عزیزانِ علی اند عشقِ خاتم

شبِ والایِ یزدان , لیله القدر
که نازل کرده قرآن را شبِ قدر
وَ ما ادراک فرمود شوکتِ قدر
توان نیست درک کنیم اندازهِ قَدر
وَ آن ماه از هزاران ماه فراتر
وَ ناچیزان هزاران کی کنند سَر
فرود آیند ملائک اذنِ مالک
باذن ربهم من کل امر ,ذالک
وَ لا حق اند مگر با اذن یاحق
صِحت یابند صحتها امرِ ذیحق
درودِ رب رِسد تا مَطلعِ الفجر
شب رحمت سلامت تهنیت قَدر
وَ این تفسیر حاصل از شب قدر
تبلور ماورا هاست درکِ آن کَسر
شبی که قدرت مافوق عیان شد
تقدرهای قَدَرش بی کران شد
شبِ تقدیر کائن ها رقم خورد
نهایت بی نهایت قدرِِ هم برد
یقینا درک آن در ما نگنجد
وَ ناچیز کی تواند قَدر بسنجد
شبِ قدر آسمان ها در تکاپو
وَ مَشعوفان همه مشغولِ یاهو
شبِ تقدیر مقدوراتِ عالم
شبِ مکتوبِ تقدیراتِ آدم
شبِ قدرِ ربِ اعلایِ والا
شبِ انا و انزلنای مولا
شبِ احیایِ حیِ حق پرستان
شبِ تمدیدِ عهدِ حضرتِ جان
شبِ عقد مودت با کریمان
شبِ احقاقِ حقِ حقِ ایمان
شبِ ارفاقِ الرحمان رحمان
شب الحاقِ نیکیها به نیکان
شبِ تنفیذِ احکامِ امیران
شبِ عفوِ گناهانِ اسیران
شبِ تنظیمِ نظمِ کهکشانها
شبِ تعظیم آشکار و نهانها
شبِ ارسالِ مرسولاتِ لاهوت
شبِ ترتیب ترتیباتِ ناسوت
شبِ الهام دل های سمائی
شبِ احیایِ عبدانِ خدائی
شبِ مقدورِ تقدیراتِ قادر
شب محمودِ تمهیداتِ فاطر
شبِ الغوثُ الغوثِ حبیبان
شبِ خَلصنی درمانِ طبیبان
شبِ آمالِ آرمان های یاهو
شبِ آوایِ آواهایِ هر سو
شبِ ترسیمِ سیماهای سیمین
شبِ تصویر تصویرهایِ پیشین
شبِ مافوق شب های جهانی
شبِ ممنوع ممنوعاتِ واهی
شبِ لاحول الا قدرتِ حق
شبِ لا حُکمَ الا حکمتِ حق
شبِ لا های الا اللهِ مخلوق
شبِ لا درکَ الا درکِ خالق
شبِ لا ربی الا ربِ یکتا
شبِ لا عهدی الا عهدِ مولا
شبِ لا فهم الا فهمِ ایمان
شبِ لا فرقِ الا فرقِ انسان
وَ حافظ ربنا گویان در عالم
عزیزانِ علی اند عشقِ خاتم

حافظ کریمی

قلب هزار تکه را

قلب هزار تکه را
به نم اشک دیدارت
وصله می زنم, بی شک
هر چند که این خیال وصله زده,
می بری از یاد...


اعظم حسنی

با من کنون ز وسعت دریا سخن بگو

با من کنون ز وسعت دریا سخن بگو
از رویش دوباره ی گل ها سخن بگو

کتمان مکن که سر به فلک میزند امید
از نخل پا گرفته ز خرما سخن بگو

باور مکن ز محبس تقدیر آمدی
از جلوه های عالم پیدا سخن بگو

دیگر مترس از خطر پنجه های موج
چون ساحلی به وسعت دریا سخن بگو

هستی شمیم عطر نفس های عشق بود
از عشق ، این سروده ی زیبا سخن بگو

دیگر مگو که تشنه ی آب است این کویر
در بارش سپیده ، ز صحرا سخن بگو

همزاد ، چشم خویش ز بیگانگی بشست
با او ، ز جلوه های ثریا سخن بگو.


حمید حمیدی زاده

اقرار میکُنم

اقرار میکُنم
من از قابِ خیال خود
زُل میزنم به چَشم هایت
به بُلندای قامتت, به معصومیت نگاهت
به گیسوانی که پریشان میکنی …
خُدا نِگهت دارد
وِصال تو برای من
مثل پَرنده ایست که قَصد گرفتنش را دارم و
هی میپَرد, هی میپَرد و هی میپَرد … ??

مجید بندانی

هنوز عشق تو امید بخش جان من است

هنوز عشق تو امید بخش جان من است
خوشا غمی که ازو شادی جهان من است

چه شکر گویمت ای هستی یگانه ی عشق
که سوز سینهٔ خورشید در زبان من است


..... هوشنگ_ابتهاج .....

از گلی که نچیده ام

از گلی که نچیده ام
عطری به سرانگشتم نیست
خاری در دل است.
"محمد شمس لنگرودی"

دانه می دهم

سید علی صالحی
دانه می دهم
گنجشک های صبحگاهی را
پشت پنجره ام
از خرده شعرهایی که شب
از دست های تو
می ریزد بر بی خوابی ها
و بالش لبریز از امیدم.