ساحل از من خبر گمشده‌ای می‌پرسید

ساحل از من خبر گمشده‌ای می‌پرسید
موج، در سینه‌ی خود زمزمه‌ای می‌پرسید

باد، در پرده‌ی شب راز دل من می‌جست
ماه، از چشم غریب آینه‌ای می‌پرسید

قایق خسته به دریای غم‌آلود افتاد
هر رهی گم شد و از راه رهی می‌پرسید

اشک دریا به لبان صدفی جا مانده
هر صدف راز دل خون‌شده‌ای می‌پرسید

شب، به زنجیر سکوت آمد و دریا خاموش
هر دل خسته ز دل، خسته‌دلی می‌پرسید

آه و فریاد ز دل هر شب و روز هفته
ساحل از من خبر گمشده‌ای می‌پرسید


محمدرضا گلی احمدگورابی

تو دست در دلتنگی من می‌بری

تو
دست در دلتنگی من می‌بری
نگاه
جا می‌ماند
قلبِ خالی
به نامت عادت می‌کند

طیبه ایرانیان

ماه از شب عبور می‌کند،

ماه از شب عبور می‌کند،

و من،

زخم نقره‌ای‌ام را روی آب می‌برم.

چرا جهان این‌قدر کوچک است؟

چرا رودخانه به دریا نمی‌رسد؟

چرا سکوت،

زنجیری‌ست که مرا

به گل‌های کف رود بسته است؟

ماهی‌ها همیشه قصه‌ی آب را باور دارند،

اما باور،

کافی نیست برای پرواز.

سایه‌های پرندگان بر پوست رود،

خطی از رویا می‌کشند،

و من،

خودم را در آن سایه می‌بینم،

ماهی‌ای با بال‌های ناتمام.

پیرِ رود،

به من گفت:

«دنیا همان‌جاست که نترسی!»

ولی ترس،

چیزی‌ست که با هر موج،

به قلبم می‌کوبد.

با هر موج،

دریا نزدیک‌تر می‌شود،

و من،

ماهی‌ای که از تاریکی عبور می‌کند،

تنها برای لحظه‌ای،

در روشنایی،

چشم می‌بندم…

آیا رؤیاها به دریا می‌رسند؟


محمدرضا گلی احمدگورابی

پدر؛

پدر؛
مه‌رویِ زیبای من،
چگونه
آغوشِ گرمت را
سالیان دراز
به روزگار
به حراج گذاشتی؟

و من
مبهوتِ رفتنت،
در پیِ تو
در کوره‌راه‌های زندگی
جا ماندم؛


با دست‌هایی
که هنوز
گرمای تو را
از دیوارها پس می‌گیرند
و جهانی
که
بی پدر
سردتر
معامله می‌شود

طیبه ایرانیان

عاشق دیوونگی هاتم که حتی توی برف

عاشق دیوونگی هاتم که حتی توی برف
حس سرما رو برام با عشق شیرین میکنی

گونه های سرخ و لبخند تو با شال سفید
حال ابری هوا رو غرق بارون میکنی

یک نفس تا اوج این دیوونگی با من بیا
مستیِ حال ترانه هامو تضمین میکنی


تیرگی های جهان رو وقتی با من راه میای
با قدم های هماهنگت تو رنگین میکنی

قطره های اشکم از شرم حضورت گم شدن
دور باشی از دلم چشمامو غمگین میکنی


گونه های سرخ و لبخند تو با شال سفید
حال ابری هوا رو غرق بارون میکنی

یک نفس تا اوج این دیوونگی با من بیا
مستیِ حال ترانه هامو تضمین میکنی

ریحانه فراهانی

اعتبار

نمی دانم
باران بدهکار
به قدم هاست
یا قدم ها بدهکار
به باران
چون هر دو باشند

از هم طلبکار
سخن کدامشان
دارد اعتبار

پوران گشولی

پرنده‌ها کوچ کرده‌اند

پرنده‌ها کوچ کرده‌اند
اما قلب من مانده است
در شاخه‌های خالی یاد تو
تشنه ی آواز بازگشتت
دوستت‌دارم
آواز همیشگی.........


حسین گودرزی

بر زبان بستم که نامت لحظه ای بر لب نزد

بر زبان بستم که نامت لحظه ای بر لب نزد
تا لبم فارغ شود زین نام ، دل از غم رهد
آن هـمه خنجر زدی زخمت فراموشم نشد
مـهـرت از دل رفته الا آن همه افعالِ بد
هر کجا کز تو سخن آمد گریزان گشته ام
خاطرت را شسته ام از ذهنِ خود تا به اَبَد
از میانِ هر پیام و هر نشان کشتم تو را
قابِ عکست بر زمین کوبیده ام با یک لگد
پس دگر از ذکرِ خود بر جانِ من زخمی مزن
زانکه جز نیشِ جفا کی بر دلِ خسته زند


کوثر قره باغی

غم آمد و تِکیِه زد به دیوار دلم

غم آمد و تِکیِه زد به دیوار دلم
بنشست چو سایه بر جان و دلم
هر گوشه‌ی دل پر از صدای گریه شد
چون رود خروشان، غم شد همراهِ دلم
اما به نگاه تو چراغی روشن شد
می‌تابد و می‌برد شبِ هجران دلم
بی‌عشق تو ای نگار، جان بی‌ثمر است

با یاد تو گل شکفت به بستان دلم
هر لحظه به یاد تو نفس می آید
چون عطر بهار آمد به میدان دلم
ای عشق، تویی دوا به زخمِ کُهنم
با نام تو مرهم است به درمان دلم
تا صبح قیامت ار غمت همسایه شد
با مهر تو می‌تپد، نمی‌لرزد جان دلم

رضا آذر