مادر
تو آن صبحِ آرامی
که جهان، دلش را
روی شانههایت میگذارد
و میگوید:
«نفسی از مهربانی بده…
تا دوباره شروع شوم.»
دستت
رودیست که از میانِ خستگیها میگذرد
و نام مرا
با نوری نرم
در دلش میبرد.
امروز
تمام گلهای بینامِ زمین
به احترام تو
ایستادهاند
تو که هر روز
روزی تازه به ما میبخشی.
مادر
آغوشت
عطر بارانیست
که روی شانههای خستهٔ من
جنگل میرویاند.
امروز
باد، نام تو را
روی گلبرگها تمرین میکند
و خورشید
از پشت ابر
آرام میگوید:
«این نور…
سوغاتِ دستهای اوست.»
امروز
گلها بیآنکه حرفی بزنند
به سمتت خم شدهاند؛
میدانند
هر جوانهای که قد کشید
از مهربانی تو بود،
در دستهایت
جهانی هست
که حتی باران
برای ورود به آن
کمی آرامتر میبارد.
مادر،
شبهایی که دلتنگی میچکد،
اسم تو را که صدا میزنم
ماه
لرزشِ کوچکی میکند
انگار میگوید:
«این نور،
از قلب او میآید…
مادر
وقتی خسته برمیگردم،
باد به من میگوید:
«آرام باش…مادر
تو را که صدا میکنم
پرندهای از دلِ آسمان میافتد
روی پنجرهٔ خانه
و جهان
چند لحظه
نفسنفس میزند از عشق.
تقدیم به مادرم ومادران سرزمینم
محمد ناصری
بودم نیامدی و نبودم نیامدی
ده ها غزل به عشق سرودم نیامدی
بردم تو را به اوج سخن های گوهرین
با کهکشان واژه ستودم نیامدی
کردم دعا به نیمه شبان تا به صبحگاه
بار گناه ز خویش زدودم نیامدی
گشتم به کوچه کوچه ی این شهر لاجرم
در خاک خویش رفته غنودم نیامدی
گفتم به هرکه هستی به من جان و زندگی
خواندم تو را تمام وجودم نیامدی
درد من است عشق و دوای من است عشق
از دست تو سیاه و کبودم نیامدی
چون دشت لاله زارم و چون ابر نوبهار
دامن به خون و سر به سجودم نیامدی
گاهی مریض و گاهی به دیوانگی زدم
خود را شبیه ای مرده نمودم نیامدی
در زیر سنگی طعنه ای نامردمان شدم
ای کور باد چشمی حسودم نیامدی
محمود را ندیدی و نشمردی ای دریغ
صفری به هیچ خویش فزودم نیامدی
احمد محمود امپراطور
وقتی میخندی،
دریا مروارید میریزد
و من
چون پیراهنی روشن
بر پوستِ نازت
فرود میآیم
آنجا که
سکوت شکفته است.
سیدحسن نبی پور
شبی که خفت جهان، واژه در دلم برخاست
غزل چو شمس درونم ز جان و دل برخاست
نفس نمیزد شب، لیک نغمهها جاریست
ز سینهام سخن آتشین، بهگل برخاست
قلم به رقص درآمد، ورق به سجده فتاد
که شعر آمد و از عرشِ او اجل برخاست
زبان نگفت، ولی جانِ عاشقم میگفت
که بیت بیتِ جنونم ز آب و گل برخاست
نه خواب خواستم آری، نه عقل و نه آرام
که شعر، شاهسوارِ شبِ خجل برخاست
نه بر نیاز زبانم، نه بر خیال دلم
که آتشی ز نیایش، ز مشت گل برخاست
چو فاضل از شب بیتاب بیت برمیداشت
هزار آینه از لوحِ لمیزل برخاست
ابوفاضل اکبری
از کوی من
معشوق دیگر عبور نمی کند
آخر این مسیر عاشقی
بن بست است
کوله پر از عاشقی ام
را بر می دارم
و کوچ عشق میکنم
کوچ عشق سخت است
راه پر پیچ و خم
آشنایی
به نظر دیگر
تیر روشنایی ندارد
فاصله من با او
فقط چند قدم بود
اما به ابر گفت
انگار هر دو نیاز
