امشب ای مرغ سحر از من دلخسته بخوان
تو سبکبالی و از، این پرِ بشکسته بخوان
تو پُر از شوری و من طائر بشکسته پَرَم
گو به آواز کنون آن چه بیامد به سرم
برِسان دردِ مرا بر همه ی اهلِ جهان
گو که رفتست ز من حوصله و تاب و توان
گو که این قافله ی عمر شتابان برود
راه گم کرده جوانی، به بیابان برود
باورم نیست که این از نفس افتاده منم
برف پیری به سرم در قفس افتاده منم
آنکه در دشت و دَمَن بود طنینِ نَفَسش
گشته اکنون ، چنین خانه نشینِ نَفَسش
رفته از دست همه، کعبه ی آمال کنون
دردِ عشقست مرا، کرده چنین حال کنون
دزدِ آشفته ی این کوچه ی بن بست منم
چوب خشکیده ی این شعله ی سرمست منم
نخل خشکیده شده باغ و گلستانِ وجود
شکوه ای نیست ولی حقِّ من ای دَهر نبود
اسماعیل پیغمبری کلات
از من به تو عاشقانه گفتن
از تو عاشقانه ای نشنیدن
رد پای عشق چه بی صدا !
در ازدحام پیاده رو ها محو می شود
نچیدم ،نبوییدم ، نبوسیدم
شاخه ی طری ،نفس بارانی، پیشانی برگی
گویی فریاد زمین را از ریشه های کهنسال
و ناله ی صخره را از سرخس های سنگی می شنوم
آه …دیگر دیر شده… خیلی دیر
جلادان دارند با نعش سرو ،دسته تبر می سازند
ستاره های سربی بی آسمان را با خورشید مصنوعی ذوب می کنند
و گوزن طلایی آزاده را با گلوله های نقره ای آذین
در آن گوشه ی خلوت هم
عنکبوتی زال دارد با تارهای باورش قصه می بافد
شاید بتواند امّید پرواز را به دام بیندازد
و من هم خواب تو را میبینم
که داری عاشقانه های نگفته ام را می شنوی
عادل دانشی
منم آن پاخورده فرشی
که رسم زمانه
گرچه نازک و زودرنجم ساخت
اما ثمنم افزود
و رها از بندم ساخت
نادیا دادفر
شبی از خندهات جانم شکفت، آرام نمیخواهم
ز چشمت گر دلی افتاد، دِگر کام نمیخواهم
ز بوی زلف تو هر شب، نسیم آمد به مهمانی
به جز کوثر، نسیمی در دل ایام نمیخواهم
نگاهت را عبادت میکنم هر صبحِ دلسوزی
به غیر از مهرِ چشمانت، من آرامی نمیخواهم
شدی خورشید شبهایم، چراغ خانهام کوثر
به جز تو در کنارم سایهی شامی نمیخواهم
به لبخندت دلم وا شد، غزل از چشم تو جاری
اگر باشی، دگر شعری به الهام هم نمیخواهم
تمام جان من باشی، همین را دوستتر دارم
تو باشی، پادشاهی هم ز دنیا هم نمیخواهم
پویا طبسی
قطرهای گر کج بیفتد، سیلِ ویران میرسد
ذرهای گر بلغزد، کوه از آن جان میرسد
هر سخن، هر گام، هر رفتار، نقشِ زندگیست
سایه گر کج شد ز امروز، خُمِ ایمان میرسد
نان اگر با ظلم بر سفره نشیند بیخدا
خشت بر دیوار، روزی دستِ طوفان میرسد
چشم بستن بر ستم یعنی دروغی با سکوت
عاقبت از این دروغ، آتش به انسان میرسد
بر لبِ نان، نامِ حق باشد، ولی بینورِ دل
لقمه چون آلوده باشد، جهل و نادان میرسد
خندهای در کوچه شاید زخمِ طفلی را ببندد
مِهر گر جاری شود، اشکِ فراوان میرسد
ذره را با دست خود بالا ببر یا بشکنش
هر چه میکاری، همان روزی به دستان میرسد
ابوفاضل اکبری
به آقایی کند پروردگار من خدایی
چنین خالق کجا دارد نشان از بی وفایی
چنانش خلق را آرام جان باشد به تنهایی
که در مقیاس فهم ما نگنجد اینچنین دادار آقایی
به هر وقت و به هر جایی مخاطب باشد دل را
که این مخلوق زیبایش مبادا حس کند احساس تنهایی
دلش نازکتر است از برگ گلها
صفایش بیکران از بحر و دریا
به نیکی ساخته ذاتی به انسان
که آقا باشد این انسان به دوران
خدای میگساران باشد و اما به حکمت
کند انگور را شیرین به خصلت
که هر نیکوخصالی می خورد از دست ساقی
بجوشد اندرونش چشمه سار مهرباقی
چنانش مهرورزد دیگران را
به بار آرد ثمر، مهرآوران را
به حکمت داده نعمت، خلق دوران را
مبادا میوه ی کالی رسد محبوب جانان را
گاه باید در حرای دل نشست
لات و عزای هوس را سرشکسته
موجم و در بحر او منزل کنم
صید مروارید خود حاصل کنم
چشم اهل دل اگر مردم شوی
نیک، بینی این جهان و آن شوی.
محمد رضا الهی
تک آهو این جنگلم ای شیر شکارم میکنی؟
من برف کوهستان عشق آیا بخارم میکنی؟
تندتر بران فولاد دل با چرخ غم بر قلب من
هو هو کن و چی چی اگر راه قطارم میکنی
در تب هذیان گفتهام از سرخی لبهای تو
تو با همانها پس چرا لیچار بارم میکنی
تا تو نمایان میشوی بر تخت میبندند مرا
دیوانهام از قرص ماه با قرص مهارم میکنی
تنهاترین آدم در این مهمانی دنیا منام
وقت قرار دیر میرسی باز بیقرارم میکنی
من آیهای تازه از آن چشم سیه دل دیدهام
تا من پیامبر میشوم تو برکنارم میکنی
پروانهام در سوز شمع کو وعده اشراق تو
ای نورالانوار عاقبت دود و غبارم میکنی
با جام موهوم تا خوشم از مستی بیحد تو
با زهد عقل و حد شرع منگ و خمارم میکنی
مردم گمان دارند گزاف از تو گلایه میکنم
گفتن ندارد بگذریم اینکه چه کارم میکنی
بر غم تظاهر میکنم زیرا که ناجورست کمی
مردم پی یک جرعهاند تو خم نثارم میکنی
داش آکلام لات ادب در قند پارس و عاقبت
عارف ترین دیوانه این روزگارم میکنی
احمد رستمی
ساقی بیا عمر مرا برده به جانانم بده
تا دیگر عمر خویش را در محضر جانان کنم
بگذشتم از عیش نگار از عیش نوش روزگار
از هر کسی نبود که یار تا عمر خویش با ان کنم
یار صدیق و بی ریا در عهد خو هست با وفا
جانی که او داده است بما اندر رهش قربان کنم
من دردم و اوهست دوا من بنده و او نیز خدا
با این طریقیم اشنا از جان و دل اذان کنم
از دیده دل دیده ام با عقل خود سنجیده ام
از من منی ببریده ام با یار خود پیمان کنم
راهی بجز این راه نیست فرمان بریم در راه او
من راهی این راهم و نقضی که نسیت پنهان کنم
قاسم بهزادپور