یک‌جایی از شلوغیِ روز

یک‌جایی از شلوغیِ روز
باید چیزی کوچک پنهان می‌کردم
نه برای دنیا
برای دوام آوردن

جهان بلد است
چطور آدم را
بی‌سروصدا
از خودش کم کند


اما هنوز
در من
صدایی هست
که با هیچ حساب‌وکتابی
کنار نمی‌آید

من یاد گرفته‌ام
دلخوشی را
مثل نفس
قطع نکنم

اگر چیزی مرا نگه دارد
نه فرار است
نه ضعف
نامش
زنده‌ماندن است


فرید کیومرثیان فریدران

باران که می‌بارد تر می‌شوم از غم

باران که می‌بارد تر می‌شوم از غم
غمگین عمری که، رفت از سرم نم نم
کاش عشق می بارید، در طول روز عمر
پیوند ها می شد، در طول شب محکم
مانند ابر عشق، یک قلب می بارید
آن دیگری می شد، لبریز او کم کم
صد غصه را خودم، صد رنج را بردم
صد قصه ام طی شد، تا چشم زدم بر هم
بابا بزرگم مرد، بابا بجای او
حالا شده م بابا، در این میان من هم


محمد علی خدادوست

خانه ات غارت شده

خانه ات غارت شده
در سینه غم داری، ولی
خاک پایت شده ام امروز
ور نه مرا
به شیدایی چه؟
نه ریا دارم و نه حس وهوای ماندن.
و بدان همین بس
که در این ویرانی
کسی هست هنوز
که خانه را
با نام تو
فریاد کند...

مهدی عارفخانی

دلتنگی خوب بلد است

دلتنگی خوب بلد است
روی ویرانه‌ها قد بکشد؛
مثل پیچکی عاشق
که خودش را
به نبودنت می‌پیچد
و از آوارِ من
بالا می‌آید
تا جایی
که اسم تو
گل می‌دهد


نازنین رجبی

باشهدا

شهید سلیمانی از یک فرد معمولی به مکتبی ماندگار تبدیل شد

دیوانگی در من مرز ندارد.

دیوانگی در من مرز ندارد.
من مرز بین دیوانگی و عشق را شکستم؛
به چیزی فراتر از آن رسیدم،
به آن‌جا که دیگر از خودم خبری نبود.

در آن‌جا بود که تو را یافتم.

ترس من از شب،
نه برای سیاهی است؛
ترسم،
از نبود تو در تنهایی خویش است.

تنهایی بی‌تو،
تنهایی بی‌انتهاست،
و گم‌شدن در اعماق سیاهی،
گاهی برای گذراندن،
با خیال توست.

سیاهی شب را می‌شکنم؛
به خورشید می‌رسم.

خورشیدی که،
اگر نورش را از ماه بگیری،
سیاهی مطلق می‌ماند
برای پلنگ تیزدندان.

همان سیاهی،
بقایای عمر پلنگ را می‌افزاید.

احسان برات شوشتری

در فرازم خم ابروی تو در سجده به خوابم آمد

در فرازم خم ابروی تو در سجده به خوابم آمد
حالتی رفت که همراز ، گلناز به محرابم آمد
تو به تاراج دلم لشکر اغیار آفتاب امروز بتاب
ز عشقت در دلم غوغا به پا شد، گل آفتابم آمد
تو به ویرانی من سیل غمم، خانه خراب بنگر
که فروغی رفت که جانباز دلم به سیلابم آمد
من ز هجرت دیده گریان همچو تو صاحب سحاب
به نظرم خم ابروی تو در خلوت به شامم آمد
زاده خاکی شد و عریان نشان، همدست شدند
که ز سودای تو جانم راد با عشق آفتابم آمد

منوچهر فتیان پور

وقت سحر است و غزلم نیمه تمام است

وقت سحر است و غزلم نیمه تمام است
هر بیت در این دفتر من باز درام است
گویی که مرکب زقلم پر شده از خون
شاید که خوشی بر من غمدیده حرام است
فریاد به دل دارم و تاب سخنم نبست
شاید که سکوتم همه فریاد کلام است
می خواستم از این دل خونین بنویسم
افسوس که این قصه ی ما درد مدام است
این ناله ی مرع سحری از غم و درد است
اینک تو مپندار که ایام به کام است

عمرم همه در راه وصالت سپری شد
خورشید جوانبختی من بر لب بام است

فاطمه فارغ

با کفش‌هایی که شک هنوز در آن‌ها راه می‌رود

با کفش‌هایی
که شک هنوز در آن‌ها راه می‌رود
روی لبه‌ی ثانیه قدم می‌زنی
و زمان
مثل جانوری تیرخورده
مدام خودش را تکرار می‌کند
بی‌آن‌که بمیرد

نفست
نه هواست
نه امید
ریسمانی‌ست نازک
که سکوت را
بی‌صدا
به دار می‌کشد

کمی بایست
جهان
با عجله‌ی تو
به فهم نمی‌رسد

دست‌هایت را
از آینده پس بگیر
هیچ فردایی آن‌قدر نزدیک نیست
که از لمس تو
بلرزد

سکوت
اگر بترسد
ترک برمی‌دارد
و از شکافش
زندگی می‌چکد
نه آرام
نه مطمئن
بلکه
مثل آبی
که پذیرفته
سقوط
یکی از شکل‌های رسیدن است


زهرا امیریان