باید از دنیای تنگِ مثل زهدان بگذرم

باید از دنیای تنگِ مثل زهدان بگذرم
بعد ِ قطع بند ِ ناف از بند ِ زندان بگذرم

رشته ی وابستگی را پاره کردم بعد از این
مثل رستم از میان دام هر خان بگذرم

باید از آیینه ی عادت، بگردانم رُخَم
خویش را در خود بیابم تا از امکان بگذرم


راه را گر آتشِ نفسم، ببندد بر دلم
رومیِ دیگر شوم، تا شمس، رقصان بگذرم

هر که میزانِ مرا با وهم خود سنجید و رفت
باید از پندار خام و هر چه بهتان بگذرم

باز شادی را بیابم، مست در آغوشِ او
از نبایدها، نشد ها، سدِّ دژمان بگذرم

سرنوشت خویش را با عقل خود معنا کنم
باید از تقدیرِ پوچِ فال فنجان بگذرم

بهاره هفت شایجانی

ای دلبر زیبا به نشانی که تو دانی

ای دلبر زیبا به نشانی که تو دانی
از عشق تو افتاده به سر شور جوانی

جز روی چنان ماه تو در چشم نیاید
روی دگر از راه نظر هیچ زمانی

هرچند جهان پر شده از صورت زیبا
تو جلوه بی‌شائبه جان جهانی

نام تو به لب‌های من آید همه لحظه
در زمزمه‌ای محو به نجوای نهانی

رویای من آن است که از معجزه عشق
روزی به لبم از لب خود بوسه نشانی

می‌گفت چنین مهدی و می‌کرد چو بلبل
در پرده دیبای غزل جامه درانی

این شعر ندای دل بیمار من است و
دلدارم امید است که با عشق بخوانی


مهدی رستگاری

قربان دست نازت دلدار من پدر جان

قربان دست نازت دلدار من پدر جان
من مست بوی عطرت همیار من پدر جان

چون کلبه ای خرابم ، آباد کن بسازم
بنیاد من عوض کن معمار من پدر جان

من چشمه ای حقیرم در دست سنگ اسیرم
جانم تفقّدی کن غمخوار من پدر جان

راسخ تو همچو کوهی برجسته پر شکوهی
در اوج قلّه هستی سردار من پدر جان

جان بر کفم برایت قلبم بُوَد سرایت
با تو شوم حمایت گلزار من پدر جان

تمدید عمر و هستی یک جرعه از نگاهت
موزیک خنده هایت گیتار من پدر جان

ایرج دوکالی

ای که در سکوتم نشسته‌ای بی‌صدا،

ای که در سکوتم نشسته‌ای بی‌صدا،
جان مرا بشنو از عمق بغضِ بی‌ندا.

در ظلمتِ جان، تو روشنی و پناه،
ای راز بی‌پایان، تو آرام جان خواه.

چرا خسته‌ام رها کردی به موجِ طوفان؟
در این دریای درد، تنها و بی‌پایان.

دل من زخم دارد از جنگِ بی‌امید،
اما صدای تو می‌خواند مرا، ای امید.

دستم بگیر که گم شده‌ام در ره‌ها،
بیا، بشکن این دیوارهای سرد، خدا.

با تو هر سکوت، گویاترین نغمه است،
در آغوش تو، پایانِ شب، سپیده است.

کیارش شیخ

به سینه آتش عشقی که داشتم، دارم

به سینه آتش عشقی که داشتم، دارم
به دیده دُرًِ گرانی که داشتم، دارم

قسم به ناز نگاهت. بویژه در مستی
به آن پیاله، نیازی که داشتم، دارم

تمام خلق، ملامت کُنندم اَر، شب و روز
به چهره داغ و نشانی که داشتم، دارم

نمی‌زند بدلم سر، بجز خیال تو کس
همای گوشه نشینی که داشتم، دارم

جهنم است جهان بی خمیرمایه‌ی عشق
من این عقیده و رأیی که داشتم، دارم

سپید موی من از فرطِ اشتیاق تو شد
وگرنه شور و نشاطی که داشتم، دارم

گذشت. عمرو وصالش نشد میَسًر ما
اگرچه قول و قراری که داشتم، دارم

به شامِ آخرِ عمرم، بگو به این (شیدا)
درون سینه شراری که داشتم، دارم


علی اصغر یزدانی

درونِ خانه‌ی دل، نوری از تو تابیده‌ست

درونِ خانه‌ی دل، نوری از تو تابیده‌ست
هوایِ نامِ تو، در جانِ من هویدا شد
جهان زِ یاد تو لبریزِ عطرِ ایمان است
و از نسیمِ تو، هر شاخه‌ای شکوفا شد
تو، آن حقیقتِ پنهانِ عشقِ پیغمبر،
و نقشِ مهر تو در عرش و ماسوا حک شد
به دستِ توست تمامِ حریمِ عشقِ علی
و رازِ عشق، در آن خانه‌ با تو معنا شد
طلوعِ نور تو، آغازِ صبحِ انسان بود
و بی‌تو، این دلِ آشفته، غرقِ سودا شد
تو فاطمه، که جهان وقفِ نامِ پاکِ توست
چگونه وصفِ تو گویم؟ مرا معما شد!


