یک بار
از دور
تماشای کن من را
آن لحظه که" خیالت"
از دلِ من
میگدرد...
مروت خیری
آغازِ جنگ
از شلیکِ گلوله نیست؛
از لحظهایست
که دلِ انسان
از یادِ انسان
خالی میشود.
زمین
به لرزه میافتد
وقتی نخستین خانه
فرو میریزد،
و
آسمان
از فریادِ مادران
پرنده هایش را
از یاد میبَرَد.
سرباز
با گامهایی از آتش
میگذرد،
اما
در دلش
کودکی میگرید
که هنوز
مرگ را
هجی نکرده است.
شهر
به استخوان میافتد،
رودخانه
رنگ وبویی
از آهن و خاکستر میگیرد،
و
در چشمانِ ویرانه
انعکاسِ مردمیست
که
خانههایشان را
در دستهای باد
دفن کردهاند.
جنگ
نه پایان دارد
نه پیروزی؛
برگِ دیگریست
که تاریخ
با خون
ورق میزند.
و تنها
صدایی که میماند،
آهسته و دور
صداییست
که از میانِ خاک برمیخیزد:
«ای کاش
بهجای کاشت
مین و گلوله
دانه میکاشتند
دانه زیتون
دانه صلح
دانه مهر
دانه ای از محبت وعشق
وصلح
همانست که
همه میخواهند !!
بهرام معینی
من از تنهایی ات
درمانده گی هایت خبر دارم
پر از زخمم شبیهت
زخمی از دست تبر دارم
اگر مهری نمیبینی
بدان ،از پایه ویرانم
نبرد از روبرو ، درد زیاد از
پشت سر دارم...
فرزانه فرح زاد
برای دوستداشتنت
سوتِ پایان زود خورد
وقتِ اضافه میخواهم
سیدحسن نبی پور
شب را سحر کن جان من،ای درد و ای درمانِ من
تا گل کند باغی ز نو، در گوشه ی ایوان من
بنشین کنارم تیرگی، ای رازِ بینام و نشان
آرام شو در سینهام، ای خوفِ سرگردان من
بگذار بارانِ یقین، بر خاکِ تردیدم رسد
تا سبز گردد بعدِ تو، این باغِ بی سامان من
من خسته از خود ماندهام، در راههای گرگ و میش
دستی اگر از غیب هست، روزی رسد بر خانِ من
از خویش گر من بگذرم، از وهم و از آیینهها
شاید تو را پیدا کنم، ای اصلِ در پنهان من
یلداشد و دل ناگهان، در قعرِ تاریکی رها
اما امیدی در دلم، آید به سر هجرانِ من
شب گرچه طولانی شود، پایان ندارد او مگر؟
هر غصه خوابی بوده است، در عزلت کیهانِ من
یاقوت سرخ سینه اش، از کُنج سرما آمده
تا نور حق جاری کند، بر رنج بی پایان من
یلدا نشانم داده است ،با لحظه های ظلمتش
بعد از سیاهی های شب، چرخد گل رقصانِ من
ای نورِ پنهان! سر بزن، از پشتِ این دیوارِ شب
دیگر ندارد طاقتی، این قلبِ در زندانِ من
یک لحظه باقی تا سحر، تا پردهها افتد ز سِّر
تا بشکند تردیدِ شب، در ظلمت چشمانِ من
یلدا محک بود او اگر، از صبرِ سستِ این بشر
تاریکی اش فرزانه شد، در قلبِ بی ایمانِ من
من زندهام با یادِ آن، نوری که روزی میرسد
حتی اگر شب بشکند، در استخوانِ جانِ من
بنگر که سوسو میزند، از پشت شب نوری عیان
آید به یک دم یار من، هم درد و هم درمان من
یاقوت سرخ سینه ..کنایه از دانه های انار
گل رقصان ....کنایه از گل افتابگردان
شبنم ولیدی
پشت
گسترهی صبورِ نقشه
سرزمینی که خطوطِ ستونفقرات
راههای کاروانهای عشق را بر آن حک میکند
من با نوک انگشتان
اسرارِ این سرزمین را مرور میکنم
هر مهره، ایستگاهی ست برای نفسهای تند
حسین گودرزی
من برای تمام آنچه
هنوز با تو تجربه نکرده ام
دلتنگم ....
مثلا همین حالا که فکرش را هم نمیکنم ،
یکی زنگ در را بزند ،
در را باز کنم ، چشمهایم را ببندم
یک نفس عمیق بکشم ،
وببینم برایم آش پخته ای!
با کشک فراوان ....
حجت هزاروسی
آیا به فریاد خواهی رسید
آنگاه که برایت
تا اعماق خطرناک ترین
اقیانوس اژدها بروم
و گلاویز شوم با
عفریته های شوم مرگ
و مرثیه ی درد بشنوم از
دهان دلبرکان عزرائیل
تا ندا در دهم:
بشنوید
آن سوی این دریا
قومی تنها ایستاده و
به افق دریا خیره شده
منتظر شماست.
آنگاه اگر
زیر پاهایم سست شد
اگر آسمان فرو ریخت
اگر مرگ همصدای فریادم شد
آیا یه یاریم خواهی آمد؟
آیا تن به دریای سیاه شب
خواهی سپرد و
آلوده ی سفر خواهی شد
تا دست غریقی را بگیری
که برای تو سفر کرد؟
یا روی خواهی گرداند و
به کودکانت خواهی گفت:
این دریا سیاه است
در آن شنا نکنید.
سحر غفوریان
نور چشمان علی موسی الرضا
ای پناه خلق و جمله ماسوی
کشتی دریای جود و رحمتی
نوح و فیض و ناخدای قدرتی
میلاد امام جواد (ع) مبارک باد