پروانهً کوچکِ یک قصه می شوی

پروانهً کوچکِ یک قصه می شوی
آنگاه
پرواز می کنی
از سطرِ اولِ یک عشق
معنایِ مرگ
فراموش می شود
سطرِ دوم
میانِ مرگ و زندگی
رقصی ناشیانه را
بهانه می کنی
و سطرِ سوم
انگار پرنده ای
میانِ قفس
پرواز را
در خیالِ کوچک خود
رسم می کند
آن گاه
گلی سپید
سطرِ چهارم
برویِ شاخهً یاس ها
باز می شود
و در میانِ پنجمین سطر
می نشینی
کنارِ حوضِ آبیِ بی آب
و تشنگی
تفسیر می شود
آنگاه
خیال می کنی
پرنده ای
نشسته رویِ شاخهً گیلاس
با ساز نداشته
ساز می زند
سطرِ ششم را
پاک می کنی
پروانه
بینِ سطرِ پنجم و هفتم
تردید می کند
سطر هشتم را
خطّ قرمز
کشیده اند
یک سایه
در میانِ خیالِ تو
پشتِ شیشه هایِ پنجره
انشای یک بهار را
یک بار و دو بار و
چهار بار
تکرار می کند
وسطرِ نهم
جوانه ای در خاک
خشک می شود
پروانه
می پرد
میانِ سطرِ ششم
شب
ماه را خورده است
آنگاه
تویی
ورق می زنی
کتاب را
سطِر آخر
سیاه می شود
و قصه ای
تمام
نه!
ناتمام
یک سخن
درونِ حاشیه
تمامِ صفحه را سپید می کند
درختِ کوچکِ خیالِ تو
جوانه می زند


جمشید أحیا

باز باران می فروزد نرم نرم از آسمان

باز باران می فروزد نرم نرم از آسمان
حال باران است و می شوید تنِ این خاکدان

باز باران را ببین،سر مست شو در جامِ او
حال باران را بچش،سرمست شو از نام او

باز بنگر بر صدای قه قه این کودکان
حال هم یادی کنیم از خاطرات آن زمان


باز هم یادی کنیم از کوچه ها،از بچه ها
حال هم یادی کنیم از چترِ رنگارنگ ها

باز هم من میروم در خاطرات کودکی
حال هم غرق می شوم در آن خیال کودکی

باز هم آه می کشم،ای کاش کودک بودم
حال آنقدر دیر نیست،ای کاش کودک بودم

باز کودک میشوم من در خیال خود کنون
حال خنده می کنم من در خیال خود کنون

باز می گویم به خود:گردیده ام در خواب خویش
حال می بینم که آرام خفته ام در مهتاب خویش

فاطمه اسدی

آشپزخانه، پناهگاهِ ابدیِ اوست.

آشپزخانه، پناهگاهِ ابدیِ اوست.

نه چهار دیوار، که یک اُقیانوس؛

جایی که کشتی‌های روزمرگی

با عطرِ ادویه‌ها به ساحل می‌رسند.


پریزادِ من،

تو نه خواب دیدی، نه رویا بافتی؛

تو هستی را بافتی،

با نخِ محکمِ صبح‌های زود،

و گره‌های نامرئیِ صبر،

که هیچ‌کس نمی‌بیند.

در نگاهت،

آینه‌ای شکسته‌ است،

اما تکّه‌هایش، هر کدام

خورشیدی را بازتاب می‌دهند.

تو مادرِ من، تجسمِ سکوتِ بُرنده،

و فریادِ آرامِ زندگی هستی.

پروانه،

نامت، خود بال است.

تو دورِ شمعِ هستیِ ما چرخیدی،

نه برای سوختن، که برای روشن نگه‌داشتنِ مسیر.

دستانت،

اگرچه از سختی‌ها، نقش‌بسته و پیر؛

اما هنوز بلدند

جای زخمِ فرزندان را بوسه بزنند،

و بوی بارانِ مهر دهند.

تو قامتِ ایستاده‌ای، مقابلِ ترس‌ها؛

تو آخرین برگِ پاییزی هستی

که نمی‌افتد،

چون ریشه در عمقِ خاک دارد.