به کوچ داریم
تا غم پرواز به
ناکجاآباد را از یاد ببریم
کوچ عشق
نیاز به همراه دارد
آه ، من که تنهایم
او در پشت پنجره خیال
به تماشای کوچ من نشسته
نمی داند من خسته ام
از این همه دوری
هجران زود رس
غصه قصه قاصد
که گفت این کوچ عشق
با خودت شروع می شود
و در آنجا سایه ات
به پیشواز تو خواهد آمد
دیگر تنها نیستی
خودتی و سایه ات
کوچ عشق
بی بازگشت
بی مقصد
بی بدرقه است
او نیاز خواهش من را
ندید
اینگونه پنداشت که
من به سفر می روم
و بزودی برمیگردم
رنگ عاشقی من
به سرخی گل رز بود
به عطر یاس سپید
به درخشش شبنم سحرگاهی
به ترنم نشستن پروانه
بر روی گل شقایق
افسوس که نتوانست
من را ببیند
آخه عینک دودی
در شب داشت
کوچ عشق
زیباست
من هستم و خاطرات پنهانی
در کنار درخت اقاقیا
در غروب بارانی
پاییز خزان زده
بی حضور او
می پذیرم
عاشقی بی معشوق
همان بهتر
که با کوچ عشق
آغاز شود
و پایانش باز بماند
پشت سر کوچ عشق من
آب نریزید
نمیخواهم برگردم
حسین رسومی
همهی گنجشکها میدانند
زمانِ باریدنِ باران است
و تو هنوز،
به آسمانِ خشکسالیِ گذشته
چشم دوختهای...
من به آمدنِ بهار
بیشتر از همیشه ایمان دارم؛
من به گرمیِ دستهای مهربانی،
دوباره دلخواهم سپرد...
و هر بار
که به ایستگاهِ دیدار برسم،
قلبم
با تپشهای انفجاری،
آشفته و داغ میشود...
زمان،
زمانِ رویشِ
دانهی سحرآمیزِ عشق است
که در شریانِ وجودم
قد میکشد،
و تمامِ تلخیِ گذشته
در عطر شکوفههایش
به بایگانیِ راکدِ فراموشی
میسپارد...
زمان،
زمانِ درهمتنیدنِ انگشتهای من و تو
در گذر از
کوچهباغهای سادهی خوشبختیست
کوچههایی با دیوارهای گِلی
و شاخههای آویزان اقاقیا،
که رایحهی زندگی
در هوای آن
نفس میکشد...
ایمان بیاوریم!
به فصل دوباره پرواز
به ماورای معجزهی عاشقی
زمانِ باریدنِ باران است.
کاوه غضنفری امرایی
چه گفتی آمدم گفتم سپردم آن دلا
به آسانی به حق نرود دلی زین چاه ظلمانی
به حق نرود به آسانی رود دل ها ز دستانت
به حق تا کی بود عاشق چو مهجوری چو من باشم
که آن حق نیست رسد دل ها به نادانی
به دیوانه دانایی چو من باشم که نستانی
همانگه دل ز مهرت آتشی اورد
سوزاندوتاریکی به ره اورد و مه را برد
گفتم دلا چه گرم است آن مهر عشق سوزان
گفتا که گرچه گرم است سوزش به از زمستان
دیدم سری کنارم دلش فتاده بر ره
گفتم دل سران را چه راه بسیار است
گفتا تو خود چه گویی که خود فتاده بر ره
دلت سوار بر اسب کند دوری ز یاران
یگانه فروزنده
دنیا مرا زندان شده رفتی کجا عبدالکریم ؟
از چشمِ من خون می چکد ای دلربا عبدالکریم
تنها شدم ای مهربان ، نامت بُود آرام جان
گریان نشینم بی تو من، جانم فدا عبدالکریم
بیگانگان هم آشنا آری جهان عاشق به او
سلطان قلبم تا ابد آن با وفا عبدالکریم
ایرج بُود در حسرتت ،نالان شود از غربتت
یا ربّ تو صبری کن عطا، سوگم عزا عبدالکریم
هر چند که من افسرده ام آری به دل خون خورده ام
شادم که چون،از این قفس گشتی رها عبدالکریم
ایرج دوکالی