چه زود پیر شدم
خورشید عمر درساحلی دور
یک غروب رویایی را نقاشی
به من نوید نوروز با بهار را میدهد
سیزدهمین روز طبیعتش
پر از مردمانی شاد
با زلالت دلهای مهربان
سفره هایی در دشت سر سبز پهن کردند
من در سایه سار نسار
بر دامنه کوه سر کش
با شکوه تمام ایستاده
برایت ترانه عاشقی میخوانم
به یاد سالهای جوانی
می رقصم برای تو
که عشقت در قلبم جوانه زده بود
در خاطرم تداعی میشود
آن روزها که عاشقان از سر شوق
بر سینه دهل هایشان می کوبیدند
و از سر ذوق بر سور ناهایشان
سیدحسن نبی پور
تو سراب موج گندم ، تو شراب سیب داری
تو سر فریب – آری! – تو سر فریب داری
لب بی وفای او کی به تو شهد می چشاند
چه توقعی است آخر که از این طبیب داری؟!
“فاضل نظری”
زن بودن
یعنی سیراب کردن تمام باغ های شقایق از محبت
تزریق عشق به لایه های زمین
عامل لبخند خورشید به روی زمان
علت چشمک ستاره و ماه بر چهره برکه
یعنی
صبوری باغبان در پرورش گلهای یاس
جاری کردن حرکت در رگهای رود
بوسیدن ساحل توسط موج
قدرت پرواز بالهای پرنده
نیروی چرخش زمین
یعنی انگیزه خدا برای آفرینش موجودات
زن یادآور زیبایی بهشت
و گرمی دستهای خداست
#زهرا_رضــازاده
تو را می سرایم
بلندایِ نامت
عمیقِ نگاهت
و از این دلِ خسته, جامانده در کوچه ها
و یا از دلی آشنا با فراز و نشیبِ غمی کهنه و آتشین, می نویسم
تو را می سرایم
عجیب, تو از درکِ من سخت وامانده بودی
و من در کتاب های شعر از غرور خوانده بودم
و این بار, غرور با جنسی از سکوت
و چشمی پر از اضطراب و دلهره
و در آن زمان, آخرین کلاس
سکوتم پر از حرف ناگفته بود
نگاهم در فرار از تماسِ نگاهِ تو بود
تو را می سرایم
در این لحظه های آخر
در این واپسین روز,
اما چه شادم
صدایِ سلامم به گوشِ زمان, سخت, سنگین
سلام! اولین سکوتِ من در کلاسِ درس
سلام! ای وداع
سلام بر خداحافظی پر زِ خاطره
پر از درد, با ردِ پایِ اشک
اشک های جامانده در حنجره
تو را می سرایم
و این لحظه ها
که هر کس به امّیدِ لحظه ای با تو بودن
نفَس های خود در نگاهِ زمان می سپرد
و من, بی خیال
راحت ایستاده کنجِ در
و راحت تر از آن
صدایم که بی اعتنا, عکسِ داده های دلم را به تصویر می کشید
تو را می سرایم
گر چه از فرطِ شادیِّ آخرین کلاس
شعرِ من در انکارِ باوری سبز می خرامد
و من بر دو پایِ خسته ام سوار
چه سخت و چه دشوار
از رسیدن به تو, در نهایتِ شکست
دست و پا می زنم
باز هم
تو را می سرایم
به هر چه حرفِ ناگفته, بهتر تو را می سرایم
زینب زرمسلک صبا
نشانه ی دل های بی قرار
چشمانیست در انتظار یار
می بینی؟ در دل شهر شب
فقط چشمان ماست بیدار!
فرشته سنگیان
بذر واژه ها و کلماتی را که دانه دانه در باغچه عشق کاشته ام
از دل سیاه زمین سر بیرون کشیده اند
وقت آن است که نگاهت را به دیدن آنها دعوت کنم
نگاهت
هم چو آفتاب مهربان تر می تابید
بر ریشه درخت شعر
و زیبا می نشیند بر شاخه احساس ش
جوانه زدن
شکوفه زد ن
و
شعرشدن
می بینی
شعرها ردبف شده اند
تا که در آغوش بگیرنت
و
شاخه هایش
به لطف ناز نگاهت شکوفه بلران شد
بمان
ایمان بیاور
به عشق
در یک نگاه
مژگان بانو بختیاری
مبادا یادت برود!
تمامِ سهمِ من
همین خیالِ خاطره های توست
مبادا که یادت برود!
تنها
" من "
در غُربت این شهر غریب،
" دوست دارمت "
لیلا_حاجتمند