در حاشیه ی کاغذ
کلماتِ نانوشته
مثل مهاجرانی که ویزا ندارند
غُلغُل
و مرز را با مُرکّب پَران ها
خط خطی میکنند
بیسوادی
این پیشاهنگِ فراموشی
نه خواندن میخواهد
نه نوشتن
فقط یک صفحهی خالی
یا انگشتِ بی خیالی
که در آن
کلاویه های کلمات
مثل شیشههای خردشدهی
کلاهِ کلاژ
مُهر هنر دارند
آوانگاردِ بیسوادی
جایی است که
الفبا را به حراج گذاشتهاند
و هر غلط املایی
یک مانیفستِ نوین
کتاب را
برای کباب می سوزاند
در این پستمدرنیتهی تهی
چاچا
پدر را پایِ پاپا قربانی میکند
آوانگارد
یعنی فراموش کردنِ خواندن
و جشن گرفتنِ فراموشی
دکتر سید هادی محمدی
زبانَت را در خانه جا بگذار
تنها گوش هایَت را با خود بِبَر
بِشنو
سکوت کُن
شاید تمام گناهانی را
که به دیگران نِسبَت میدهند
خود مُرتکب شده باشند
مهدی تاجیک
بر پردههای خالیِ شب، ماه میکِشند
ما را به جُرمِ هیچ به دلخواه میکِشند
وقتی که عشق، قصّهی تکراریِ شب است
دل را به بندِ شهوتِ یک آه میکِشند
از جاده های گمشدهی عصر آهنیم
راهی نمانده باز، ولی راه میکِشند
آنان که با چراغ به دنبال آدماند
خود را به قعرِ ظلمتِ هر چاه میکِشند
در کافههای دود و در انبوه همهمه
تنهایی مرا همه گهگاه میکِشند
با هر قطارِ رد شده از ریلهای عمر
تصویرهای خاطره، کوتاه میکِشند
فردا در این سکوت که فریاد یخ زده
شعرم به نرخِ انجمن کاه میکِشند
اینان که طرحِ پوچی ما را کشیدهاند
پایان قصّه، نقشهی دلخواه میکشند
دکتر سید هادی محمدی
زندگی
در خیزشِ دل معنا میشود
آنگاه که سکوت
از درون فریاد میزاید
و جهان
نفَسی تازه میگیرد.
سیدحسن نبی پور
وقتی که در خیال خودم آفریدمت
هر بار آمدی به تمنا خریدمت
پیچید عطر ناب تو در کوچه و گذر
همچون نفس به سوی وجودم کشیدمت
از هرم بودنت نفسم بوی گل گرفت
با بوسههای عشق چو مجنون چشیدمت
تنهاترین ترانه جانبخش زندگی
تو نغمهخوان شدیّ و من از جان شنیدمت
تو روشنای جانی و در جانم آمدی
دل غرق نور کشت همان دم که دیدمت
سختی کشیدهام به مسیر رسیدنت
تو آمدیّ و از دل و جان سر کشیدمت!
بیژن_عظیمی
شعری بخوان و بهتر باش.
مثل رود بعد از سنگ
مثل جریان
مثل کودکی که هر لحظه
متولد میشود و باز
می میرد.
آهی بکش و برخیز
مثل دودی از کنده
مثل دردی که طعم بودن دارد.
و غبطه بخور
به سرخی لاله.
نه
سر تو سرخ نیست
نه دلت سیاه.
اما
چه بخواهی و چه نه
لاله زیباست.
پس آفرینی بگو
و آغاز کن
این کمینه بودن کوچک را
که در دلتنگی خود
پیله ی فردا می بافد.
شاید روزی خورشید
از غربت دمید و
شام آخر شد.
پراکنده می گویم می دانم
پراکنده بگو و راحت باش
چون قاصدک
که هر دردانه به گوشه ای می سپرد
با باد.
