مانده رد بوسه‌هایت لابلای پیری‌ام

من که با تو لذت یک عمر را طی کرده‌ام
خب چه فرقی می‌کند حالا کجای پیری‌ام

فرش خواهم کرد با لبخند وقت مردنم
جان خود را زیر پایت انتهای پیری‌ام

سر به تعظیم تو پایین برده‌ام زیرا که هست
شوکتت تنها دلیل انحنای پیری‌ام

پیر خواهم شد خمیده خشک و رنجور و نحیف
تا عصا باشم تو را ، نه تو عصای پیری‌ام

خلوت دنجی و تو چشم تو چندین بار تو
با تو اصلاً نیست ترس از انزوای پیری‌ام

حتم دارم پشت مستی کام می‌بخشد به من
در شرار چشم تو سیگارهای پیری‌ام

چشم من روزی اگر یارای بینایی نداشت
چشمهای توست قطعا توتیای پیری‌ام


زیر پرتوهای خورشید تو زیباتر شده
برف رویِ کوهِ سر بر ابرسایِ پیری‌ام

آرش دارایی