قطره ای بودم اگر, دنیا به کامَم رام بود
روحِ من با رودِ در جریان بَسی آرام بود
راهِ من هجرت زِ دریا تا به اَبر و آسمان
جایِ من در میکده با جرعه هایِ جام بود
وقتی از چشمِ سیاهی, سیلِ جاری میشدم
قصه ی قلبی غَمین از عشقِ نا فرجام بود
زندگی می دادم و لطفی, به کامِ زنده ها
با چنین بخشیدنی, حظِّ جهان در کام بود
گر چه می بخشیدم از جان, جویبارِ زندگی
ذرّه ای بودم که نامم, بی نشان و نام بود
کاش قطره میشدم تا جسم بی جانی چنین
جسمِ بیجان نقشِ بیهوده به خشتِ خام بود
تشنه ی بودم چه نا سیرا, به عمرِ در گذر
در دلم هُرمِ هَوس, سر چشمه ی آلام بود
ذره ای زین هستیِ با معرفت بودم, دریغ
بی خبر کان ذرّه از جنسِ خط و پیغام بود
حال آگاهم ولی, فرصت همه رفته زِ دست
کاش این حسرت در آن فرصت مرا همگام بود
امیر ابراهیم مقصودی فرد
وصل بهارانت نشد ,شاید زمستانت
شاید که امیدی رسانَد بویِ بارانت
درخت زخم خورده از بی رحمی خزان
شکوفه خواهی داد بعد از برگ ریزانت....
بی وقفه چون بادی گذر کن زندگانی را
تا چشم طوفانها ها نبینند روز پایانت...
یوسف به این زیبایی ظاهر خوش نباش
خواهند فروخت یک روز در بازار ارزانت
یک روز از شور و شعف ها خوب خندانی
یک روز دنیا می کند از گریه ویرانت
ای دل حسرت های این دنیا برای توست
خواهی نخواهی ,می رسد پایان دورانت
حسین_وصال_پور
راست میگفتی،
آدمِ "نُرمالی" نبودم !
هـیچ چیزِ من نُرمال نبود !
نُرمال نبود که تو را بیشتر از جان
دوست بِدارم !
نُرمال نبودم هرشب با رویایِ تو
به خواب بروم !
هرروز با فکرِ تو بیدار شوم !
من آدمِ نرمالی نبودم، راست میگفتی...
ابولفضل وکیلی
برای رها کردنت دیر است
تو ریشه کرده ای در من
مثل دانه ای
بر دلِ خاک
مثل کوهی بر بستر زمین
مثل ابری بر فراز آسمان
دیگر نمیتوانم رهایت کنم
حتی اگر
گوشه ای از قلبم
برای همیشه خالی بماند
نازنین عابدین پور
سَمَن زیر ِ باران, زبان باز کرد
سحر قد کشید و غزل ناز کرد
شقایق بر افروخت چهره, و باد
سر صحبتی با چمن باز کرد
چمن شادمان از صفای بهار
صمیمیتش را خوش ابراز کرد
از آن گوشه, پروانه با اشتیاق
طوافش به دور گل آغاز کرد
هوای ِ بهشتی ِ اردیبهشت
گشایش به کار ِ دل و راز کرد
به هر گوشه ای, سرو باغ ارم
به زیبایی ِ قامت , اعجاز کرد
هوا چون مَلَس دید بلبل به باغ
زبان بر ستایش پر آواز کرد
در این بین , (راحم), به دُر ِ دری
به عشق شما , این غزل ساز کرد
جواد رحیمی
انسان های خوب،
خوشبختی را
تعقیب نمیکنند!
زندگی می کنند
و خوشبختی،
پاداش مهربانی،
صداقت، درستکاری
و گذشت آنهاست ...!
خوب بودن را تمرین کنیم...
چند خزان را دیده ایم هر درخت را زرد زرد
هر چه گفتیم درد دل کس که آن باور نکرد
این خزان بر آن خزان صد درخت بشماردمی
یک نفر هم همچنین شعر ما از بر نکرد
چند خزان چشمم بدید حال ما در آن نبود
درد این بیچاره دل هیچ خزان درمان نکرد
خانه دوش در هر خزان من شدم با چشم تر
کوله باری از غمم را کسی هم کم نکرد
محمد بنیادی
مجنون که کمال عشق و حیرانی داشت
مهری نه چو این مهر که میدانی داشت
این مهر نه عاشقی ست ، مهری ست که آن
با یوسف مصر پیر کنعانی داشت