| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
آن روز که می رفتی
مرا هم با خودت بردی
یادم را
خاطراتم را
لحظه لحظه های با هم بودنمان را
همین برایم کافی بود
می دانستم یه روز بر میگردی
محمود مظفری
شبی در خواب دیدم رفتی از پیشم زبانم لال
و من از رفتنت درگیر با خویشم زبانم لال
فقط سنگینی این رفتنت آنجا مرا سوزاند
رقیب م را که می خندید بر ریشم زبانم لال
دو چشم میشیت سهم من و من گرگ را دیدم
که بر دندان گرفته می دَرَد میشم زبانم لال
چنان از درد پچیدم به خود از طعنه مردم
که هرکس دید گفت عقرب زده نیشم زبانم لال
به هر دینی شدی همراه تو بودم مرید تو
مسیحی یا یهودی گر بر آن کیشم زبانم لال
بگفتی بر نحیف صورت تو ریش می اید
رسیده تا به زانو ریش مانند دراویشم زبانم لال
میان آن مخالف های وصل ما یکی سر سخت
بگفتم ربط تو با ماجرا فرمود داییشم زبانم لال
بگفتم مشکلت بامن بگو تا خود بدانم من
زبان بختیاری گفته ای برخلق لیشم من زبانم لال
احمد صحرایی
موهای تو گل بود
و شعرهای من,
قطره های شبنم
گم شدند لا به لای موهایت...
زهرا جعفریان
بی قید ز هر آهنگ
یا
اندیشه غایت این راه پر از سنگ
می دوید در بیداری.
نه به آن رسم رفتن
نه به آن شوق رسیدن.
گاه , بی گاه
سرمست ز ادراکِ این آیه ی احلام کوتاه:
“ بود خاکِ زمین , پسین قصه ی هر آه “
رهیده از
کمندِ کیش
می دوید
سمند؛
سویِ خویش…
عباس ذوقی
انسانیت. آدمی. بشر
یعقوب وار آرزو کرد یوسف را
شمس تبریز گفت انسانم آرزوست
مگر نمیدانست بشر گرد شهر چراغی یافته اند
چراغی که هر انسان آرزو داشت
حال آرزو نیست رویا نیست محال نیست
آدمی گشوده لب. نموده رخ به بلبل
مُهر خموش به لب نمیدهد غریب
آدمی را آفتاب حُسن
تشعشع تابان آرزویش نیست
مگر شمس نمیدانست سایه ای فراتر از نام آفتاب بر آدمی تابیده
دستان او بالاتر از آفتاب
چرا بشر آب و نان بی وفا چو سیل آرزو نکرد؟
قرآن ناطق بر محمد خاتم پیغمبرش اینگونه فرمود:
هَلۡ أَتَیٰ عَلَی ٱلۡإِنسَٰنِ حِینٞ مِّنَ ٱلدَّهۡرِ لَمۡ یَکُن شَیۡـٔٗا مَّذۡکُورًا
آدمی آرزویش این نیست
چون خدا فرمود دندان داده ام ای انسان
غم نان مخور
آدمی آواره کوه و بیابان نمیشود برای حبس. شمس
آرزویش همین
شهر و آبادی و مُلک خویش
خلق خدا همه انسان
غریبا انسانیتم آرزوست
به قول شمس تبریزی
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا علی و حیدر کرارم آرزوست
مهندس امین تقوی
از پشت کوه غریبه ای آشنا
با کلمات به سینه ام شلیک کرد
ندانست من زنده ماندم
از ترس به ناکجا آباد گریخت
کاش میدانست
جز او کسی را نداشتم
که قصاص کند
رقیه مرادی