و خود کلاه از سر افتاده
تعظیم می کند به معنی بودن
بی معنی
پراکنده اما
یکی.
سحر غفوریان
یادم میاد
همیشه معلم انشائ
می گفت
علم بهتر است یا ثروت
آخرش هم معلوم نشد
کدام بهتر است
ولی حالا میدانم
درمان هر درد
عشق است
عشق ، اکسیر ناشناخته
اگر بیابی
گوهری گرانبها یافتی
در تنهایی
در غریبی و غربت
در کوچه پس کوچههای
عاشقی و حیرانی
آنچه تو را
تسکین می دهد
عشق است و عشق
عشق ، اکسیر ناشناخته
گویند عشق ، هجران دارد
کوی تو اگر آید
جان و دل آتش زند
مجنون
لیلی شوی
فرهاد
شیرین شوی
باز در غریبی روزگار
سرگردان ه فت شهر عشقی
ولی ندانی
این حال دلم
این آشفتگی روز و شبم
خود مطاعی گران سنگ است
چون عشق
اکسیر ناشناخته است
گر معشوق در آغوش گیری
زمان و زمانه و زمان سنج
به پایان می رسد
ولی آنچه تو را آرام کند
اندیشه عاشقی
و اکسیر ناشناخته عشق است
عشق ، اکسیر ناشناخته
در بین افلاکیان ، زمین و آسمان است
هر آنکس چشید
این طعم گس عشق
شفا گرفت ، از هر درد بی درمان
ذهن آشفته
چهره آشفته
دل آشفته
قلب آشفته
روزگار آشفته
این خود رهایی
از هر قید و بند زندگی یخ زده است
گرمای عشق
شعله نیاز هر قلب یخی است
رنگ سپید هر زندگی ست
سرخی هر چهره
مات زده است
عشق ، اکسیر ناشناخته
خواهد ماند
تا طمع جسم باشد
نیاز قوت باشد
تفریح عاشق یک شبه باشد
رها شدن از بند قفس زمان باشد
حسین رسومی
گفتم که پَر نداری چگونه پَر بَراری؟
گفت او که بالِ پرواز، از خویشتن تو داری
گفتم اگر که دارم از آن خبر ندارم؟
گفت او که عشق آموز، از خاک رهسپاری
گفتم که رهسپارم، عشق است گو چه کارم؟
گفت او که بال آن است، خیزا که شهریاری
گفتم ز عشقِ گردون، بنگر دلان چه پُر خون
گفت او که وصل شیرین، بعد از خزان بهاری
گفتم که عاشقی را با سنگِ غم بسنجند؟
گفت او که حُرمتی هست، در پیِ بُردباری
گفتم ز شوق مرهم من صابرم به هر غم
گفت او که خود ندانی دل بُردهیِ نگاری!؟
گفتم مگر شنیدی حرفی از عشق از من؟
گفت او که عشق باشد، این بحثِ جان نثاری
گفتم بگو مثالم، در وصفِ عشق و حالم
گفت او چو عندلیبی، بر بویِ گُل سواری
گفتم که عاطف از «عشق» افسانهها شنیدم!
گفت او ز بویِ مویَش سرها بریده آری
مصیب حیدری
دیوانه ام و تاب پرستار ندارم
یک لحظه دل و دیده هشیار ندارم
از بس که چشیدم مزه تلخ جدایی
دیگر هوس لحظه دیدار ندارم
ماندم به حصار غم و اندوه ندامت
جز سایه خود بر تن دیوار ندارم
زندانی بی چون و چرایی که امیدی
غیر از سر شوریده سر دار ندارم
صد درُّ و گهر توی دلم گشته نهانی
در گوشه ویرانه که انگار ندارم
گیرمکه خود یوسف مصرم چه بگویم
گاهی که به بازار خریدار ندارم
بگذار بیاید به سرم آنچه نیامد
با بخت فروخفته که اصرار ندارم
علی معصومی