یادم آمد
سال ها پیش
گلی دادی به دستم
نیمه شب
پشتِ دیواری
که رخ بستیم
برهم
درآن مهتاب شب
برایت
یک غزل خواندم
ودل را
نقش کردم
برآن دیوار
کنارِ باغِ مش حیدر
تو خندیدی
نسیمی می وزید و
بویِ باران
داشت
با خود
ومن
محوِ تماشایِ تو بودم
روز ها
یک به یک
پشتِ هم بگذشت
اینک
پشتِ دیواری
که رخ بستیم برهم
نقشِ یک دل
مانده
بی رنگ و غبارآلود
یادت میکنم
هر روز
در آن مهتاب شب
بوی باران را
نسیمی برد
با خود
جمشید أحیا
کویر، ای خاک جان تفتیده عشق
سر زلف به هم پیچیده عشق
بساط عشق بازی در بیابان
امید خسته وخوابیده عشق
تو چون فرش نفیس پای خورده
ویا هم بستر فهمیده ی عشق
نگین حلقه ی شب زنده داران
ترازوی به حق سنجیده ی عشق
به لطفت میشود بر پا در این دیر
بساط از میان بر چیده ی عشق
به شب محفل نشینانت ستاره
پناه هرکه شد، غم دیده ی عشق
چه گویم تا که حق ات گفته آید
کویر، ای دیده ونادیده ی عشق
که من مهمان خوشبخت تو بودم
وتو زیبا چو نور دیده ی عشق
یکی لطف از تو دارم یادگاری
همان گردِ گران گردیده ی عشق
اگر قصد سفر کردی به کویم
دوپایت معتبر بر دیده ی عشق
سید محمد شجاعی
چشمهایم پُرِ تصویر تو میشود هر شب،
باد میآید و بوی دامنت را
از لابهلای خستگیام
میچیند و
روی قلبم میپاشد…
چه غریبانه
دلم میل تو دارد مادر!
کوچهها هنوز
جای قدمهای تو را میدانند،
و من
در ازدحام آدمها
دنبال سایهای میگردم
که سالهاست
با دعاهای نیمهشبش
پشت سرم قدم میزد…
ای روشنای خاموشِ خانه،
برگرد…
دلم
بیتو
بیپناهتر از همیشه است،
و هنوز
چه غریبانه
میل تو دارد
مادر…!
غلامرضا خضری
درختی کهنه را دیدم، بسی محکم به بر کردم
چه حظ کردم چه حظ کردم
ببستم هر دو چشمانم، به عمقجان سفر کردم
چه حظ کردم چه حظ کردم
زمین را ریشه تا اعماق، وجودم را خبر کردم
چه حظ کردم چه حظ کردم
تنش را چون ببوییدم، ز ریشه دیده تر کردم
چه حظ کردم چه حظ کردم
ز خاک و آب و نور و بذر، با یزدان به سر کردم
چه حظ کردم، چه حظ کردم
چنان حسی مرا مهمان، خدا را من نظر کردم
چه حظ کردم، چه حظ کردم
محمدجواد مقصودی
هر صبح که پنجره را میبندی،
یک تکّه از دیروز، در غبارِ بیحسِ خانه میمیرد؛
آرام و بیادعا.
ما هرگز آن لحظهها را کامل در نور ندیدیم؛
فقط سایهای از آنها،
بر دیوارِ پشتِ پلکهایِ ما لغزید،
مانندِ فیلمی قدیمی و پر از دانههایِ برفکی.
باید با انگشت، ردّی از آن سایه را لمس کنی؛
نه برای یادآوری، که برای اطمینان از حضورش.
مثلِ لمسِ تَرَکهایِ کوچک
بر لیوانِ قهوهای که سالهاست شکسته
و دیگر بویی از خود ندارد،
اما هنوز، گوشهی طاقچه، سهمی از نور میگیرد.
و این، تمامِ میراثِ ماست:
نه گنج، نه اندوهی پرشکوه؛
بلکه حسّی مبهم از عطرِ یک فصلِ تمامشده
که هنوز، گوشهای از پیراهنِمان را آلوده کرده.
و ما نمیدانیم
آن را ببوییم یا بشوییم؛
نمیدانیم چطور از دستش خلاص شویم
بیآنکه پوستِ خودمان کنده شود.
مریم نقی پور خانه سر
دلم میخواد گریه کنم به وسعت یه دریا
بِرَم و فریاد بزنم تو کوه و دشت و صحرا
دلم میخواد پَر بزنم تو اوج آسمونها
همونجا آروم بگیرم رو بال نرم ابرا
دلم میخواد بخوابم تا روز محشرِ عشق
بخوابم و ببینم خوابِ تو نازنین را
من در بلوغ رویا عمرم به سر رسیده
کی بینَمَت دوباره در یادمان گلها
در شامِ تیرهٔ غم با چشم بیفروغم
آخر چگونه بینم رخسارِ ماهِ زیبا
فروغ قاسمی
در تو آینه دیدم.
آینه ای رو به صدا.
مثل هراسی از آنچه که نیست.
آنچه نبوده و نخواهد بود.
مثل یک لحظه و یک تصمیم
مثل یک ندا و یک بودن.
در تو آینه دیدم
مثل نامی
که پدر نهاد
و مادر به آن لبخند زد.
و روز آغاز شد.
روزی پر از ستاره های ناپیدا
و بعد از آن
شبی که می خندید
به رویای بارانی
که سیل شد
سیل سپید
به رنگ زندگی
و با خود برد
آنچه از ابر مانده بود
بر چهره ی آسمان.
تا صبح شود باز
چه بی خوابی
چشمان شب کور برکه را
با خود برد.
و پشت بام خانه به بهشت نرسید
اما
صاحب خانه
در تو آینه دید:
درود بر صبح روز بعد.
سحر غفوریان
ای مهربان! با جان خویش، عهدی چنین بستم شبی
کز دامن جانان نروم، گر جان دهم، گر جان شبی
دورم ز چشم روشنت، اما دلم روشن به توست
روزی به جانت میرسم، گر بگذرد صد جان شبی
دستم تهی، راهم دراز، دل را امیدی تازه داد
کز رهگذار عشق تو، با جان و دل پویم شبی
سوگند خوردم با دلم، کز عهد پاکت نگذرم
گر آب شوم در آتشت، یا خاک گردم در شبی
ای روشنیبخش دلم! ای وعدهٔ روز وصال!
یادت چراغ خانه است، تا صبح پیروزم شبی
ابوفاضل اکبری
نگاهم می کنی اما چرا در عمق رویایی؟
بگو بامن تو هستی،جان من یا قعردریایی
به چشمانت قسم هرگز فراموشت نکردم من
تو شورانگیز و جان پرور نمی گویم که شیدایی
میان گل سحر دیدم تورا در باغ شادی ها
شدم مشتاق دیدار تو ای سرو تماشایی
بیا با من بمان ای دلبر شیرین زبان من
فنا شد عمر من در وادی بی رحم تنهایی
دلی دارم پر از عشق و اسیر درد هجران است
چه رنجی می برم از تو نمی گویم که رسوایی
برای دیدنت هر جا که رفتم غم نصیبم شد
کنارم نبستی اما میان دل هویدایی
فاطمه فارغ