پیشکش به محضر مادر؛ حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها

زینب زرمسلک صبا

نگذارید کسی برای آینده شما برنامه ریزی کند

نگذارید کسی برای آینده شما
برنامه ریزی کند
شما ربات نیستید که خود را
در اختیار دیگران قرار دهید


بهمن نوری قاضی کند

سفارش‌ها در راهروهای خالی ذهن پوسیده‌اند،

سفارش‌ها
در راهروهای خالی ذهن پوسیده‌اند،
پیام‌ها را دیوار می بلعد
صدای تماس‌ را
در سکوت خود خفه می کنم

دیگر رنگ‌ها لمس نمی‌ شوند
چکش و قلم گریزانند
پاها ، سایه‌ای در حال فرار،
می‌لرزند روی منقل

در اعماق سکوت
آتش شعله می‌کشد
نفس‌هایم دود می‌شود
خاطراتم
مثل پرده‌های پوسیده
از دیوارهای زمان می‌ریزند

بر خلاف عقربه می چرخم
دایره
شلاق می‌زند
بر تنم

در این حلقه‌ی بی‌مرکز
قفل می‌شوم
باقی‌مانده‌ام
سلاحی
که خود زمان است

این دست من نیست…
دست‌هایم در خواب راه می‌روند
می‌لرزند روی نخ‌های زمان
می‌چسبند به سایه‌های فراموشی
و صداهایی که نمی‌شنوم
از پشت پرده‌های اندوه
در من جهت می گیرند

خواب از چشمان گریزان
واژه‌ها بر اسب شطرنج
می جهند از چهارچوب
از زمان

ناگهان
فیل پا می‌گذارد روی چشمانم
سنگین و آرام
از ژرفای ذهن

هر گامش لرزه‌ای
بر بنیاد سکون
هر نفسش پژواکِ تولدی
که هنوز !!!


شیوا فدائی

از ازدحامِ جهان گسسته‌ام،

از ازدحامِ جهان گسسته‌ام،
نه از رگِ کینه یا قهرِ خامی.
بلکه روشن‌تر دیدم؛
که نگاه‌ها،
تنها سطحِ صیقلیِ هستی را می‌کاوند،
و هیچ چشمی
گنجینه‌خانهٔ نهان، آن سویِ پرده را نمی‌جوید.
هیچ گوشی،
زنگِ بیدارباشِ رازهایِ ازلی را در این بازار نمی‌شنود.
من،
کبوترِ سپیدی بودم
که بر اوجِ سکوتِ مطلق آشیان گرفت.
بال می‌زدم در هوایی که آن‌ها حسش نمی‌کردند.
و آنان،
همه غرق در لجنزارِ خوش آب و رنگِ چرت و پرت‌هایِ موقتِ روزمره.
گمشدگانی در آینه‌هایِ شکسته، که فکر می‌کنند می‌بینند.
محرم
آن کلمهٔ تابناک و معنایِ از دست رفته‌ای بود
در این بساطِ کور و گوش‌خراش.
فهمیدم که این عطش، جایی جز در خویشتن سیراب نمی‌شود.
پس، آرام و بی‌تردید،
خود را برداشتم،
و به معبدِ آرامش؛
خانهٔ اُنسِ با خویشتن، مهاجرت کردم.
جایی که نورِ حقیقت، غبار را می‌زداید.
آنجا،
در سکوتِ بلورینِ آن سَرا،
دیوار به دیوار،
تنها با جاری‌ترین بخشِ خود،
رازهایِ قدیمی و بکرِ نهان را نجوا می‌کنم.
و عجب که محرمِ این خلوتِ پر بار،
خودِ حضورِ مطلق است،
آن نیرویِ آرام و زلال،
نه هیچ کلامِ خاکی و فانیِ بشری.
آنجا، آغازِ خودشناسی است؛ پایانِ سرگردانی.

مریم نقی پور خانه سر