مریم نقی پور خانه سر

من اگر شهردار بودم

من اگر شهردار بودم
اسم "تو" را می‌گذاشتم سر درِ تمام کوچه‌ها
مثلاً بهار نارنج یکم!
بن بست بهار نارنج!
بهار نارنج جنوبی!
فکر کن خیابان بهار نارنج شرقی!
و چقدر زیبا اینکه زنگ بزنی به تاکسی بگویی لطفا بیایید نزدیک میدان بهار نارنج
یا نشانی بفرستی سر نبش بهارنارنج شمالی...
این را فقط "من" می‌فهمم یعنی چه!
من اگر شهردار بودم
اسم تو را می‌گذاشتم روی تابلوی اصلی‌ترین میدان شهر و سر طاق تمام بوستان‌ها
و زیبا جانم فکر کن که چه دل‌انگیز است شهری که قدم به قدم روی سنگفرش‌هایش نشان از تو داشته باشد
من اگر شهردار بودم
می‌دادم از اسمت هزار هزار کاشی لعابدارِ فیروزه‌ای بسازند و می‌چسباندم سر درِ هر خانه‌ای کنار وإِن یَکَادُ ٱلَّذِینَ....
نظرچشمی چشمهای زیبایت!
من اگر شهردار بودم
روی هر نگاهی که به زیبایی‌ات خیره می‌ماند
عوارض می‌بستم
صدقه‌سری گونه‌های گلگونِ از شرمَت
من اگر شهردار بودم
پاقدم مهربانی‌هایت، گوشه به گوشه شهر گل می‌کاشتم
گل نرگس برای چشمانت
گل یاس برای خرمن موهای افشانت
گل شب‌بو به یاد خنده‌های سرمستت
و بهارنارنج به حرمتِ پاکیِ بودنت
من اگر شهردار بودم
نامت را برای تمام دخترکان شهرم اجباری می‌کردم
این شهر هزار هزار از تو را هم که داشته باشد کم است...

امیرحسین مسافر

یک روز برایت از جاده می‌نویسم

یک روز برایت از جاده می‌نویسم
از آن آرامش بی‌انتهای خط‌کشی شده
از گستره‌ی غروب کویر
و از باریکی شب‌های دشت
از رقص باشکوه باد
از وقار تنهایی
و از هِیمَنه‌ی سکوت
از آن بی‌خیالی کِشدار تا خیال "تو"

از تکرار ترانه‌های بی‌تکرار
از سراب انتظار
از نبودن تو
از نبودن "دست‌های تو"

امیرحسین مسافر

روزگارِ زندگی، همه یکسان گشته است؛

روزگارِ زندگی، همه یکسان گشته است؛
هر نفس ز عمر، دل، بی‌جان گشته است.

هر دم این دیوِ بختک، اسیر جان شود؛
ز داد و ستد آن، عقل حیران گشته است.

چو آیینه‌ی تهی، جهان را بی‌اثر نماید؛
که در پرده‌ی عیان، پنهان گشته است.

نه آغاز فرجام شود، نه پایان هویدا؛
ز جستجوی معنا، بی زبان گشته است.

زمان چو سایه، در ژرفای وجود جان؛
در گردشی نهان، بی‌امان گشته است.

سیما دهقانی

دیشب فروغی تابان ، در خانه جلوه گر بود

دیشب فروغی تابان ، در خانه جلوه گر بود
وقت ِدوگانه خواندن ، هنگامه ی سحر بود

من بودم و نیایش ، من بودم و تمنّا
چشمان ِکم فروغم ، دنبال ِیک اثر بود

جان در هوای ِوصلش، پروانه وار می سوخت
دل بر امید ِرویش ، سوزان و پُر شرر بود

در فکر ِخسته ی من ، امواج ِعمر رد شد
عُمر ِفنا پذیرم ، زنگوله ی خطر بود

عمرِگران چو رودی ، بر جویبار بگذشت
فکرِدرخت ِپیر هم ، بر بوسه ی ِتبر بود

حالا به فصل ِپیری ، مردی دوباره فهمید
دنیا و هر چه دراوست ، کم قدر و بی ثمر بود

زنهار تا توانی ، دل از کسی مرنجان
بر رفتگان ِدیروز ، دنیا چو یک سفر بود .

سید محمود سید موسوی

فصل فصل خاطراتم برگریزان است و پاییز

فصل فصل خاطراتم برگریزان است و پاییز
تو سرآغاز پریشان باد دنیایی
بوی شب بو ها
بوی باران
بوی عطری در نسیمی شبهه انگیز
بوی خاطراتم
بوی گیسوی تو می آید گمانم


امید ارژنگی

هر کس به روزگار دل خود سروده ای نوشت

هر کس به روزگار دل خود سروده ای نوشت
بگذار ما هم به سبک خود قلم زنیم
شاید بگویی بعد شنیدنش
این ناله فغان که سروده نیست
باید بگویم از بد روزگار
این قطره ای از روزگار تلخ ماست
که تو اکنون شنیده ای


پوریافراهانی